حافظه تصویری

ژانویه 13, 2012
زن هر چه به ذهنش فشار مي آورد تصويري واضح از شوهرش به خاطر نمي آورد نه اينكه اتفاقات را فراموش كرده باشد اتفاقات مثل تصويرفيلم سينمايي وقتي عينكش را نمي زد از جلوي چشمش رد مي شدند اما همه چيز مبهم بود. زن به دنبال تصويري شفاف از حركت دست، حالت صورت یا گردش نگاهی مي گشت. او معمولا آدمها را با تصويري واضح از موقعيتي به ياد مي آورد مثلا خانم ” ن ” با حركت لبهاي رو به پايين وقتي داشت یك دروغ كوچك و معمولي مي گفت یا گردش اشك توي چشم دوستش “م ” با كوچك ترين هيجاني. گويا “م ” هميشه چشمهايش خيس بود. دكتر گفته بود فراموشي هاي هر روزه اش احتمالا به خاطر استرس شديدي است كه زماني پشت سر گذاشته است. یکی از مکانیزمهای دفاعی بدن فراموشی است. او توصیه کرده بود برای تقویت حافظه باید خاطراتش را بازخوانی کند.
تنها تصوير واضح در ذهن زن شست پای مرد با ناخن مستطيلي بود كه به طرز عجيبي پوست نرم و سفيدي داشت انگار هيچ وقت تاول نزده بود. زن چند باري پديكور كرده بود اما پوست پايش بي شك به نرمي پوست شست پاي مرد با نرمي نوزادانه اش نمي رسيد. زن چشمهايش را باز كرد و دستهاي باز شده اش را جلوي چشمهایش گرفت. دستهايش پر بود از اثر زخم هاي كارد آشپزخانه ، سوختگيهاي كوچك با فر سر کار، بريدگيهاي كوچك كنار ناخن از كاغذ و فويل آلومينيوم . او روزهاي زيادي به دستهاي زنهايي كه مي ديد دقت كرده بود. بيشتر آنها ناخنهاي مرتب با لاك ناخن داشتند. زنهاي پير، جوان، چاق، لاغر، مرتب يا نامرتب اهل مد يا ساده . با خودش فكر مي كرد لاك ناخن دارد مي شود نشانه دوم زنانگي . چند باري لاك زده بود، مانيكور هم كرده بود اما جزو عادتهايش نبود. لاكها را بعد دو روز پاك مي كرد احساس مي كرد ناخنهايش خفه مي شوند زير لايه رنگ. زن با صدای بمی خطاب به خودش گفت: این بي توجهي عمدي به دستها از تنفری پنهان نشئت می گیرد ردیابی علت آن به دوران کودکی بر می گردد احتمالا سن قبل از سه سال. با خودش فکر کرد این جمله می توانست سر آغاز یک بحث روانشناسی باشد. از فرق باریک مزخرف محض با بحث های روانشناسی خنده اش گرفت. از رختخواب بیرون آمد و لپ تاپش را باز کرد. در صفحه جستجوی گوگل تایپ کرد: خرید دستکش نخی زنانه.

زندگی داینامیک و استاتیک من

ژانویه 3, 2012

زندگی داینامیک من با CTV Morning به جای صبح به خیر ایران شروع می شود  از قهقهه های  سرخوشانه النور خوشم میاد ناخود آگاه لبخند به لبم می آورد. کریستین  لبهایش را موقع لبخند زیادی به هم فشار می دهد. انگار به لبهایش کش وصل شده است.  امروز فهمیدم دلیلش رژ قهوه ای است که حتی سال نویی هم عوضش نکرده. لطفا رژ قهوه ای پر رنگ نزنید لبهایتان سفت می شود.

صبحها  تا می نشینم سر میز برایان با قد بلند و صدای بلند ترش می آید سر میزم How is Mahi today?

اگر چیزی کمتر از Great  هم بشنود می نشیند گوشه میز و به غرهای من راجع به  پروژه و استاد گوش میدهد. کریس هم که قبل از اینکه برسد سر میزش وضعیتش را در فیس بوک اعلام کرده و سلام نکرده می دانم حالش خوب است یا بد .

شارلوت  غرغر و سلام علیک صبحش  قاطی است و قتی که تند از کنارم رد می شود که برود قهوه صبحش را بریزد. ودسانا می گوید یا ئسگی  اخلاقش را عوض کرده است. زندگی داینامیک من چیزی کم ندارد .  آدمهای مهربان، آدمهای بد اخلاق ،آدمهای صبور، نژادپرست . فقط اسم آدمهایش عوض شده است.

زندگی استاتیک من  مثل اورنمنت های درخت کریسمس است که زندگی داینامیک را تزیین می کند. رومیزی  دست دوزی است  که زیر سفره هفت سین می اندازم. یا میکس  سهیل نفیسی با  فلورانس توی لیست آهنگهای ماشینم است.    گاهی اوقات روزهای شنبه سر و کله اش پیدا میشود وقتی به ودسانا نشان می دهم  چه جوری کوفته درست کند  یا کتاب باغ بهشت را ورق می زنم و عکسهای باغهای ایران رانگاه می کنم.

گاهی خنده ام می گیرد از  ترکیبهای عجیب زندگی داینامیک و استاتیکم.  وقتی ودسانا روی میزم پیغام می گذارد که دیشب کوفته ایرانی پختم . برای ناهارت کوفته توی یخچال است.

من دلم برای واحدی  تنگ  نمیشود جایش را النور گرفته است. تعطیلات  مثل دخترهای “مولو” به دیدن پدر و مادرم می روم . اگر شده که مجبور باشم چندین برابر دخترهای “مولو” پول و وقت بگذارم . زمانی وسطهای راه زندگی قبول کردم از ایران که آمدم بیرون، دیگر آنجا نیستم. از ایران برایم خانواده و دوستانم مانده ، بقیه اصالت ایرانیم هم در ژنهایم و عینکی که با آن دنیا را می بینم  تاثیر گذاشته  است.

درد دل

نوامبر 22, 2011

جند بار تا حالا اومدم بنویسم، نوشتم و پاک کردم . انگار به زبونم نمی یاد بنویسم. نوشتنش هم نه اینکه  خبر دادن به آدم خاصی باشه . خونواده و دوستانم می دونن. اما اینجا هنوز ننوشتم و فکرمیکنم باید بنویسم تا زبونم باز بشه. همش یک جمله خبری چهار کلمه ایه، اما لجم می گیره که همچین آسون و راحت مثل یک خبر یک جمله کوتاه با چهار تا کلمه بشینه اینجا. اگر خواسته باشم بیشتر از خبر باشه و بشینم تجزیه وتحلیل احساسی و عقلانی و… بکنم میشه یک کلاف سر در گم  که خودم هنوز کامل ازش نیومدم بیرون.  آدم اگه خواسته باشه خبر جدا شدنش رو از آدمی که امممممم ؟ هفت سال باهاش بوده رو بنویسه چه طور مینویسه. تازه یک سال  بعد از جدا شدن. نه اینکه جدا شدن یک خبر فاجعه آمیز باشه. خود چمدون برداشتن و اومدن بیرون از خونه  اگر خوب فکرش رو بکنی یک خبر خوبه. یعنی تموم کردن یک رابطه آزار دهنده ( آزار دهنده اگر نه برای کل رابطه برای بخشی از اون) قضیه مثل تخلیه یک خونه است  که سقف چوبی اش رو موریانه خورده. تخلیه خونه خودش فاجعه نیست  فاجعه تخریب تدریجیه که قبلا انجام شده.

توی این یک سال، کنار اومدن با تموم شدن رابطه ام وپیدا کردن خودم بین خورده شیشه ها شاید از سخت ترین وهیجان انگیزترین تجربیات بوده. هیجانش هم بر میگرده به ژن مشکل دار من که دوست داره تجربه کنه و یاد بگیره. میدونید چقدر رفتم اول خط و مرور کردم که کجاش اشتباه بود، یا چقدر شنیدم آدمهایی که میگفتن از اول هم می دونستیم این رابطه کار نمی کنه. اما از من بشنوید همش خزعبل بود. الان به این نتیجه رسیدم تصمیمی که هشت سال پیش گرفتم بهترین تصمیم بود. تصمیم یک سال پیش هم بهترین تصمیم بود. این رو نمی گم از روی غرور و قبول نکردن اشتباه. اشتباه اصلی یک زمانی بین هشت سال پیش و یک سال پیش اتفاق افتاده ،اونم نه یک بار  و نه دو بار.

یک جایی وقتی که ارتباط برقرار کردن با شریکت سخت تر و سخت تر میشه، برای ادامه رابطه هر کدوم یک روش ناسالم ابراز خواسته ها و رسیدن به خواسته ها رو پیدا می کنید و یک رابطه خراب شکل میگیره.  رابطه خراب و ناقص هم فقط نیاز به یک تلنگر داره تا از هم بپاشه.  خلاصه اینکه هیچ رابطه ای از اولش نافش با ابدیت  بریده نشده و هیچ دو تا آدمی هم از اول خلقت برای هم ساخته نشدند. آدمهایی هم که می بینیم خیلی  با هم جوراند بلدند که از اون جرقه اول  رابطه  یک آتیش گرم  درست کنند و همینطور که نشستند دورش و لذت می برند حواسشون هست که آتیش همیشه پایدار نیست.  این آدمها یاد گرفتند که چطوری آتیش رو روشن نگه دارند با ارتباط بر قرار کردن سالم. ارتباطی که  دو نفر هم بلدند بشنوند هم بلدند حرف بزنند. بعضی ها هم هر روز روی جرقه خاک می ریزند.

حرف از رابطه تموم شده زیاده اما دیگه از مرحله تقصیر کی بود خیلی وقته گذشته. همش شده تجربه . تجربه هایی که احتمالا رد پاش رو توی این وبلاگ خواهید دید.

هوش احساسی

اکتبر 22, 2011

مدتیه درگیر اینم که چرا ناخود آگاه تمایل دارم توی مغزم زندگی کنم. زیاد دور و برم دیدم. یه نظریه ای دارم راجع به آدهایی که توی مغزشون زندگی می کنند اما نمی خوام کلی گویی کنم. بیشتر برام این پدیده مهمه تا آدمهایی که دچارشن. توی مغز زندگی کردن، یعنی هر احساسی رو شدیدا تجزیه و تحلیل می کنیم و گند و گهش رو می کشیم بیرون. احساسات اول مستدل میشه بعد بیان میشه. انگار حتما باید همه چیز و همه کار خودمون و بقیه رو مستدل کنیم . برامون جمله ” خوشحال نیستم” ارزش کمتری داره از جمله ” من خوشحال نیستم چون در کودکی یاد نگرفتم که چه جوری خوشحال باشم یا چون از کاری که می کنم خوشم نمی یاد یا چون شوهرم من رو نمی فهمه” . به نظر من دو تا جمله اگر گوینده صداقت احساسی داشته باشه به یک اندازه خوشحال نبودن رو نشون می ده. جمله دوم اگر دلایل واقعی خوشحال نبودن رو نشون بده می تونه کمک کنه به رفع مشکل . اما تجربه من بیشتر این بوده که معمولا این دلایل برای اعتبار بخشیدن به قسمت اول جمله است. تصور کنید به دوستم می گم: خوشحال نیستم. اولین چیزی که می پرسه :چرا؟ اگر بگم نمی دونم احتمالا اهمیت کمتری برای حرفم قائله و می گه خوشی زده زیر دلت، يا تو همیشه ناراحتی. اما اگر دلیل بیارم حرفم رو جدی می گیره اونوقت وارد یک بحث داغ می شیم برای رفع مشکل. این بحث خاتمه پیدا می کنه با همه کارهایی که باید انجام بدم و تا حالا انجام نداده ام تا خوشحال بشم. احساس کوتاهی در حق خوشحال کردن خودم باعث می شه ناراحت تر از اول باشم. یک سناریوی دیگه اینه که می گم خوشحال نیستم. دوستم نمی پرسه چرا. اعتبار می ده به جمله من و یک جک می گه تا بخندم، یا اینکه می پرسه یکی رو می خواهی تا به حرفت گوش بده شاید حالت بهتر بشه اگر حرف بزنی. یکی از کشف های جدید من اینه که احساسات فقط احساس هستند. مهم هستند اما زود گذرند . اگر خواسته باشی مستدلشون کنی می مونند و کلی انرژِی ازت هدر می دهند. اما اگر حسشون کنی خودشون می گذرند.

لال مونی صاحب وبلاگ

اکتبر 19, 2011

از دوستی یا  به عبارت بهتر آشنای دوری شنیدم که وقتی پسر کوچکش را گذاشته بود مهد کودک، پسرک  دیگر حرف نمی زد. نه توی مهد و نه توی خانه . گویا شوکه شده بود از اینکه همه آدمها به یک زبان دیگر حزف میزدند. گویا داستان من هم همین است . از یک سال گذشته و همه اتفاقات و پستی و بلندیها، زبانم را از دست داده ام. از ادبیات همین یک خط که نوشته ام میتوانید بفهمید چقدر سخت شده حرف زدن برایم. احساس میکنم باید دوباره مزخرف ببافم.  احتمالا مثل بچه تازه زبان باز کرده اولش  حرفهایم نامفهموم باشد. خلاصه آمدم بگویم نویسند وبلاگ زبان باز می کند.

یک انقلابی آرام

اوت 5, 2010

فکر می کنید انقلابی هستید ؟ هیجان زده نشوید منظورم این نیست که هر روز یک نارنجک به کمرتان می بندید و هی می خواهید زیر تانک بروید . نه همین که هر روز  می خواهید “از این به بعد” کاری را با صد و هشتاد درجه تغییر انجام بدهید یا در حالت حاد تر می خواهید خودتان را صد و هشتاد درجه تغییر بدهید نشانه های نگران کننده یک انقلابی را دارید. یک انقلابی وقتی بحرانی ندارد که با آن دست و پنجه نرم کند  ، به خودش گیر میدهد .  این گیر دادن میتواند  کم کردن وزن ، تمام کردن دکترا در زمانی کمتر از معمول ، کارمند نمونه بودن ، ترک کردن سیگار،انجام  50 تا شنای سوئدی  و .. باشد. توجه کنید  انقلابی آنقدر ساده نیست که توقع داشته باشد صبح که از خواب بیدار می شود به  تمام هدفهایش رسیده باشد . او برنامه ریزی می کند و به یک یا چند هدف می رسد اما نکته این است که بعد از رسیدن به هدف هیچ لذتی از آن نمی برد و به سرعت به دنبال هدف بعدی است. انقلابی مورد نظر ما به طور تمام وقت پروژه تعریف می کند. تنها پروژه ای که در دستور کار یک انقلابی نیست لذت بردن از زندگی روزمره است .  مشکل  هم همین است. این فعالیتهای روزمره هستند که او نمی تواند بیشتر از چند روزانجام دهد.  اگر از او بخواهی که بپرد وسط یک بحران،  هر بر آشفتگی که او را به مقابله بخواند، با تمام وجود به زندگی می چسبد و  مقابله می کند. می جنگد.  مثل اینکه یک سامورایی را از وسط میدان جنگ بردارید و بگذاریدش یک جای آرام با آدمهایی که حتی نمی دانند شمشیر چیست . ژنهای  آرام سامورایی  باید بعد از نسلها خوردن و خوابیدن و هیج فعالیتی نکردن برای بقای سامورایی یک تکانی به خودشان بدهند در حالیکه ژنهای جنگجوی سامورایی به شدت ورزیده هستند فکر می کنید چند نسل طول بکشد که ژنهای آرام سامورایی به کارآیی ژنهای جنگجو برسند.  به این هم می توانید به عنوان یک پروژه انقلابی نگاه کنید. اسمش را هم بگذارید: انقلابِ  آرام کردن یک انقلابی.

ژوئن 3, 2010

بعضی وقتها فقط لازم داری یکی ازت مراقبت کنه. همین… .

همایش سینه لرزانها یا روزمه به دستها ؟

آوریل 27, 2010

چند روزی است که اهالی وصل  به اینترنت در شور و هیجان روز دوشنبه اند که قرار است سینه های بلورین برای برخورد قاطع با آقای صدیقی ، به نمایش در آیند. راستش رو بخواهید واقعا این ایده ساده لوحانه به ذهن چه کسی رسیده است  من نمیدانم. با عرض معذرت برای صریح سخن گفتنم. اما وارد شدن در مکالمه ای که از اساس قبولش نداری دیگر چه معنی دارد. سینه لرزانها واقعا چه چیزی را میخواهند ثابت کنند . فرض  کنیم  میخواهند به اون آقای عقب افتاده و احتمالا عقب افتاده هایی مثل خودش بگویند دیدی که سینه لرزاندیم و لزلزله ای نیامد. با در نظر گرفتن   یک موقعیت تخیلی  که آن آقا  یا کسانی که مثل او فکر می کنند  لرزش و تشعشع نور سینه ها بهشان برسد، باز هم برایتان هزار داستان هود و نوح و … دارد که تا ابد مختان را به کار بگیرد. اصلا یک موقعیت  خنده دار دیگر اینکه   یک زلزله نیم ریشتری در دارقوز آباد به فاصله یک هفته  اتفاق بیافتد آنوقت چه. آنوقت تازه میروید دست آن عقب افتاده را میگیرید و برایش توضیح می دهید چرا زلزله اتفاق می افتد و تا چه حد علم،  توانایی پیش بینی زلزله را دارد و خلاصه  گودرز به شقایق تخیلی  تو هیچ ربطی ندارد. خوب این را از اول بگو و درگیر استدلال احمقانه نشو.

حالا یک عده از زنان فهمیده  هم کمپین مغز لرزان راه انداخته اند انصافا از اسمش خوشم آمد اما از رسمش نه چندان.   استدلال  این گروه هم این بود که دخترها ( اینجور که بنده فهمیدم ) گول نخورید و دستخوش این سوءاستفاده نشوید که باز این پسرها و مردها میخواهند سوءاستفاده جنسیتی بکنند. این زنان توانا هستند که با رزومه های پر بارشان میتوانند جلوی این خرافات را بگیرند. آخه چی بگم والا. برداشت ناقص بنده این است که نخیر!  اگر نود درصد زنان هم تحصیلکرده  باشند باز هم وقتی استدلالت بر مبنای توانایی زن  است شکست خورده ای. نمی گویم  زن توانا و تحصیلکرده و .. بد است. من میگویم این توانایی  زنها  و موفقیتهایشان  دوای  هر چیزی نیست. که از سال اول زندگی توی کله ما زنها کرده اند. مادر بزگم  که خیلی صریح  این را میگفت و من بارها در عبارتهای  مختلف از خیلی ها شنیده ام ” می خواهی توسری نخوری درس بخوان دخترم”  و این کمپین هم من را یاد این  استدلال انداخت .آخر نشان دادن توانایی زنهای ایرانی خیلی خوب است و باید زنهای ایرانی خیلی بیشتر از موفقیتهای خودشان و دوستانشان بگویند اما این چه ربطی دارد به حرف صدیقی. احساس می کنم مثل این است که در جواب حرف صدیقی دخترها رزومه ها رو بالا بگیرند و بگویند “نگاه من چه دختر خوبی هستم ،همه نمره هام خوب است و اصلا هم  سزاوار حرف تو نبودم”.  من نمی فهمم چرا باید برای  این حرف از اساس مشکل دار،  زنها ( دوای همه دردها انگار پیش زنها است)  تبرئه جور کنند.  میگویم از اساس مشکل دار  به خاطر  اینکه  اولا: این آقا ریشه فساد را در زنها می داند اینجا شادی صدر بهتر توضیح داده که انصافا هم خوب گفته.قسمت دوم قضیه هم فکر نکنم هیچ زمین شناسی را رنجانده باشد .

حرفهای شادی صدر اما نکته جالبی را نشانه گرفته بود.   من همین الان به عنوان یک نمونه آماری می توانم از معدود مردهای تحصیلکرده خارج نشینی که دور و برم می شناسم  برایتان  مثال بزنم کم هم نه،  که این نگاه را به زن  دارند. نکته مایوس کننده هم این است که همه به اصطلاح از افیون مذهب نجات پیدا کرده اند. شاید به نظرتان خصمانه بیاید اما من میگویم به جای اینکه هی  نقش دختر خوب  و بیگناه را داشته باشیم و ساکت و سر به زیر کارمان را بکنیم تا شاید روزی با حجم آگاهی تولید شده و روزمه های پر بار  این خرافات  را از بین ببریم  خوب اینها را به چالش بکشیم.وقتی دوست پسر و هم کلاسی  یا شوهر یا مردهای  دور و برمان  که شب شنبه شان بدون کلاب رفتن سر نمی شود اما افاضه فضل میکنند که خارجه جای خوبی برای دختر بزرگ کردن نیست تحمل نکنیم و بگوییم آنچه را فکر می کنیم. وقتی  دوستمان دو ساعت سخنرانی می کند که دختری که در یک رابطه دائمی با دیگری است نمی تواند با یک پسر دیگر قهوه بخورد و   نیم ساعت  دو به دو حرفهای دوستانه بزند اماداشتن  چندین رابطه عاشقانه همزمان را برای یک پسر، از معیارهای جذابیتش می داند یاد آوری کنیم که کجای کارش می لنگد. خلاصه کلام اینکه این   تناقضهای رفتاری و فکری  است که مثل خوره در ما ریشه دوانده.  که نه با سینه حل می شود و نه با رزومه زنها.

پ.ن.1  یک نگاه به کامنتهای مقاله شادی صدر هم  خالی از لطف نیست .

پ.ن. 2. نکته ای که شاید بهتر بود  از اول می گفتم:  اینکه من فقط جنبه ای که فکر میکردم این جنبش های اینترنتی میلنگند را  گفتم . بدون شک  هر کدامشان هم نکته های جالبی داشتند که  کمکی به بحث من نمی کرد. در نتیجه نیاوردمشان:).

ابروهای یک خانم سرشناس

فوریه 10, 2010

به خانم “ت” نگاه میکنم. ابروهای  خانم “ت”  با اغراق بالا و پایین می روند و چشمهایش همزمان با بالاتر رفتن تن صدا گشاد تر می شوند. تمام حواسم را جمع میکنم که بفهمم چه می گوید. خانم “ت” یکی از سرشناسترین خانمهای شهر است. امروز هم در یکی از سالنهای سرشناس شهر سخنرانی دارد. اولی را آقای “ب” به من گفت اما دومی را  خود خانم “ت” گفت. میدانم حتما میخواهید بپرسید سالن سرشناس یعنی چه؟ من خودم هم این سوال را  از خانم “ت “پرسیدم. البته نگفتم یعنی چه پرسیدم کجاست؟  خانم “ت” ابروی  سمت چپش را را بالا برد و ناگهان  ابروی لق  مثل تابلوی کلاس ما از یک طرف افتاد.  خواستم داد بزنم خانم “ت” ابرویتان آویزان شده است. خودش انگار دردش آمد. جیغ زد “هانی آی میسسسس یووووووو سو ماچچچچ” . من هنوز نگران ابرو بودم که دیدم دستهای خانم  “ت”  دیوانه وار تکان می خورند. فکر کنم خانم  “ت” کمک می خواست، تا دهانم را باز کردم که کمک بخواهم یک نفر از پشت سر من  خانم “ت” را بغل کرد و من و خانم “ت” را باهم توی بغلش فشار داد.

جوانی است و خامی

ژانویه 30, 2010

امروز منتظر علی بودم برای رفع بیکاری  و علافی وبلاگم را می خواندم . یکی از نوشته های قدیمی را جع به مسافرتی بود که نوشته بودم ” قیافه هایشان تیپیکال شرق کانادا ” بود. با خودم فکر کردم که قیافه تیپیکال شرق کانادا یعنی چه جور؟ اگر چیزی بوده که من جهار سال پیش میدانستم قاعدتا نباید از یادم رفته باشد. خنده ام گرفته بوداز این پرت گویی و گنده گویی. عجب خزعبلاتی می نوشتم من . خلاصه این قیافه تیپیکال شرق کانادا امروز شده بود تفریح من و علی. تکرارش هم به خنده ام می اندازد.


دنبال‌کردن

هر نوشته‌ی تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.