نشسته ام روی صندلی، پاهای نا آرام را گاهی ضربدری می اندازم روی هم، گاهی دراز می کنم زیر میز، گاهی با نوک کفش به زمین می کوبم. نا آرامی هایم را کنترل می کنم. سعی می کنم بشنوم چه می گوید. به پرده روی دیوار نگاه می کنم و نمودارهای رنگی و ضربات پی در پی اطلاعات گنگی از “creep in weave composites” چشمهایم را به درد می آورد. سرم را به جلو ی میز می گردانم . به دستهای پیر مردی نگاه می کنم که تند تند یادداشت بر می دارد، نگاهم را می لغزانم روی پیرمرد کناری، این یکی انگار خوابیده است. جریان خسته کننده و یکنواخت اطلاعات همچنان ادامه دارد. با خودکار روی کاغذ جلوی دستم خط خطی می کنم. صفحه پر شده از حرف “م” به نشانه مزخرف. هوای اتاق بوی رقیقی از رقت می دهد. حساب می کنم:
“دوماه دیگر دوسال می شود، دو سال !! در این مورد خاص بعد از چهار سال کار، با فرض اشتیاق و علاقه، نتیجه؟ یک ارائه در اثبات اهمیت کارو نتایج آن برای آدمهایی که از شدت حیاتی بودن پروژه، در حال چرت زدن هستند.
“دو سال، بهای استفاده کردن از همه فرصتها، کاش می شد کمی آرام گرفت، کاش می شد نشست و نشست و نشست . هیچ کاری نکرد. کاش می شد اینقدر حرص هدر دادن دوسال از زندگی را نخورد و همه چیز را خراب کرد و دوباره ساخت. این بار با صبر بیشتر. اما اگر باز هم ته خط ملال بود چه؟ “
گفتگوهای درونی ام را صدای استادی که از خواب بیدار شده و می پرسد ” من اهمیت پروژه تو را نفهمیدم ” قطع میکند، و دوباره تلاش رقت انگیز در بیان حیاتی بودن تحقیقات چند ساله شروع می شود.
اکتبر 17, 2007 در t 6:14 ق.ظ
آخخخخخخخخخخ……….خسته نباشی
اکتبر 17, 2007 در t 8:08 ق.ظ
عادت ميكنيم
اکتبر 17, 2007 در t 9:33 ق.ظ
واسه همينه كه من هرگز دلم نميخواد دكترا بگيرم ديگه. زحمت فراوان براي بدست آوردن چيزي نه چندان قابل عرض. البته نميخوام تخت پروژه تو رو ببرم. من كه نميدونم مال تو چيه دقيقا. شايد به درد بخوره. خدا رو چه ديدي!
اکتبر 17, 2007 در t 9:33 ق.ظ
درکت می کنم. ولی به نظرم درست میشه. گاهی همه چیز پوچه.
اکتبر 17, 2007 در t 9:34 ق.ظ
من هيچوقت ياد نميگيرم چطوري واسه تو كامنت بذارم. بازم يادم رفته بود آدرس وبسايت رو بردارم. پست نشد! فقط اينكه منم واسه همين نميخوام دكترا بگيرم.
اکتبر 20, 2007 در t 3:58 ب.ظ
به جاش یک عالمه چیز داری که واسه دخترت تعریف کنی و از اون روند کند و تکراری بعد از اتمام تحصیل منزجر نشی. شاید البته!