مشکل شُشهای بزرگ

اصغر و سالی اومده بودند خونه مون. همینجوری سرزده. یعنی زنگ نزده اومدند، چند روز قبلش سالی به من گفته بود که قراره بیایم خونه تون .

سالی بق کرده بود. من توی اتاق خواب بودم، داشتم سعی می کردم بخوابم. اومدند نشستند پای تخت. اصغر وایساده بود تکیه داده بود به میز پایین تخت، سالی هم اومد نشست رو تخت خودشو دراز کرد به پهلو که من رو ببوسه، به زور به لپم رسید یک بوس زد بهش و خودشو کشید کنار.

به اصغر میگم چرا مثل نکیر و منکر وایسادی پایین پام بیا بشین، اومد نشست کنار تخت روی زمین تکیه داد به در کمد دیواری. میگم حسش رو ندارم پاشم براتون چیزی بیارم. سالی میگه نمی خواد دیروقته ما هم شام خوردیم. اومدیم اینجا چون اصلا دلمون نمی خواست بریم خونه خودمون. این رو که میگه چشم می گردونه به اصغر که اون بقیه حرفشو ادامه بده. اصغر هم یک تکونی به خودش میده و یک قرچی به در کمد :

-خونه خیلی خفه است . هوا نداره.

میگم یعنی چی؟ خوب شوفاز رو خاموش کن ، پنجره رو باز کن الان که خیر سرمون هوا گرمه ، یخ پنجره هم باز شده.

اصغر نیشخند می زنه میگه : فکر کردی این کارها رو نکردیم. دیشب از خواب پریدم از شدت کم هوایی . داشتم خفه می شدم رفتم توی راهرو افاقه نکرد، دویدم بیرون از ساختمون . یک کم حالم بهتر شد. سالی هم تایید میکنه : راست می گه دیشب حالش بد بود.

بهش نگاه می کنم صورتش یک کم پریده است. سالی ملافه روی تخت رو تا میزنه و صاف می کنه بعد میگه من هم فکر می کنم مشکل خونه ماست چون اصغر میاد بیرون حالش خوب میشه یعنی تنگی نفسش فقط توی خونه است . میگم : سالی تو چی تو حالت خوبه؟ اگه هوای خونه تون بده پس چرا تو مشکلی نداری. اصغر می خنده میگه این که اندازه یک مورچه هم هوا نمی خواد . مشکلی نداره. من ام که شُشهام بزرگه،باید پر از هوا بشه، هوای تمیز . هوای تمیز رو همچین با غیظ و غلیظ می گه که فکر میکنم دوباره نفسش گرفته.

بعد از نیم ساعتی پا میشن برن. میگن میریم یک کم قدم می زنیم بعدش هم میریم خونه، شاید هواش بهتر شده باشه.

فرداش به سالی زنگ میزنم حالشونو بپرسم زن همسایه شون گوشی رو برمی داره میگه سالی رفته بیمارستان انگار اصغر توی خواب خفه شده. میگم مطمئنی مرده. می گه آره دهنش باز بود و چشمهاشم از حدقه اومده بود بیرون، انگاری یکی توی خواب خفه اش کرده باشه.

Advertisements

6 پاسخ to “مشکل شُشهای بزرگ”

  1. Simin Says:

    Oh!Smok alarm nadashtan ?Gas poisoning boode hatman

  2. پگاه Says:

    حالا زنده است؟ یا از یه غصه ی دیگه بوده؟ قلبم گرفت…….

  3. حرفه ای Says:

    آخی!! ایشالا خدا به سالی صبر بده!

  4. باران Says:

    واقعی بود؟ مثل داستان بود ولی

  5. mahi Says:

    Haha, it was just a story, it is cool meanwhile disappointing for me:(.

  6. زی زی Says:

    از اولش هم معلوم بود داستانه! 😀 ماهی جون من مدتهاست که نتونستم چک میل کنم, شرمنده. در اولین فرصت حتما! موبایلم هم قطع شده فعلا. خودم اگه میسر شد بهت می زنگم عسل.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s


%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: