زندگی داینامیک من با CTV Morning به جای صبح به خیر ایران شروع می شود از قهقهه های سرخوشانه النور خوشم میاد ناخود آگاه لبخند به لبم می آورد. کریستین لبهایش را موقع لبخند زیادی به هم فشار می دهد. انگار به لبهایش کش وصل شده است. امروز فهمیدم دلیلش رژ قهوه ای است که حتی سال نویی هم عوضش نکرده. لطفا رژ قهوه ای پر رنگ نزنید لبهایتان سفت می شود.
صبحها تا می نشینم سر میز برایان با قد بلند و صدای بلند ترش می آید سر میزم How is Mahi today?
اگر چیزی کمتر از Great هم بشنود می نشیند گوشه میز و به غرهای من راجع به پروژه و استاد گوش میدهد. کریس هم که قبل از اینکه برسد سر میزش وضعیتش را در فیس بوک اعلام کرده و سلام نکرده می دانم حالش خوب است یا بد .
شارلوت غرغر و سلام علیک صبحش قاطی است و قتی که تند از کنارم رد می شود که برود قهوه صبحش را بریزد. ودسانا می گوید یا ئسگی اخلاقش را عوض کرده است. زندگی داینامیک من چیزی کم ندارد . آدمهای مهربان، آدمهای بد اخلاق ،آدمهای صبور، نژادپرست . فقط اسم آدمهایش عوض شده است.
زندگی استاتیک من مثل اورنمنت های درخت کریسمس است که زندگی داینامیک را تزیین می کند. رومیزی دست دوزی است که زیر سفره هفت سین می اندازم. یا میکس سهیل نفیسی با فلورانس توی لیست آهنگهای ماشینم است. گاهی اوقات روزهای شنبه سر و کله اش پیدا میشود وقتی به ودسانا نشان می دهم چه جوری کوفته درست کند یا کتاب باغ بهشت را ورق می زنم و عکسهای باغهای ایران رانگاه می کنم.
گاهی خنده ام می گیرد از ترکیبهای عجیب زندگی داینامیک و استاتیکم. وقتی ودسانا روی میزم پیغام می گذارد که دیشب کوفته ایرانی پختم . برای ناهارت کوفته توی یخچال است.
من دلم برای واحدی تنگ نمیشود جایش را النور گرفته است. تعطیلات مثل دخترهای «مولو» به دیدن پدر و مادرم می روم . اگر شده که مجبور باشم چندین برابر دخترهای «مولو» پول و وقت بگذارم . زمانی وسطهای راه زندگی قبول کردم از ایران که آمدم بیرون، دیگر آنجا نیستم. از ایران برایم خانواده و دوستانم مانده ، بقیه اصالت ایرانیم هم در ژنهایم و عینکی که با آن دنیا را می بینم تاثیر گذاشته است.
ژانویه 4, 2012 در 12:14 ق.ظ. |
چه عجب ما اینجا مطلب دلگرم کننده دیدیم. به قول اینجاییا keep it on. من چقدر با این پراکندگی و بی نظمی این مطلب حال میکنم. بوی تغییرو میشه حس کرد.
ژانویه 4, 2012 در 3:34 ب.ظ. |
این مطلب استاتیک و داینامیک مدتییه توی ذهنم بود وقتی نوشتم احساس کردم ریتم تندی داره. وقتی می خونم خودم سر گیجه می گیرم. ویرایشش هم از پراکندگیش کم نکرد.