شاید نگفته ها

دسامبر 18, 2009 با ماهی

دلم  می خواد زمان برگرده برگرده برگرده و برسه به اونجا که من دارم توی فروشگاه کار میکنم و می بینمت که میای جلو و میگی اومدم دنبالت با هم بریم. من خسته ام . اما می رسم خونه و جلوی در جعبه کادوی گنده ات رو می بینم . یک بلوز یقه قایقی گلبهی . بعدش هم  باهم پای سیب تولد می  خوریم.   اما بر نمی گرده . میدونی تخریبها مثل موریانه است از تو  میخوره . بعد یک تلنگر کوچیک  همه چی رو میریزه پایین.

اون تصویر قشنگ که الان اومد توی ذهنم و اشک آورد توی چشمم وسط فایلهای اکسلی که داشتم زیر و رو می کردم هم موریانه خورده است.

کاش قبل از اینکه چیزی بگی  تا چیزی خراب بشه و بریزه توی دلم یک تلنگر به من می خورد و بر می گشتم بهت می گفتم  میدونی چقدر دوست دارم ( با نگاهی که خودش همه جوابه )  تو بخندی از اونا که نفس منو میگیره. بعد  بپرسم حالا چی میخواستی  بگی ؟ و تو بگی هیچی… .

کاش قبل از اینکه چیزی بگم تا چیزی خراب بشه و بریزه توی دلت بر میگشتی و بهم میگفتی : می دونی چقدر دوست دارم….

من بخندم و بگم هیچی.

این لیبر ما

نوامبر 29, 2009 با ماهی

الان که اینجا نشستم یا به عبارت بهتر نیمه دراز کشیده ام رو ی تخت و دارم بعد از قرنی می نویسم لیبر هم کنارم خوابیده اینجوری و هر از چندگاهی غلتی و غری هم می زند.  اگر چه که این چند وقت خیلی این وبلاگ فعال نبوده اما سهم لیبر خیلی کمتر بوده توی وبلاگ با وجودی که نصف حرفهای من و علی و کلا مکالمه های روزانه  من یا در مورد کارهای لیبر هست یا برداشتهای فلسفی از رفتارهای لیبر. هرچقدر این سزار میلان توی گوش ما بخواند که سگ شخصیت خاصی ندارد و اول از همه سگ است و نسبت دادن رفتارهای خاص به یک سگ فقط به خاطر شرایط تربیتی اش است ولی باز هم من ته دلم  شخصیت لیبر را تجزیه و تحلیل میکنم. با حافظه اش  که فقط وقت غذا خوردن و ناز شدن کار می کند حال میکنم. از اینکه همه سگها را به بازی میگیرد حتی بد عنق ترین ها را لذت می برم. خلاصه این سگ فسقلی خیلی بیشتر از چیزی که فکر می کردم زندگی را رنگ آمیزی کرده.  هیجان زندگی سگی از صبح شروع می شود. صبح وقتی بیدار می شوی و یک موجود که برایش بیرون رفتن و بو کردن علفها بهترین اتفاق روز است می نشیند کنار در و مشتاقانه منتظر بیرون رفتن است و در حالیکه دمش از شدت هیجان بی اختیار تکان می خورد می داند که اگر بپرد بالا پایین از گردش خبری نیست به زور خودش را به زمین می چسباند .نا خود آگاه  ارزش و لذت زندگی کردن  و نفس کشیدن برایت  یاد آوری می شود. شب وقتی بر می گردی و دم دوباره دیوانه وار تکان می خورد و می نشیند جلویت و منتظر ناز شدن است وقتی نشستن کار نمی کند میخوابد روی زمین و تو خنده ات می گیرد از شدت  اشتیاق یکی برای ناز شدن . خلاصه این لیبر ما برای خودش موجودی است که هر چقدر مقاومت کردم از خصوصیاتش نگویم مثل مامانهایی که از بچه شان تعریف می کنند نشد. اگر چه که میدانم همه سگها اینجوریند یا به احتمالی همه موجوداتی که نیمه چپ مغزشان کمی تعطیل است و دچار تحلیل و استدلال نیستند اینجوری با زندگی حال میکنند اما باز هم احساس خاص بودن سگم بهم دست داد.

اکتبر 7, 2009 با ماهی

بلاخره بعد از کلنجار زیاد تصمیم گرفتم دو ماراتن شرکت کنم. بقیه اش رو می تونید توی این وبلاگ جدید که درست کردم پیدا کنید. لینکش رو هم گذاشتم کنار صفحه.

خاطره

آگوست 6, 2009 با ماهی

سرم را  گرداندم و نا خود آگاه ، نگاهم، نگاهش را گرفت . با خاطره آن نگاه ، سالهاست دلم گرم است، حالا؟ زمین سوخته را شخم می زنم که بذری بکارم.

من از چشمهای تاریک می ترسم.

آگوست 4, 2009 با ماهی

خواب دیدم کیفم را گذاشتم روی نیمکتی ؛ بر می گردم بر دارم، می بینم همه چیزش بیرون ریخته است ، پخش و پلا. به پلیس می گویم. می گوید کیفت را می گذاریم روی نیمکت ببینیم کی می آید ، بر میگردم خانه. پلیس زنگ میزند با هفت و هشت نفر می آیند تو. یکیشان را می شناسم همانی هست که صبح دیدم. می گوید طرف را پیدا کردیم از کیفت چیزی بر نداشت فقط عکسهای دوربینت را نگاه می کرد. بعد انگار از صحنه حذف می شود. یکی از همراهانش  نزدیک می شود و توی چشمهایم خیره می شود. قیافه اش شبیه نماینده دادستان دادگاه ابطحی است . همان که پیر تر بود و کوتاهتر با چشمهای گود افتاده و گنده اش. لرزه به تنم می افتد . می گوید ما خودمان از  دارو دسته دزد هستیم . می گویم نه. من خودم امروز این پلیس را دیدم . میگوید او هم فکر میکند ما همکارش هستیم.  با تمام وجود فریاد می زنم.

صحنه عوض می شود.

توی یک پارک هستم. انگار فستیوالی برگذار می شود خیلی شلوغ است .  من گروگان یک نفر هستم . تهدیدم می کند با اسلحه، اما من اسلحه اش را نمی بینم. راه میروم. همراهم می آید . ظاهرا آزاد هستم . هیچ کسی هم  نمیداند که  من گروگانم. حتی علی که من باهاش قدم میزنم و حرف میزنم.  مرد میگوید اگر داد بزنی و حرفی بگویی همه را به رگبار می بندم .  اینجوری  غیر از خودت خیلی های دیگر هم کشته میشوند. انگار من صحنه رگبار زدن مرد و کشته شدن آدمها را  قبلا دیده ام یا با حرف مرد تصور میکنم. نمیدانم . اما زنی را میبینم که بچه اش بغلش است و کنار اجاق گازی ایستاده و با رگبار مرد به زمین می افتد. مرد این بار بی چهره است. از خواب می پرم.

جاودانگی 2

جولای 14, 2009 با ماهی

” من ترجیح می دهم از صدای خنده کودکانه بمیرم تا از صدای مارش عزای شوپن. این را هم به شما بگویم: همه شرهای عالم در آن مارش عزاست که تجلیل مرگ است. اگر مارشهای عزای کمتری وجود داشت، شاید گرگهای کمتری هم وجود می داشت. دریاب که میخواهم چه بگویم: احترام به مصیبت از بی فکری پرگویی کودکانه بسیار خطرناک تر است. آیا می دانی پیش شرط همیشگی مصیبت چیست؟ وجود آرمانهایی که آنها را گرامی تر از زندگی بشر می دانند و پیش شرط جنگ چیست؟ همان مطلب. آنان تو را به سوی مرگ می رانند، چرا که احتمالا چیزی بزرگتر از زندگی تو وجود دارد. جنگ فقط در جهان مصیبت می تواند وجود داشته باشد، انسان از آغاز تاریخ فقط جهان مصیبت را شناخته و نتوانسته پا را از آن فراتر نهد. عصر مصیبت فقط با انقلاب سبکباری پایان می یابد. این روزها دیگر از طریق کنسرتها نیست که مردم به وجود سمفونی نهم بتهون  پی می برند، بلکه از چهار خط شادی است که هر روز آن را از تبلیغات برای عطر “بلا” می شنوند. این مرا متوحش نمی کند. مصیبت چون بازیگر عجوزه ای که دستش را روی قلبش می فشرد و رجز می خواند از جهان اخراج می شود. سبکباری چون غذایی است بنیادی برای وزن کم کردن. چیزها نود درصد معنیشان را از دست می دهند و سبک می شوند. در چنین محیط بی وزنی تعصب ناپدید می شود. جنگ غیر ممکن می شود.

…..

به من نگویید که دو نفر که عمیقا با یکدیگر اختلاف عقیده دارند، هنوز می توانند همدیگر را دوست داشته باشند، این مثل افسانه پریان است. اگر آنان عقایدشان را برای خودشان نگه می داشتند و یا با شوخی و مطایبه بحث می کردند و با این کار اهمیت عقاید را ناچیز میکردند، شاید از یکدیگر خوششان می آمد. اما وقتی جنگ شعله ور شود دیگر خیلی دیر است. نه به این دلیل که به عقایدی که از آن دفاع می کنند شدیدا اعتقاد دارند، نخیر بلکه به خاطر اینکه تحمل حق نداشتن را ندارند. به همین دو نفر نگاه کنید. با همه اینها مشاجره شان چیزی را تغییر نخواهد داد، به اتخاذ تصمیمی نخواهد انجامید. کوچکترین تاثیری بر سیر حوادث نخواهد گذاشت. کاملا بیهوده و غیر ضروری است. توی کافه تریا و هوای مانده اش محبوس  شده است. همین که زن نظافتچی پنجره ها را بگشاید بیرون می پرد.”

جاودانگی  نوشته میلان کوندرا

ما چی کار می تونیم بکنیم؟

ژوئن 29, 2009 با ماهی

این روزهای سرکوب و خشونت که حکومت ایران به هر وسیله ای از جمله کتک  زدن و زندانی کردن فعالهای سیاسی و تحریف واقعیت می خواد همه چیز رو تمام کنه حتی اگر با صاف شدن عده زیادی  و دروغهای شاخدار که از شدت بزرگی به جک بیشتر شبیهه. من فکر میکنم به اینکه من چی کار می تونم بکنم؟ از بحثهای همیشگی که با علی دارم این جمله اش همیشه توی ذهنم می چرخه. “قدرت گفتمان خودش رو جا می اندازه.” یعنی این جریان اگر موفق به سرکوبی کامل بشه بعد از 10 سال دیگه دروغهای شاخدارش برای مردم خیلی هم شاخدار نیست و کاملا قابل پذیرشه.یک مثالش اینه که منی که دهه شصتی هستم زیاد شنیدم از خیانت مجاهدین در جنگ و از همین مخملباف “انقلابی امروز” داستانهایی خوندم از شکنجه گرهای مجاهدین که برای رژیم بعثی کار می کردند اما از کارهای رژیم ایران و بستن تمام درهای فعالیت سیاسی برای حزب مجاهدین که منجر به  فعالیتهای مسلحانه اش شون شده کم شنیدم.  فکر میکنم  مایی که خارج از کشور هستیم و اینجا دسترسی به اینترنت پر سرعت داریم  میتونیم فیلمها و اطلاعات و مقاله هایی رو که این روزها منتشر شده رو دانلود کنیم و به صورت یک روزشمار مستند در بیاریم. سعی کنیم از همه اطلاعات استفاده کنیم. حتی نوشته های کیهان و رجا نیوز و اینها رو دسته بندی کنیم. این مستند هم می تونه اینجا برای آگاهی دادن به جامعه خارج از کشور مناسب باشه. هم میتونیم خودمون یک مرجع بین  خانواده هامون در ایران پخش کنیم. فکر کنید اگر هر کدوم ازما بتونیم یک مستند جامع داشته باشیم نیازی نیست بشینیم با هر کی که گفت از کجا میدونی تقلب شده؟ از کجا میدونی پلیس اینها رو کشته دو ساعت بحث کنیم. ممکنه تلخ و نا امیدانه به نظر تون بیاد اما باور کنید که اگر این رژیم از این سرکوب به زعم خودش پیروز بیرون بیاد دیری نخواهد پایید که اکثریت اینها رو خواهند پرسید. نگذاریم فراموش بشه این دوران.

بدیهیه که این هدف کار زیادی می بره هم در زمینه جمع اوری و دسته بندی هم در زمینه ویرایش و شکل و شمایل مستند. من خودم این رو یک پروژه دراز مدت برای خودم تعریف کردم اما هر کدوم از شما که این نوشته رو می خونید و دوست دارید همکاری کنید. پیغام بدید . می تونیم کار رو دسته بندی کنیم.

تخیلات یک خس و خاشاک

ژوئن 28, 2009 با ماهی

خامنه ای (یک روز بعد از انتخابات) در حالی که دستانش را روی سر ملت می گیرد و نوازشی می کند می گوید “از شما ملت عزیز تشکر می کنم که دوباره آمدید و به ماندن من رای دادید رای تک تک شما، حضور تک تک شما به دشمنان نشان داد که چقدر من گوگولی هستم و شما چقدر منو دوست دارید. حالا هم لطفا برید خونه هاتون و در نیایید تا چهار سال دیگه که خودم بیام دوباره دست نوازشی بکشم سرتون و بگم بیاین.”

خامنه ای( یک هفته بعد از انتخابات): ای شورشیها ی بی خود و خس و خاشاک*  از آخور دشمن خورده برید بتمرگید سر جاتون . من که باورم نمیشه شما همون نازنین هایی باشید که اومدید خیلی متمدن  به من رای دادید و رفتید . اینا حتما خائنها هستند که از بی بی سی پول می گیرند.

انصافا به همچین آدمی  چه جوری میشه فهموند که خیلی ها علیرغم وجود تو اومدن رای دادن. انگلیسی اش بیشتر  به دلم می چسبه:

we are not coming for you

we are coming despite your presence

* خس و خاشاک البته اصطلاح فرزند خلف بنده است که به علت شدت نزدیکی افکارمون انگاری از دهن خودم در اومده.

بیانیه‌ی جمعی از وبلاگ‌نویسان در رابطه با انتخابات ریاست جمهوری و وقایع پس از آن

ژوئن 28, 2009 با ماهی

) ما، گروهی از وبلاگ‌نویسان ایرانی، برخوردهای خشونت‌آمیز و سرکوب‌گرانه‌ی حکومت ایران در مواجهه با راه‌پیمایی‌ها و گردهم‌آیی‌های مسالمت‌آمیز و به‌حق مردم ایران را به شدت محکوم می‌کنیم و از مقامات و مسوولان حکومتی می‌خواهیم تا اصل ۲۷ قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران را -که بیان می‌دارد «تشکیل‏ اجتماعات‏ و راه‌ پیمایی‌ها، بدون‏ حمل‏ سلاح‏، به‏ شرط آن‏‌که‏ مخل‏ به‏ مبانی‏ اسلام‏ نباشد، آزاد است» رعایت کنند.

۲) ما قانون‌شکنی‌های پیش‌آمده در انتخابات ریاست جمهوری و وقایع غم‌انگیز پس از آن را آفتی بزرگ بر جمهوریت نظام می‌دانیم و با توجه به شواهد و دلایل متعددی که برخی از نامزدهای محترم و دیگران ارائه داده‌اند، تخلف‌های عمده و بی‌سابقه‌ی انتخاباتی را محرز دانسته، خواستار ابطال نتایج و برگزاری‌ی مجدد انتخابات هستیم.

۳) حرکت‌هایی چون اخراج خبرنگاران خارجی و دستگیری روزنامه‌نگاران داخلی، سانسور اخبار و وارونه جلوه دادن آن‌ها، قطع شبکه‌ی پیام کوتاه و فیلترینگ شدید اینترنت نمی‌تواند صدای مردم ایران را خاموش کند که تاریکی و خفقان ابدی نخواهد بود. ما حکومت ایران را به شفافیت و تعامل دوستانه با مردم آن سرزمین دعوت کرده، امید داریم در آینده شکاف عظیم بین مردم و حکومت کم‌تر شود.

پنجم تیرماه ۱۳۸۸ خورشیدی
بخشی از جامعه‌ی بزرگ وبلاگ‌نویسان ایران

صدای ایرانی

ژوئن 17, 2009 با ماهی

اینن نوشته از وبلاگ آلوچه خانم است گذاشتم اینجا که بخوانید از قول ایرانی داخل ایران .

“دو روز است جانم در آمده برای جایی گذاشتن این نوشته. نمی دانم اینجا بالا بیاید یا نه. دسترسی به هیچ چیز نداریم. لطفا اگر قابل خوانده شدن است به هر طریق منتشرش کنید

ما شرق نشین ها، که در کشتی غول پیکر و بی ضربان و تند پیمای دنیای امروز، هنوز نشسته بر یک تخته پاره ایم اسیر موج و گردابی چنین هائل. ما که هیچ نداریم غیر از هیجان و تحقیر و گیجی. ما که قرار است قرن ها عقب ماندگی از دنیا را در سالی و دهه ای و ماهی جبران کنیم و تاوان دادنش هم انگار ناگزیر است.

داشتیم زندگیمان را می کردیم. بد و تلخ و سنگین و ناروا. اما زندگی مان را می کردیم. تا رسیدیم به گردنه یک انتخاب دیگر، می خوانی انتصاب دیگر هم بخوان. موج شدیم و شور شدیم و خروشیدیم که می خواهیم بتوانیم. می توانیم بخواهیم. به هم ریختیم. جمع شدیم. تفریق شدیم. تکثیر شدیم. شور و هیجان شدیم. به خیابان ریختیم بی جنگ و خشونت. با شادی و رنگ. تحقیرمان کردند رفقای شکل خودمان. انکارمان کردند متعصبان قدرت در خشاب. پوزخند کردند راهمان و امیدمان را.

اما ما خواستیم خواسته مان را از تنها راه مدنی موجود بیان کنیم. با هم. انگار این بار این قدر رشد کرده بودیم و آن قدر سبز شده بودیم که تاریخی ترین هم زبانی آفریده شد. و به بدوی ترین و خشن ترین شکل انکار و تحقیر شدیم. و امروز گیج و مبهوت مانده ایم که چه شد؟ چرا؟ مانده ایم که این چه بازی خوردنی بود؟ این چه کاری بود کردیم؟ و باز هم رسانه دیکتاتور انکارمان می کند و فحاشی می کند. رفقای تحریم گر هم همین کار را می کنند. مثل قبل. فقط همین عوض نشده.

می خواهم از این بهت بیرون بیایم . از این یاس. می خواهم سعی کنم نگاه کنم بدون هیجان و بدون تعصب. و فکر کنم. امروز این را که می نویسم خطرش بازداشت است به شیوه آدم ربایی. شعار که می دهم خطرش گلوله است از دو متری. سبز که می پوشم خطرش باتوم و چاقو است بدون هشدار. پس اگر این ها را که می گویم نقد می کنی و می خندی، لااقل تکیه نده به صندلیت. لااقل لیوانت را زمین بگذار و صاف بنشین. به احترام خونها و جانهایی که کنارمان ریخته و رفته.

وقتی گفتیم ما تغییر می خواهیم نه انقلاب، گفتند این نظام تغییر پذیر نیست. با انتخاب اصلاح نمی شود. امروز می گویند دیدید؟ آن روز می گفتیم غیر از این می ماند به خیابان رفتن و گلوله خوردن. امروز آن رفقا را نمی بینیم کنارمان. می شنوم که هم صداها می گویند خطا کردیم و بازی خوردیم که رای دادیم و شرکت کردیم. چرا رفقا؟ در بهت روز اول و دوم می فهمیدم این جمله را. اما حالا؟ باور دارید که اشتباه کردیم؟ فکر کنید.

اگر همه ما نمی رفتیم پای آن صندوق، امروز چه خبر بود؟ کسی می گفت حکومت کودتا؟ کسی می گفت حق مردم؟ کسی می گفت ایران شبیه رییس جمهورش نیست؟ کسی باور می کرد می شود روبروی زور ایستاد، هر چه قدر هم زیاد باشد؟ ما اولین هم صدایی را روز جمعه تجربه کردیم. و این یک هم صدایی ساده و اتفاقی نبود. و امروز ما کوتاه نیامده ایم. آن طرف قضیه هم. اگر می خواهید از این بهت در بیایید شاید این چند جمله کمک کند.

برای درست جنگیدن باید جنگ را و ماهیتش را و طرفینش را بشناسیم. می گویند موسوی سال 67 چه می کرد؟ کروبی چه می کرد؟ رضایی چه می کرد؟ چه فایده ای دارد در قالب این حکومت تغییر کردن؟ چطور می توانی الله اکبر بگویی؟ چطور خرافات سبز را می چسبانی به خودت؟ مثل 57 گولتان می زنند.

این بدیهی است که جنگی دراز هست بین دین و مخالفت با دین. این که من کدام طرفم را اجازه بدهید به خودم مربوط باشد. اگر جنگ شما امروز این است، پس تکلیفتان معلوم است. بهت چرا؟ اگر طرف دینید چاقو بردارید و بزنید. اگر آن طرفید هم سنگر بگیرید پشت پنجره و بی صدا بخندید به تار و مار شدن ما. اما جنگ من این نیست. جنگ ما این نیست.

ما می جنگیم روبروی دروغ. روبروی ابتذال. روبروی قانون شکنی. روبروی تعصب کور. دختر جوان محجبه کنار دست من. مرد کراوات زده روبرو. زن خانه دار پشت سر. پیرمرد مومنی که هم صحبتم شده میان جمعیت و اشک می ریزد و ذکر می گوید و نفرین می کند ظالم را. او الان بهترین هم صف من است. من این قدر از سیاست می فهمم که وقتی پشت پیشرویی می ایستم تا آخر پشتش را خالی نکنم. موسوی هر چه بوده، هر چه هست یا کروبی یا حتی برادر محسن پاسدار، امروز بیشتر کنار منند تا تو ، رفیق تحریمی بی خاصیت. تو برخلاف همه ادعاهای بزرگت کوچکتر از آنی که حتی کنار دست بچه های کوچک سر کوچه جرات حس کردن این همدلی را از نزدیک داشته باشی. و تو چقدر شبیه آن تفنگ به دست قایم شده پشت پنجره فحش می دهی. و چقدر شبیه دوربین خاموش رسانه قدرت. شما چقدر شبیه همید. جنگ ما جنگ دین و بی دینی نیست. جنگ منطق و بی منطقی است. جنگ ما است در این جمعیت با هر که این جمعیت پشتش را لرزانده و کف به دهانش آورده.

ما صدها هزار نفر از کنار بزرگترین مرکز بسیج خیابان آزادی آن روز گذشتیم. فضای بازش پر از لباس شخصی و گارد و پلیس بود. ما زنجیر سبز درست کردیم روبروی این ستاد. نگذاشتیم کسی نزدیک شود، توهین کند، تحریک کند. شعار همدلی دادیم. وقتی رفتیم پلیس و بسیجی را به آغوش کشیدیم و گفتیم که جنگ نداریم. آنها هم گفتند. آقای پلیس حواسش نبود. چشم می گرداند و می گفت پسر خودم هم انگار این جا است. می دانم آن که غروب آتش کشید به مردم او نبود که در آغوش من بود و آن که آتش زد ساختمان را ما نبودیم. این شمایید که می خواهید مملکت را به آتش بکشید. شمای این طرف و شمای آن طرف.

ما گفتیم اهل جنگ نیستیم. اما الان به توی متعصب این طرف و توی متعصب آن طرف می گویم اهل کوتاه آمدن هم نیستیم. اهل ناامید شدن هم نیستیم. مطالباتمان معلوم است و به هیچ قدرتی هم باج نمی دهیم و با هیچ کس هم پدرکشتگی نداریم. نیامده ایم برای کوبیدن دین یا بی دینی. ما می رویم برای گرفتن حق مان. برای پیگیری ناحقی ها. برای خون هایی که ریختند و توهین هایشان. من متعقدم این جغرافیا خوب یا بد، چند دهه را در چند روز پشت سر گذاشت و بزرگ و بالغ شد. فقط تویی که جا ماندی دوربین قدرت. و تو تحریم گر تحقیرگر ملت. و تو چاقو به دست کور برادر کش. و تو که فکر و ذکرت محو کردن الله اکبر است. محسن رضایی و مهدی کروبی و میرحسین امروز با همه سوابقشان از تو به من نزدیک ترند. باور کنیم که صف دوست و دشمن ما روشن شده و تغییر کرده. اگر آن تفنگ روبرو دهان باز کند، این پیرمرد مومن و من گلوله می خوریم نه تو. و دنیا را من خبر کرده ام، نه تو. پیرمرد مومن کنار من مرا تفتیش نمی کند و من هم او را. تو برو خود را باش مفتش!

و شما رفقای هم صدای ناامید. آزادی هزینه دارد. خون می خواهد. ما که نخواستیم خون کنیم. پس ناامید نشویم. پشیمان نشویم از کاری که کردیم. اگر میرحسین بی دردسر آمده بود امروز صدایمان را دنیا می شنید؟ امروز این همه با هم بودیم؟ ناامید نباشید. نترسید. به هیچ وجه اسیر خشونت نشوید. کینه را سر مخالف نریزید. آرام باشید. از درگیری و آشوب فاصله بگیرید و به کسی که پشتش ایستاده اید اعتماد کنید. او اولین کسی است که میدان را خالی نکرده. بگذارید این هم صدایی به جایی برسد. ما تا همین جا هم برنده ایم. مواظب خودتان و سلامتتان باشید. ما آرامش را پس می گیریم. مثل حق مان. مثل پرچممان. شاید بخندید. اما هنوز می گویم. اندکی صبر… سحر نزدیک است. من شش سال پژوهشگری کرده ام. می دانم کم است. اما باور کنید کافی است. ما حتی اگر سرکوبمان کنند زنجیری را شکسته ایم و آغوشی را یافته ایم.

گفته بودم راضیم که جای انگشتم بر گلوی ابتذال بنشید و خسته اش کنم. چرا ناراضی باشم حالا که جای انگشتم بر پیشانیش رسوای عالمش کرده و نفسش را بریده ام. مرا می توان سرکوب کرد، اما کاری که کرده ام را نه. می ماند تا ابد. تا ایران هست. ما ممکن است بشکنیم، اما ممکن نیست سر خم کنیم یا خشونت کنیم. ما ایرانیم. پیگیر و نجیب و سبز و زخمی.

فرجام