VIP treatment

8 سپتامبر ساعت 12:45 ظهر

گمرک آمریکا در وینیپگ. نشسته ام روبروی عکس خندان بوش و دو تا آقای خندان دیگر که فکر کنم وزیر دفاع آمریکاو کانادا باشند(؟) قیافه بوش واقعا خنده دار است. شیطنت احمقانه ای که حتی در حالت جدی هم دارد. بازرس گمرک دارد با امیر مصاحبه می کند،البته بیشتر به بازجویی شبیه است، بعدش نوبت من است. آقای مصاحبه کننده سیاه پوست است و این به من دلگرمی بی دلیلی می دهد که فرآیند آسانتر خواهد بود در مقایسه با دفعه قبل که بازجوی گنده سفید پوست ، اتاق خالی با دیوارهای سفید و دوربین گوشه اتاق ، عجیب دلهره آور بود. هر چند که تلاش می کرد دلگرممان کند که وظیفه اش است و چاره ای ندارد جز بازجوییهای احمقانه و پرسیدن همه جزئیات زندگی ما.

9 سپتامبر ساعت 5:45 صبح،ا فرودگاه اورلاندو

برای رد شدن از بخش امنیتی فرودگاه توی صفیم. خانم بازرس بعد از دیدن پاسپورت ما، چند دقیقه ای پشت کاغذی که دور گردنش آویزان است را برسی می کند و بعد روی کارت پروازمان علامت «AC& *SSS*09» می کشد و می گوید شما باید از بخش بازرسی ویژه رد شوید. خانم دیگری را صدا می زند ، او با کارت پروازهایمان به دست، ما را به اول صف طولانی بازرسی ،راهنمایی می کند، به نگهبان آنطرف اشاره می کند دو تا مخصوص وارد شده اند، احساس می کنم صورتم داغ شده است.

بازرسی ویژه عبارت است از بازرسی بدنی و بعد هم بازرسی کیف و کفش با یک دستمال مخصوص. در عمرمان یک بار هم VIP شدیم،VIP مخصوص تروریستها یا بهتر است بگویم مظنون به تروریست بودن.

امیر می گوید در فرودگاههای آمریکا همین برنامه است و من فکر می کنم چه تقارنی که ما در ایام یازده سپتامبر که اینها حس وطن محافظت کنی شان قلمبه شده است، آمدیم اینجا.به ایرانی بودنم فکر می کنم، واقعیتی که گاهی دردسر ساز است و اخیرا و این ور دنیاشاید بیشتر . احساساتم را می کاوم. نه افتخاری است و نه انزجاری انگار.

9 سپتامبر ساعت 11:30 صبح ، ممفیس، تنسی

بالاخره رسیدیم به ممفیس، پرواز اورلاندو به ممفیس، 2ساعتی تاخیر افتاد، انگار یکی از کامپیوتر های کنترلی هواپیما روشن نمی شد. بعد از اینکه سوار شدیم، خلبان فهمید ، فکر می کردند قضیه سریع درست می شود ،اما دو ساعتی طول کشید . کتاب «همه می میرند» سیمون دوبوار دستم است ، می خوانم. از آن دست کتابهایی نیست که بتوانی پیوسته بخوانی ، چند خطی می خوانم ، فکر می کنم به «رژین» و حرصش برای جاودانه شدن. «جاودانگی! . ترسناک است . وقتی می خواهی جاودانه شوی، برای آیندگان زندگی می کنی. خودت را از دریچه نگاه آنها می بینی. می خواهی همیشه بهترین باشی. فیلتر می گذاری برای احساساتت که همیشه در بهترین حالت ظاهر شوند که مبادا در برابر آیندگان شرمنده ات کنند. جمع زندگیها، زمانهای طولانی میشود ارزشی برتر بر یک زندگی بر یک لحظه.» جملاتی است که توی سررسیدم گوشه ای می نویسم .

Advertisements

2 پاسخ to “VIP treatment”

  1. ashtar Says:

    kaloo har rooz post bezar i love them.

  2. باران Says:

    پس موفق به زیارت آمریکا شدی. کتاب همه می میرند عجیب است و سنگین. ترسناک است جاودانه شدن. فکر پایان داشتن برای من همیشه لذت بخش بوده است گیرم که در مورد مرگ بیش از لذت آرامشش را حس کرده ام توام با ترسی از ناشناختگی.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s


%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: