هذیان

انگار روی همه چیز دوده مالیده باشند ، دور و برم کثیفه. یا شاید من دارم همه چیز رو از پشت پرده چرکی که چرکش مدتهاست مرده نیگاه می کنم. ممکنه هم چشمم آب مروارید آورده باشه و این پرده آب روی عنبیه مه که دور و برم رو کدر کرده. نمی دونم هر چی که هست ،انگاری که یک پرده کثیف بین من و دور برمه .

دارم خرید می کنم ، کارتم رو میدم دست فروشنده، به دستم خیره میشه ، رد نگاش رو دنبال می کنم . یک قلمبه خون روی دستمه. اصلا حس نکردم به جایی خورده باشه. هول می کنم . میخوام دست ببرم توی جیبم . می ترسم قلمبه خون بماله به کتم. به فروشنده نیگاه می کنم سرگرم کشیدنه کارت توی دستگاه کارت خوانه. با دست چپم که کیف دستیم بهش آویزون به زور از جیب راستم یک دستمال کاغذی مچاله شده و ریش ریش در میارم میذارم روی قلمبه خون.

توی آشپزخونه دارم راه میرم . کیسه های خرید رو جابجا می کنم . از کنار شونه تخم مرغ رد میشم یک دفعه می بینم داره سقوط می کنه. دست می برم بگیرمش فقط درش می خوره به دستم . توی دستمه ها اما دوباره ول میشه، فقط تونستم درشو باز کنم ، شونه تخم مرغ به سقوطش ادامه میده و برعکس پهن میشه روی زمین. می شینم کنارشون، بر می گردونم شونه رو . همشون با تو سری محکمی له شدند . و سفیده های چسبناکشون راه افتاده کف آشپرخونه.

د ارم گشنیز خرد می کنم . با هر ضربه چاقو انگشتم رو می برم عقب تر. لبه چاقو در حال فروده . کنجکاوم ببینم که لبه روی انگشت سبابه ام که دسته گشنیز رو گرفته چه جوری می شینه. اما تا تیزی چاقو نزدیک میشه ناخود آگاه دستم رو می کشم کنار. تخته تلنگری می خوره و از لبه میز پرت میشه پایین. سبزیهایی رو می بینم که روی پاهام پخش شده اند. با کرختی کف پای راستمو میمالم روی اون یکی و یک کم سبزیها رو میدم کنار. می شینم کنارشون . کند شدم، انگار گذاشته باشنم روی دور آهسته. سبزیها رو با لبه چاقو جمع می کنم احساس می کنم خیس شدم بر می گردم می بینم نشستم روی تخم مرغهای تو سری خورده. خودم رو می کشم کنار. تکیه میدم به کابینت و به کف آشپزخونه خیره می شم.

زمین چقدر کدره با تمام قدرت دستمال می کشم اما تمیز نمیشه. هر چی زور دارم میدم توی دستام و زانوهام که پهن شدند روی زمین و می سابمش. اما تمیز نمیشه لامصب.

سرم رو میذارم روی دستام. چشمهام رو می بندم روی این پرده چرک مرده.

Advertisements

15 پاسخ to “هذیان”

  1. الناز Says:

    بابا خونه دار!!!!!!!!!!!!!! خوبی ماهی جون؟ همسرت خوبه؟ من کلن خونه دار خوبی نیستم و گاه گاهی بابتش غصه می خورم.در این بلاد شما اوضاع سبزی حاضری چطوره؟ والا اگر نباشه فکر کنم ترجیح بدم همینجا بمونم.
    ماهی: سلام الناز جان، مرسی برای کامنت. خونه داری هم می کنیم:)) راستش فکر کنم سبزی آماده هست. یعنی سالاد آماده هست و لی سبزی آماده هاش اصلا عجیب غریبه. منظورم نوع سبزیهاش مثل ایران نیست. کلا هم این شهری که ما هستیم به خاطر آب و هوای سردش تنوع سبزیجات نداره.

  2. باران Says:

    خوب نوشته بودی خیلی. حست رو منتقل کردی.
    ماهی: ممنون باران جان:).

  3. پگاه Says:

    عالی بود کاملا حس کردم راستی:
    تو به يک بازی عاشقانه دعوت شدی!

  4. arshia Says:

    heheheheehehehehehe
    jalebe.
    movafagh bashi

  5. کمانگیر Says:

    جالب بود که موقع خوندن می تونستم تجسم کنم تک تک صحته ها رو
    .ماهی : ممنون،امیدوارم کردی کمانگیر،دارم واقعیت و خیال رو قاطی می کنم. فکر کنم دیگه کم کم باید کنار وبلاگم بنویسم نوشته های اینجا تخیلات نویسنده است

  6. پگاه Says:

    راستی ماهی این لامصب شریفی بودها 😉

    ضمنا از قفسه ی کتابت خوشم اومد ،هوس دزدی کردم
    :-*
    ماهی: قابل تو نداره پگاه. گذاشتم که با هم بخونیم:))

  7. داود Says:

    سلام
    براي نگارش نگاه جالبي بود. خوب تصوير كرده بودي،دكوپاژ شده….
    لذت بردم…
    با «نسيم تسنيم از راديو جوان»آپم…
    منتظر قدوم سبزتان هستیم
    ماهی: . حتما سر می زنم ،ممنون از نظر و لینک.

  8. داود Says:

    اوه …يادم رفت براي اينك بازم سر بزنم لينكتون كردم.
    منتظر قدوم سبزتان هستيم.

  9. کیوان Says:

    – «براي نگارش نگاه جالبي بود.»
    این جمله در زبان فارسی یعنی چی؟

    – «دكوپاژ شده…»
    واااااااات؟ ام آی این دِ باغ؟

  10. ماهی Says:

    :))

  11. مصطفی Says:

    من نمیدونم این آقای خونه پس چیکار میکنه P: همینه که خونه اینجوری شده دیگه

  12. آق مجید Says:

    این واقعی بود یا تخیل؟!

  13. ميو Says:

    تو اونجا سبزي هم خرد ميكني؟ جز‌ء كارهاييه كه تا حالا تو عمرم نكردم. تو از همون موقع ها هم خيلي كدبانو بودي. ولي خوب نوشتي كلا. جالبه برام كه به نوشتن علاقه مند شدي. اون وقت ها علاقه اي توي تو نميديدم. منو كه يادت هست زرت و زرت مينوشتم و سالنامه هامو پر ميكردم. يكي دو سالي هست گذاشتم كنار. اما دارم سعي ميكنم قصه بنويسم.

  14. ماهی Says:

    میو جون تو کو کو سیب زمینی هات خوب میشد یادته)) من هنوز نمی تونم کو کو سیب زمینی م رو مثل تو درست کنم . همش باز می شه تو روغن . همش رو یک دفعه می ریزم حال دونه دونه درست کردنشو ندارم.
    منم سر رسیدهامو نشونت نمی دادم اونوقتا:)) شوخی کردم . شاید وبلاگ نویسی این علاقه رو تحریک کرده نمی دونم .بیشتر عشقیه .

  15. ماهی Says:

    مجید راستشو بخوای نمی دونم. مخلوط واقعیت و خیاله. قاطی پاتیه:))

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s


%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: