سلام

جولای 27, 2008 by ماهی

بعد از مدت زیادی ننوشتن ، احساس می کردم حتما باید  اینجا یک پست غیر آب دوغ خیاری سرو بشه. راستش رو بخواین دست و دل به نوشتن نمی ره یا شاید من در حال گذر کردن از مرحله وبلاگ نویسی هستم چرا که اصلا حس به روز کردن نیست. چیزی هم که میلش نیست  خوب نیست دیگه. نمی دونم شاید احساس  میکنم باید حتمابعد از این سفر دور و درازی که دچار فرودگاه زدگی مفرط شدم و 16 بار در فرودگاههای مختلف بار پهن و جمع کردم، نظرات زیادی داشته باشم . در حالیکه نظر خاصی ندارم. دوستی می گفت اروپا چطور بود ؟ خنده ام گرفته بود. گفتم دوست عزیز من فقط پاریس و استکهلم رفتم . از این دو شهر هم فقط مرکز شهر و مراکز توریستی مهمش را دیدم. چه نظری بدم که خوشتان بیاید. دیده های من همه موردی و تجربه شخصی است.

دیدن خانواده و دوستان بهترین قسمت سفر بود. وقتی پدر و مادر رو می بینی و هر روز صدای حرفاشون کنار سفره صبحونه اولین چیزیه که  می شنوی تازه می فهمی  این سالها چقدر دلت برای محبت بی قید و شرطشون تنگ شده بود و  الان  دوری از اونها  تبدیل به سخت ترین قسمت بعد سفر شده .

نوشتم که وبلاگ از حالت تعلیق مسافرتی در بیاد و به تعلیق بی میلی دچار بشه. نمی دونم این بی میلی به وبلاگ نویسی موقتی است یا همیشه.

پاریس

ژوئن 7, 2008 by ماهی

دیدم اون سفرنامه ای که فکر می کردم بنویسم خیلی وقت می بره. این چند روزه همش در حال گشتن و دیدن و دیدن هستم که هضم این اطلاعات وقت زیادی می بره. چند روزه حتی یادم میره ناهار بخورم. معمولا یک وعده غذا می خورم  .

فکر کردم بهترین کار اینه که ویدئو ها رو بذارم. اصلا حرفه ای نیست. گاهی هم دوربین خیلی تکون خورده .

گذاشتن ویدئو هم انگار یک دو ساعتی طول می کشه. منتظرم. توی یک کافی شاپ-بار توی پاریس نشستم. ساعت 11 شب . اما انگار کسی اینجا نمی خوابه. با سفارش یک نوشیدنی می تونید اینترنت داشته باشید. هنور در شوک مناظر زیبای هستم که دیدم. بهتره خراب نکنمش با توصیفات و ویدئو ها رو بذارم. امشب نشد در یک فرصت دیگه و با اینترنت سریعتر.

استکهلم 1

ژوئن 2, 2008 by ماهی

از متروی Morby centrum که پیاده می شوم احساس آشنایی می کنم. شبیه متروی تهران است. البته با شلوغی چندین برابر کمتر. شاید به خاطر این است که چند سالی است مترو سوار نشده ام. یعنی دقیقا از وقتی که از ایران آمده ام. از پله های مترو بالا می روم . KTH، دانشگاه صنعتی استکهلم روبرویم است. محوطه ای پر از درخت و هوایی که دقیقا به اندازه گرم است با اندازه باد مناسب. هوایی که در وینیپگ جزء عحایب است.

از سر بالایی ورودی بالا می روم و دنبال ساختمان F می گردم. ساختمان های قرمز پنهان شده پشت درختان . دانشگاه شریف یادم می آید و روز اولی که از راه وردی برای ثبت نام می رفتم و جقدر آن راه طولانی بود. به خودم نهیب می زنم “بی خیال نوستالژی شو” . راهنماهای بین راه، پیدا کردن ساختمان F را ساده می کند. تگ اسمم با برنامه کنفرانس و یک عالمه خرده ریزه های دیگر را می گیرم و راه می افتم. . بی هدف. فقط برای قدم زدن روی سنگفرشها و دیدن ساختمانهای قرمز و دانشجویانی که روی جمنها بی خیال دراز کشیده اند.

تصمیم گرفته ام فقط جلسات کامپوزیت های بایو را شرکت کنم. امروز بعد از ظهر و چهارشنبه تمام روز را در کنفرانس خواهم بود. ارائه ام چهار شنبه عصر است. پرزنتیشن ام هنوز کامل نشده . نشسته ام روی جمنهای دانشگاه با نقشه های شهر و دانشگاه و برنامه کنفرانس دو ر و برم. علی اگر اینجا بود از خواندن این همه نقشه تر و تازه حسابی خوشحال میشد.

KTH

مقصد مداری های ما

می 31, 2008 by ماهی

در فرودگاه تورنتو نشسته ام . روی یک صندلی روبروی دو قلوهایی که تنها تفاوتشان به چشم من رنگ بلوزشان است. د ر انتظار باز شدن ورودی  174 . بعد از خوردن یک کرنا برای از بین بردن بی نهایت خستگی این چند هفته، حالم خیلی بهتر است و درد گردنم کمتر شده.

دوقلوهای روبروی من هم در حال چرت ردن هستند. به آدمهانگاه می کنم که تند تند در حال رد شدن هستند.  بعضی هم توی صف غذا هستند . بعضی ها هم نشسته اند و غذا می خورند یا روزنامه می خوانند یا با همسفرشان حرف می زنند . کتاب می خوانند ،  با لپ تاپشان کار می کنند . خلاصه همه  کارهای معمول زندگی . اما چیزی در این کارهاست که عصبی می کند مرا.  به قیافه شان که نگاه می کنی احساس رضایت نمی بینی . یک استرس همراه با انتظار در حرکاتشان نهفته است.انگار مهم نیست چه کار می کنند فقط در حال کشتن زمان هستند برای رسیدن به لحظه موعود و پرواز.  کارهایشان اگر چه شبیه ادمهای دیگر است در جاهای دیگر  اما بی قراری نهفته در کارهایشان برای رسیدن به مقصد واضح است. گویا  همه رضایتشان در رسیدن به موقع به مقصد است  حتی آنها که پشت بار نشسته اند و آبجو می خورند.

حالم خوب است و به کارت پروازم نگاه می کنم تا از ساعت پروازم مطمئن شوم.

وقتی 27 ساله شدی.

می 25, 2008 by ماهی

27 ساله شدی . سال پیش 26 سالگیات عصبانی بودی از اینکه هیچی نیستی . 27 سالگی ولی راضی. نه اینکه توی این یک سال چیزی شده باشی. زندگی معمولی با ملال معمولی اش و پست و بلندیهای همیشگی اش. نه چیزی که متفاوت کند و نه احساسی که توهم تفاوت بدهد.

انگار به نقطه تسلیم (yield)نزدیک شده ای. شاید به جای کلمه تسلیم بهتر است بگویی پذیرش. از حالت اعتراضی در آمده ای قبول کرده ای همین است که می بینی نه چیزی بیشتر . اگر هیجان بیشتر می خواهی باید حواس پنجگانه ات را تقویت کنی یا شاید تربیت، تا بگیرند امواج لذتِ پخش شده در هوای اطراف را.

باید بتوانی سرمست باشی از تلفن بیدار باش مادر با پیغام تبریکش یا صدای گرم پدر. حتی اگر علی از استرس سفر برای کادوی تولدت یک اسکناس صد دلاری بدهد باید رویش یادگاری بنویسی “روز پر استرس با مخلوطی از احساسات قاطی پاتی با امضای علی با خودکاری که نمی نوشت ” و بگذاری توی کیفت برای همیشه تا تراژدی را به خنده تبدیل کنید و بخندید به همه چیزهایی که در لحظه ای که باید کامل و بی نقص باشند درست و به جا نیستند.

در 27 سالگی ات باید بتوانی بدون ترس از خنده تمسخر آمیز پیشخدمت برای صبحانه وافل با بستنی بگیری و بگویی ترجیح می دهی با کالریهای مجاز روزانه ات چیزی بخوری که دوست داری .

در 26 سالگی میشد خیلی راحت بعد از بدرقه علی در فرودگاه، ساعتها چنبره زد و به همه چیزهایی که درست سرجایشان نیستند فکر کرد و غصه خورد اما در 27سالگی بعد از بدرقه علی باید یک مجله گرفت و همه خبرهای زردش را خواند و بعد که حالت بهتر شد ، سوغاتی های دوستان و فامیل را توی اتاق پهن کرد و فکر کرد به سلیقه هر کدام و تقسیم کرد و برچسب زد و از تصور چهره هر کدامشان غرق لذت شد.

در 27 سالگی باید از کیک تولد غافگیرانه ای که دوستانت برایت می آورند با 27 شمع، شادمان شد ، حتی اگر 27 شمع آنقدر زیاد باشد که دیگر نتوانی با یک فوت خاموششان کنی.باید بدون آروز خاموششان کرد گویا در 27 سالگی دیگر آرزویی نیست که داشته باشی فقط همه چیز همینطور که هست بماند.

در 27 سالگی باید هدیه کتاب بگیری ،داستانهای شارلوت و امیلی برونته یادآور روزهای پیش دانشگاهی که کتاب پروفسور زیر تستهای حساب دیفرانسیل بود و به خودت قول میدادی بعد از هر یک ساعت درس خواندن 15 دقیقه داستان می خوانی وهمیشه 15 دقیقه ها به ساعت تبدیل می شد.

در 27 سالگی لمس بلیط تهران -مشهدو تصور لحظه ای که بلیط را به مسوول پرواز می دهی باید جریان لذت را از سر انگشتان دستت به همه بدنت منتقل کند.

گویا 27 سال طول می کشد تا بتوانی آرامش زندگی ات را به اولویت اول تبدیل کنی و یاد بگیری آنهایی که دوستشان داری باید آخرین نفراتی باشند که ازشان عصبانی شوی و آنهایی که دوستشان نداری جایی در زندگیت ندارند و دلیلی برای عصبانی کردنت.

در 27 سالگی باید بهترین هدیه های تولدت را بگیری. خنده ، عشق ،عشق ، آرامش،کتاب، کتاب، کتاب و مسافرت .

برگرد

می 23, 2008 by ماهی

این آهنگ گروه آبجیز رو دوست دارم. دوستش ترکش کرده . این هی می گه برگرد . نکته جالبش اینه که به جای اینکه بگه تو فلانی و بهمانی و خوبی و خدایی از خودش می گه و اینکه چقدر اعصابش خرد شده و خیلی محکم هی می گه برگرد.

خیلی وقتها به این قضیه قکر می کنم که ما چقدر احساساتمون رو نادیده می گیریم و فکر می کنیم مهم نیستند بعد اینها میرن یک جور دیگه سر باز می کنن، معمولا هم با شکل و شمایل تر تمیز و مردم پسندی ظاهر می شند البته به تصور خودمون.

یادمه اوایلی که با علی دوست بودم . توی دعوا و جر و بحثهای عشقولانه یک چیز باحالی به من گفت . طبق معمول دعوا هر کی می خواست خودش حق به جانب باشه . بهترین راه حق به جانب بودن هم اینه که هی بگی این کار درست نیست اون کار درسته.

علی بهم گفت: “به جای اینکه بگی این کار درست نیست بگو من دوست ندارم این کارت رو.” دیدم واقعا درست میگه اینجوری به طرف بر نمی خوره و موضع دفاعی نمی گیره . بعد هم بدون موضع گیری به حرفت گوش میده.

خلاصه همه اینها رو یک دوست یادم انداخت .دوستی که شاکی بود از رفیقش که به جای اینکه مشکلش رو بهش بگه براش سخنرانیهای اخلاق مدارانه کرده بود.

انگار هزاران ساله که توی گوش ما گفتند این احساسات شما پست و ناچیز هست نادیده اش بگیرید . حالا هی باید به خودمون یاد آوری کنیم که هر چی حس می کنیم واقعیه و ارزش گفتن داره،لزومی نداره توی زر ورق قضاوت های خدا مدارانه و دروغی بپیچیمش .

یادداشتی بر داستان My sister’s keeper

می 5, 2008 by ماهی

آنا دختر سیزده ساله ای است که از دادگاه حق تصمیم گیری در مورد بدنش را تقاضا کرده است. او بین عشق به خواهرش که سرطان دارد، احساس مسئولیت در برابر خانواده ای که در آستانه فروپاشی است و خودش با همه احساسات نادیده گرفته شده اش ،پاره پاره شده است.

مادر آنا بعد از اینکه دخترش کیت به سرطان خون مبتلا میشود، هدف زندگی اش را بر نجات دخترش متمرکر می کند و وقتی که دکترها پیشنهاد می دهند که برای اعطای خون و مغز استخوان باید یک اعطاکننده خون دقیقا همسان پیدا کند به فکر باردار شدن می افتد .

باردارِ آنا که به کمک علم ژنتیک دقیقا همسان با دخترمریضش باشد و بتواند کیت را نجات دهد. او ۱۵ سال با کمک های آنا ، کیت را زنده نگه می دارد. اما آنا دیگر خسته شده است از زندگی که از بنیاد برای نگه داشتن دیگری بوده است، و می خواهد انتخاب کند. انتخاب سختی که با نارضایتی مادر ، مرگ احتمالی خواهر و فروپاشی خانواده خوش آمدگویی می شود.

جودی پیکولت در داستان ” my sister’s keeper ” به زیبایی درگیریهای ذهنی و احساساتی که هر کدام از اعضای خانواده درگیر آن هستند را به نمایش می گذارد.

مادری که تمام عشق و توجه مادرانه اش را بر روی کودک مریضش گذاشته و دختر و پسر دیگرش را نادیده می گیرد و کیست که مادر را سرزنش کند، چرا که بین توجه به کودکی که هر روز باید تحت تزریق های متفاوت، دیالیز خون و … برود و توجه به دو کودک سالم ، مادر بی اختیار درد آن یکی که آشکار تر است را مرهم می نهد.

خانواده ای که هویتش بر اساس مریضی کیت بنا نهاده شده است. دخترک بیماری که خودش هم آرزو می کند کاش لحظه ای دیگران فراموش کنند که اومریض است وبرخورد انسان عادی را با او داشته باشند. آرزوی زندگی عادی داشتن گویا برای اعضای این خانواده آررزویی دست نیافتنی است.

جودی پیکولت همه اعضای خانواده را بر لبه تیز انتخاب قرار می دهد.انتخابی که هیچ طرف سیاه و سفیدی ندارد. چه ایرادی وارد است به دخترکی که می خواهد از زندگی سایه وار در آید و هویتی مستقل داشته باشد. می خواهد که خودش تصمیم بگیرد برای بدنش ، برای اهدا کردن و بخشیدن قسمتی از بدنش به دیگری. از آن طرف چه ایرادی وارد است به مادری که با چنگ و دندان از زندگی دختر مریضش مراقبت می کند. تراژدی قضیه این است که این دو با تمام حسن نیت و زیبایی اهدافشان در برابر هم قرار گرفته اند . رویارویی دردناکی که برای هر دو طرف خرد کننده است.

جودی در داستان “My sister’s keeper” طیفی از رنگهای واقعی زندگی را نشان می دهد. هر کدام از اعضای خانواده با طیفی متفاوت از درددها،رنجها، توقعات، توجیحات و استدلالها از منظر دید خود، قابل درک و همدردی هستند. در داستان جودی انسان خوب و بد وجود ندارد . همه فقط انسان هستند به مانند زندگی واقعی که سالیان سال است که شیطان و فرشته ای ندارد.

گیرایی داستان به این است که او ساده سازی نمی کند و جواب مسئله را سر راست نمی گذارد توی دستت. “جودی پیکولت” با مهارت پیچ و خم های سختی انتخاب درست را در طیف پیوسته زندگی نشان میدهد. زندگی آدمهایی که اگر معصوم باشند، افسانه ای هستند.

کتاب “جودی” یکی از بحثهای مهم اخلاقی بودن دست کاریهای ژنتیکی را در پس زمینه مطرح می کند . مخصوصا که جرقه اولیه داستان بر اساس واقعیتی مشابه بوده است.

پ.ن.این رو برای “همسفر” نوشتم.

اووپس

می 1, 2008 by ماهی

داشتم یاهو مسنجرم رو دوباره نصب می کردم، در گیر و دار صفحه هایی که هی میاد و من بدون اینکه بخونم اُکی می کنم همه لیست ایمیل یاهو هم اضافه شدند. نفهمیدم چی به چی شد. امیدوارم واسه اون آدما درخواست اضافه شدن به یاهو نره که اگه بره باید برم و جمعش کنم بد فرم. تصورش هم خنده است. استاد دوران فوق لیسانسم ، آدمایی که با هم حل تمرین بودیم و .. هزار تا آدم دیگه. بیا و درستش کن حالا. امان از این پیغامهای اشتباهی!!

روزمره

آوریل 27, 2008 by ماهی

1- کم پیدا شدم میدونم ، چهار هفته پیش علی لپ تاپ رو با خودش برده بود تورنتو،من بودم و یک عالمه وقت خالی بدون اینترنت. خیلی خوب بود. آدم احساس می کنه زندگی واقعی تر می شه. الان هم نمی دونم دیگه نمی کشه زیاد اینترنت. مخصوصا که کار پروژه هم در قسمت شدیدا تجربیه. من هم که از 8 صبح تا5 عصر از آزمایشگاه طبقه دو به آزمایشگاه طبقه چهار در حال دویدنم. اینه که ما یک مدت مفقود شدیم. گفتیم بیایم خاک وبلاگ رو بگیریم و یک سلامی عرض کنیم. البته واسه اینکه زیاد خاک نخوره هفته پیش یک چند تا پست بیات گذاشتم :)

2- کار مسافرت و بلیط و رزرو هتل و اینا تموم شد . و من در حال بشکن زدن هستم.دانشجو بودن هیچیش حال نده کنفرانسش حال میده. فکر کنم آخرهای می وبلاگ نویسی م زیاد شه. می خوام یک سفر نامه حسابی از سفرم بنویسم. 6 روز استکهلم خواهم بود و 4 روز پاریس. الان یک کم دلشوره دارم ته دلم از اونایی که وقتی همه چی درست پیش میره ،میگیری.

3- جاتون خالی دو هفته پیش یک آخر هفته جهنمی داشتیم. یکی نیست بگه کار داوطلبی چیه که جنگ و دعواش باشه. این یومیسا بازی علی تموم شه ما زندگی کنیم. طرف خوبش هم این بود که رفتیم شهر portage La Pariar رو دیدیم. انگار همه شهرهای کوچیک شبیه هم هستند . مغازه های کوچیک ، دیوارهای کوتاه. بزرگترین و شیک ترین مغازه اش تیم هورتون بود. یک خیابون اصلی داشت و تمام فرعی ها به بیابون ختم میشد. یک هتل کوچیک داشت که پایینش یک بار و رستوران بود . یک شب اونجا موندیم. همه توی بار هم رو می شناختند و ما فقط غریبه بودیم.

4- خوراک خوان گوگلم به شدت کاهش پیدا کرده. 4-5 تا دوستای ایران که فقط حال و احوالشون رو بدونم هستند بقیه هی به مرور زمان کم شدند. دو سه تا هم از وبلاگهایی که مطالب جالبی می نویسند. دیگه از وبلاگستان و وبلاگ بازی زیاد دور شدم. تازه فهمیدم این نوشته سیبیل خیلی سر و صدا کرده و ملت دارن میزنن تو سر و کله هم که چرا زنها از تجربیات جنسی شون نوشتن. ندیدم که کی ها چی نوشتند . شاید اگه اونوقت می فهمیدم خودم هم می نوشتم. نمی فهمم مگه وبلاگ صفحه شخصی آدمها نیست خوب هر کی هر چی دوست داره می نویسه. دمتون گرم هر چی نوشتین خانومهای محترم، همین که زدین زیر ناموس جمعی وبلاگستان خیلی کاره.

5- در راستای کاهش وبلاگ خوانی و اینترنت بازی ،خوب آدم وقتش رو باید یک جوری بگذرونه دیگه، اینه که پاتوق جدید شده IQ”S کافی شاپ دانشگاه که از ساعت 5-6 عصر برنامه فوتبال دستی اش با جمع علاف دوستان به راهه. دیشب تا ساعت 10 فوتبال دستی بازی می کردیم و من الان کف دستم کبود شده .

6- فیلم the other boleyn girl رو ببینید. قشنگ بود داستان جدا شدن انگلیس از کلیسای کاتولیک رو نشون میده. البته به قول یکی از دوستان موضوع اصلی فیلم راجع به زن دوستی پادشاه هنری ه.

برای خنده هم forgetting Sarah فیلم کمدی خوبیه.

7- این پستم خیلی چیزی(cheesy) شد یک چیزی توی مایه های کشک خودمون. شرمنده بهتره دیگه چیزش رو زیاد نکنم و همینجا تمومش کنم:).

خواستن

آوریل 18, 2008 by ماهی

دوباره مثل دخترهای دوازده ساله شده، با قدرت بی پایان برای عصبانی کردن و روی اعصاب  رفتن. وقتی که هیچ چیز را جدی نمی گیرند و با هر حرفی به مسخرگی کشمشی می خندند.

 اینهمه سبکسری معلوم نیست از کجا امده. حتی وقتی فشار می آورد که ظاهری جدی بگیرد اما چشمهایش که انگار هر لحظه نوید خنده کشمشی دیگر را می دهند همه حواست را که جمع کرده بودی به باد می دهد و تو می مانی با دهانی نیمه باز که نمی دانی برای چی بازش کردی بودی. مثل ماهی میبندی دهانت را بدون هیچ صدایی.

نگاهش می کنی شماتت بار . خودت هم میدانی شماتتی نیست حتی اگر باشد برای تو ست که حوصله اش را نداری نه برای او که سرخوشی اش بی پایان است. برای همین این پا و ان پا می کنی و با یک خداحافظی نصفه نیمه راهت را می گیری و می روی به سمت اتاق کارت.