نامه ای به اعظم

سلام دوست من ؟ خوبی؟

حتما تعجب می کنی که چرا برایت نامه می نویسم آن هم اینجا. دلم می خواهد خیلی چیزها را برایت بگویم، دوست دارم حرفهایم را بشنوی، بدون اینکه دغدغه جواب دادن به نامه ام را داشته باشی. نمی دانم شاید این عیب ذهن مسوولیت ساز من است که تا نامه ای می گیرم و می خوانم بعد از ذوق و شوقهای اولیه بار سنگین جواب دادنش هر روز مثل پتکی توی سرم میخورد. دوست دارم نامه بنویسم اما از جواب دادن نامه خوشم نمی آید انگار این تکرار یک جوری خراب کردن جرقه شروع نوشتن است . او از روی محبت بدون هیچ اجباری تو را از لابه لای هزار کاره روزمره و غیر روزمره به خاطر آورده برایت نامه می نویسد و تو همه را با اجبار پاسخ خراب می کنی. این نهایت بی ذوقی من است میدانم. بگذریم از اینها.

امروز نیم ساعت راهِ از خانه تا کریدن را داشتم با تو حرف می زدم. باران نرم بار پاییز و بزرگراه شلوغ یک طرفه فرصت خوبی داده بود تا حسابی با تو دردل کنم. همه اش هم به خاطر این بود که امروز کلاس زبان فرانسه ام شروع شده بود. آه گرفتی قضیه را ای شریک کلاس زبان من.

من و تو چند وقت بود که راه آزادی و سید خندان را گز می کردیم اگر چه که هیچوقت توی یک کلاس نبودیم تو یک سطح از من بالاتر بودی یادت هست . نمره آیلتست را هم که دیدم به علی گفتم این اعظم همیشه انگلیسی اش از من بهتر بود، اعظم ، من دوباره شروع کرده ام، یک زبان تازه و اشتیاقها و اضطرابهای کشف یک دنیای تازه. کلاس مان این دفعه خیلی کوچک تر است هفت نفریم . اما باز هم تلاش برای گفتن ساده ترین کلمات و چقدر این تلاشها خواستنی است انگار دوباره کودکی شش ماهه شدی و با تمام وجود کلمه بَ ب َ را هجی می کنی . آنوقت شاهد ماجرا پدر و مادر و خاله ات بودند که ذوق مرگ می شدند این بار خودت هستی که ذوق می کنی و معلمت که تشویقت می کند. چقدر مرحله آموختن ها زیباست تو هستی که ذهنت را باز می کنی برای جریان سیال اطلاعات و احساسات . در یک مرحله پذیرشی . من این مرحله را دوست دارم خیلی بهتر از مرحله خبرگی یا احساس خبرگی است.

امروز داشتم به تو از اوضاع مینی بوس های آزادی و خاطره های بین راهما ن می گفتم . یادم هست که چقدر ازشان بدت می آمد از آن همه تعرض و مشت و مالی که می خوردیم متنفر بودم. می گفتی» بهتره بریم با اتوبوس سهروردی هفت تیر و بعد هفت تیر آزادی برگردیم » و من که اصلا حوصله عوض کردن دو تا اتوبوس نداشتم. یا وقتهایی که من از خستگی توی اتوبوس خوابم می برد و تو با من دعوا می کردی که چرا مثل پیرزنها میخوابم . چند بار با هم سر این قضایای الکی قهر کرده باشیم خوب است.

اعظم، دوست ندارم در سرزمین بی خاطره زندگی کنم. امروز فکر می کردم باید شروع کنم به خاطره ساختن با در و دیوار و اتوبوس و خانه و هوا و … .
فکر میکردم آیا روزی می رسد که وقتی دخترم را به کلاس زبان فرانسه می برم برایش از خاطرات کلاس زبان فرانسه خودم تعریف کنم و او از ناشی گریهای من از خنده ریسه برود. یا برایش از بزرگراه بیشاپ گرندن بگویم که قبلنها خیلی خلوت تر از اینها بود.

اعظم، من کلاف خاطره ام را دارم از سر نو می بافم .

14 پاسخ to “نامه ای به اعظم”

  1. sam Says:

    chun name ii be AZAM e, osoolan man nabayad comment bezaram😀
    vali man in chiza halim nemishe :))
    vase inke in rooza manam daram az yadgiriye Swedish zogh marg misham😀

  2. پگاه Says:

    از اینکه خلوت دوستانت را به هم میزنم عذر خواهی میکنم. ولی دلم نیومد چند مورد را نگم: یکی اینکه منم همیشه داخل اتوبوس میخوابیدم ودوستم بهم میگفت کمبود خواب داری حداقل به من اهمیت بده . این روزها سخت براش دلتنگم. واز قول من به دختر خوشگلت بگو:تمامی آنچه انسان میتواند در بازی طاعون وزندگی ببرد تنها معرفت و خاطره است…. معجزه میکنه

  3. ماهی Says:

    پگاه من دختری ندارم هنوز:)) اینها خیالات بو د.
    نامه هم زیاد خصوصی نبود بیشتر زدن حرفهام به یک روش جدید. خواستم امتحانش کنم.
    خوشحال هم شدم نظر دادی.

  4. ماهی Says:

    سمیره جان این یک نامه سرگشاده بید:))

  5. ميو Says:

    اوخي……. اون موقع ها رو يادمه. همون موقع به اين نتيجه رسيدم كه كلي انگيزه داري و با انرژي هر كاري ميخواي انجام ميدي. اولاش هنوز از علي خبري نبود ولي تو خفن انگيزه داشتي. هميشه هم صبح ها نيمرو ميخوردي و ظرفشو ميذاشتي تو ظرفشويي و من كه چقدر حرص ميخوردم. برام سوال بود كه چقدر انرژي داري كه همه كلاساتو انداختي صبح و از سر صبح تا بعد از ظهر ميري دانشگاه و بعدش بلافاصله اون همه راهو تا سدخندان ميري و شب بر ميگيردي و تازه شبم كه مياي درساي زبانتو دوره ميكني. آخرشم مجبور ميشدم ظرف صبحانه تو بشورم چون شب دير ميومدي و من نميتونستم تا اونموقع تحملش كنم! اعظم رو چند وقت پيش ديدم. خيلي ماهه. هميشه ازش تعريف ميكنم. اگه يه آدم ذاتا مهربون بي توقع خيلي ماه تو زندگيم ديده باشم اعظمه. چند وقت پيش احتمالا يعني يه سال پيش يا بيشتر. تو كتابفروشياي انقلاب. دنبال كتاب زبان بود. ازش خبر ندارم. نميدونم چيكار ميكنه. يكي از دوستاي داداش يكي از بچه ها ( روجا) سخت دنبالش بود. ولي من و روجا هر كار كرديم نشد راضيش كنيم. دم به تله نداد. هنوزم عكساي اون زمان و دارم. عكساي تولد من. اعظم هم هست. اون روزا خيلي خوش نميگذشت اما الان كه فكرشو ميكنم خيلي خاطره دارم. خيلي. من خيلي وابسته خاطراتمم. اونقد كه حتا يه وقتايي به خاطرش حاضرم دوباره تو سخت ترين شرايط گذشته زندگي كنم ولي خاطره هامو برگردونم.

  6. زی زی Says:

    نامه سرگشاده از خود در وکردی!!
    این روزها منم که سهروردی رو گز می کنم! :((

  7. اعظم Says:

    مدتها بود به اين موضوع فكر ميكردم كه چقدر دلبستگيم به شاديهاي بزرگي كه هيچوقت به سراغم نمياد زياده ولي يه سري اتفاقات كوچيك وجود داره كه اندازه يه دنيا برام شادي آوره. فرض کن خسته از كار، پرو‍ژه و يه شهر كوچك و كثيف بياي تهرون و ناگهان دوستتو كه اونم داره از يه شهر ديگه مياد به طور اتفاقي توی مترو ببيني. به همين راحتي. حتي ياداوري اين خاطره روحمو لبريز از شادي ميكنه.همین حالا احساس ميكنم كه كنارم نشستي و داري انگشتتو بهم نشون ميدي كه خورده به قالب و تاول زده.
    و دوباره يادم ميفته يبار تو راه برگشت از کلاس زبان در حالی که داشت بارون تندی میومد با هم دعوا كرديم و بهم گفتي خيلي غرغرويي و به حالت قهر خودت تنهایی رفتی! تمام دنيا روسرم خراب شد و از اونروز به بعد به خودم قول دادم اصلا غر نزنم.
    جريان خره شرك و دختری گریان بعد از ثبت‌نام IELTS كه يادت هست.
    چه اتفاق جالبي! بسته اموزش زبان فرانسه رو با اولين حقوقم سه سال پيش خريدم . اول يه خورده باهاش كلنجار رفتم بعدشم گذاشتمش تو كشو. چند سالي خاك فراموشي خورد تا اينكه تصميم راسخ گرفتم در اين غربت محل كار تن به بيكاري و تنبلي ندم و يه تكوني بخورم و چند روزيه به صورت خود‌اموز دارم فرانسه ياد ميگيرم. گاهي گم ميشم بين فرانسه و انگليسي و هجوم خاطرات كلاسهاي زبان انگليسي. منم به طفل كوچكي پشت پنجره اتاق ميمونم كه حريصانه داره بارونو براي اولين بار نگاه ميكنه و کنجکاو بدونه بیرون چه خبره.
    حالا ديگه يه رقيب پيدا كردم! چه بهتر!
    دوست دارم یه دفعه دیگه همه دور هم جمع بشیم و دیداری تازه کنیم. دلم برای اون روزا تنگ شده.
    موفق باشي . آرزومند ديدارت.

  8. پگاه Says:

    وای چه رمانتیک ! راستی ماهی میدونستم بچه نداری منم تو خیالاتم گفتم بهش اون جمله را بگی…ضمنا نمیدونستم میو هم خوابگاه بوده…. وقتی خاطرات اعظم را خوندم اشکم بی اختیار فروریخت

  9. ماهی Says:

    میو من اصلا نمی دونستم این قدر عذاب کشیدی از دست من.
    ولی اومدم خونت قول می دم ده شب ظرفا تو بشورم.:)) ای میوی غر غروی حساس تمیز کوکوی سیب زمینی پز

  10. ميو Says:

    صد ساله ديگه كوكوي سيب زميني نپختم. خودمم باورم نميشه. از وقتي كه از اون جمع جدا شدم ديگه يادم رفت متخصص سيب زميني بودم! اون موقع ها من علاوه بر متخصص سيب زميني، متخصص عذاب كشيدن هم بودم. الان كلي پوست كلفت شدم. كلي چيز ياد گرفتم اون موقع ها. خيلي برام ارزش داره. الان يهو ياد اون دم كني سال اولت افتادم… يادت هست؟ دم كن ش… دلم ميخواد كلي بخندم… هر وقت تو رو تصور ميكنم با اون شلوار كبريتي طوسي هستي.. يادته؟ چه بلايي سرش اومد بالاخره؟ عكساس سال اول و يادته؟ يه روز صبح پنج شنبه به زور و بدبختي از خواب پاشديم كه بيايم دانشگاه عكس بگيريم.. تازه اومده بوديم دانشگاه. اونم شريف. فكر ميكرديم حالا چه خبره و بايد به همه ثابت كنيم شريفي هستيم. بعد يه مشت عكس احمقانه گرفتيم با صورتاي پف كرده و قيافه هاي ضايع. اون عكسا رو خيلي دوست دارم. بعدها خيلي عوض شديم هممون. يهو خيلي دلم خواست ببينمت..

  11. وحید Says:

    خاطره رو نمي‌شه به زور ساخت! شرايط سن، محيط و ۱۰۰۱ چیز دیگه‌ست که خاطراتو می‌سازن! اینجا نه آدما اون آدمان، نه موزیک اون موزیک، نه … حداقل براي من اين‌طوره! دوستای زیادی دارم اما وقتی نشه با هیچکدوم از خاطره‌ی مشترکی گفت و خندید یا موزیکی رو با صدای بلند گوش کرد و همخونی کرد یا یا یا یا یا… اما چاره؟ هیچی! نه پای رفتن نه جای ماندن!……….

  12. ماهی Says:

    وحید حرفات رو همشو قبول دارم.
    تلاش من هم واسه اینه که با این بی خاطره ای نگذرونم . نمی خوام از 24 سالگی به بعد برام خالی باشه. ممکنه که من با 20 سال قبل دوستان اینجام هیچ خاطره مشترکی نداشته باشم و این رابطه رو سخت کنه .اما مطمئنم که میتونم خاطرات مشترکی بسازم از حالا به بعد شون. نمیدونم میشه بشه به عمق و تاثیر گذاری اونایی که خیلی از شخصیتمو شکل داده یا نه. اما حداقل میتونم نگاهم را کمی کنجکاو و مشتاق کنم و بشناسم و ببینم چیزایی که دور و برمه.
    سعی میکنم از نگاه خودم همه چیز رو ببینم نه از نگاه تقلید. مثل کاری که بچه گیها می کردیم بعد ازخوندن یک کتاب یا دیدن یک عکس احساس خودمون رو می گفتیم نه اون چیزی که انتظار می رفت گفته بشه.
    دارم فکر می کنم کسانی که نه پای رفتن دارند و نه جای ماندن هم میتونند تجربیات و خاطرات بکری داشته باشند. که میتونه خیلی خواندنی و شنیدنی باشه.

  13. Amir Hossein Says:

    baba dast ma ro ham begir chand ta zaban nakone mikhahi beri too majlse Canada

  14. پگاه Says:

    به بازی «وطن یعنی» دعوت شدی. هم بنویس وهم هرکس را میتونی دعوت کن

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s


%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: