شماره ای خسته نه چندان زیاد

1- اصلا حسش نیست که چرکنویس بنویسم یعنی مغزم از شدت بی خوابی متورم شده ،قشنگ حس می کنم آب لمبو شده . تنها کاری که این چند روزه تونستم بکنم این بود که با این شدت خستگی قهوه نخورم و فقط چایی تا حداقل استرسم زیاد نشه . تمام قضایا هم سر این جلسه کامیتی و بساط گزارش نویسی و تست و گراف و اینا بود و خلاصه تصویب شد که من میتونم دسامبر candidacy exam رو بدم.

حالا بعد از سه روز بیخوابی من با جدیت مشغول آماده کردن مقدمات ارائه ام هستم دو تا خانم خوشگل مشگل شدیدا حامله نشستن (اینا کامیتی تز بنده هستند ها) دارن راجع به زمان زایمان و کمر درد شبا شون حرف می زنند . دقت می کنید که چقدر اشتیاق من زیاد میشه برای صحبت کردن راجع به «با یو کامپوزیتها». برای candidacy هم دو تاشون با کوچولوهاشون میان.

2- امروز بعد از ارائه بلافاصله کلاس داشتم بعد هم تصحیح برگه و بعد هم حل تمرین یعنی عملا یک جسد متحرک بودم . یکی دو بار از شدت خستگی اشکم در اومد. یعنی واقعا گریه کردم. تر و تمیز رفتم دستشویی و یک کم گریه کردم حالم بهتر شد اومدم ادامه کار. حالا هم یک نعش کش می خوام منو ببره خونه.

3- من نمی دونم چرا باید احمق ترین آدما هر کاری دوست دارن بکنن و هر چرتی رو بار ملت بکنند و ما بهشون امتیاز بدیم که چون نماینده کشورمونن نباید گفت بالای چشمت ابروست. احمدی حتی اگه با یک انتخابات درست درمون هم رییس جمهور شده بود باز هم هیچ دلیلی نداشت که اینقدر به ناموس آدمایی که ادعا می کنند صد در صد باهاش مخالفن بر بخوره. بابا جون اگه توی دانشگاه نشه به یک دیکتاتور گفت دیکتاتور یا هواش کرد وقتی می گه » کشورمون همجنس گرا نداره» پس کجا می شه گفت ؟حتما سر قرار دادهای نفت یا تقسیم دریای خزر، رییس شرکت فلان فرانسوی به رییس اتاق بازرگانی ما میگه «لطفا به آقای احمدی نژاد احترامات فائقه ما رو برسونید و بهشون بگید که یک کمی بگی نگی دیکتاتور تشریف دارن . »

اینقدر استانداردهای شعورمون رو به خاطر حس میهن پرستی مصالحه می کنیم آخرش به «….»(توش اسم هر حیوونی که می خواین بذارین) فقط به خاطر اینکه نماینده کشورمونه احترام میذاریم ها، گفته باشم.
حالا خوبه خودش اینقدر دچار خودپرستی و اینا هست که هیچ کی از دوستان حکومتی اش جرات نداره بهش بگه بابا بهت فحش دادن یکم بهت بر بخوره . تلویزیون هم که بی خیال . به این می گن تله ریا کاری. چی میگن

» تا بی خبر بمیرد در درد خود پرستی».

6 پاسخ to “شماره ای خسته نه چندان زیاد”

  1. پگاه Says:

    الهی! مثل اون روز من شدی یادمه پشت تلفن با مادرم زدم زیر گریه وگفتم خیلی خستم ….ولی الآن برگشته و من بهتر به خودم میرسم……. این نیز بگذرد 😉

  2. sam Says:

    آدمای مهم اصولا سرشون شلوغه دیگه.
    خوب بود مثل اون خانوما بودی؟

  3. ماهی Says:

    samجان بابا اونا اعضای گروه تز من هستند. استادای دانشگاهمونن. یکی دانشکده عمران یکی هم دانشکده مکانیک . کارشون هم خیلی درسته:)).ولی خوب خنده داره وقتی دارن راجع به نوع پوشک بچه شون توی یک جلسه علمی حرف می زنن.

  4. sam Says:

    تو هم فهمیدی من با مجید جان دلبندم نسبت مستقیم دارم.😀😦
    شرمنده از سو تفاهم😀

  5. شاهین Says:

    خدا قسمت کند برا همه ..بچه را نمیگم پوشک عوض کردن را میگم..
    » من تمام سالهای جوانی را به این دلیل ازدواج نکردم که از این قسمتش بدم میامد..چون هیچ کدام از اناث حاضر به رتق و فتق این قسم امور نبودند.»(هانس ک..ر یستسن اندرسون)

  6. زی زی Says:

    ایشالله کمردرد خودت!!😀 :))😉

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s


%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: