از دوستی یا به عبارت بهتر آشنای دوری شنیدم که وقتی پسر کوچکش را گذاشته بود مهد کودک، پسرک دیگر حرف نمی زد. نه توی مهد و نه توی خانه . گویا شوکه شده بود از اینکه همه آدمها به یک زبان دیگر حزف میزدند. گویا داستان من هم همین است . از یک سال گذشته و همه اتفاقات و پستی و بلندیها، زبانم را از دست داده ام. از ادبیات همین یک خط که نوشته ام میتوانید بفهمید چقدر سخت شده حرف زدن برایم. احساس میکنم باید دوباره مزخرف ببافم. احتمالا مثل بچه تازه زبان باز کرده اولش حرفهایم نامفهموم باشد. خلاصه آمدم بگویم نویسند وبلاگ زبان باز می کند.
اکتبر 19, 2011 در 5:21 ب.ظ. |
nice to see u here again
)
اکتبر 21, 2011 در 11:06 ب.ظ. |
خوشحالم که باز میشه خوندت. زودی زبون باز کنی ایشالا. از همون مدل که تا زبون باز می کنن نمیشه دیگه جلوشون را گرفت.