دلم می خواد زمان برگرده برگرده برگرده و برسه به اونجا که من دارم توی فروشگاه کار میکنم و می بینمت که میای جلو و میگی اومدم دنبالت با هم بریم. من خسته ام . اما می رسم خونه و جلوی در جعبه کادوی گنده ات رو می بینم . یک بلوز یقه قایقی گلبهی . بعدش هم باهم پای سیب تولد می خوریم. اما بر نمی گرده . میدونی تخریبها مثل موریانه است از تو میخوره . بعد یک تلنگر کوچیک همه چی رو میریزه پایین.
اون تصویر قشنگ که الان اومد توی ذهنم و اشک آورد توی چشمم وسط فایلهای اکسلی که داشتم زیر و رو می کردم هم موریانه خورده است.
کاش قبل از اینکه چیزی بگی تا چیزی خراب بشه و بریزه توی دلم یک تلنگر به من می خورد و بر می گشتم بهت می گفتم میدونی چقدر دوست دارم ( با نگاهی که خودش همه جوابه ) تو بخندی از اونا که نفس منو میگیره. بعد بپرسم حالا چی میخواستی بگی ؟ و تو بگی هیچی… .
کاش قبل از اینکه چیزی بگم تا چیزی خراب بشه و بریزه توی دلت بر میگشتی و بهم میگفتی : می دونی چقدر دوست دارم….
من بخندم و بگم هیچی.
دسامبر 21, 2009 در 12:41 ب.ظ. |
دسامبر 22, 2009 در 3:16 ق.ظ. |
نازی
نوامبر 22, 2011 در 9:40 ب.ظ. |
[...] کل رابطه برای بخشی از اون) قضیه مثل تخیله یک خونه است که سقف چوبی اش رو موریانه خورده. تخلیه خونه خودش فاجعه نیست فاجعه تخریب تدریجیه که [...]