Agony

وقتی که قبول میکنی زندگی را با همه اش . با لذتی که از شفافیتِ لذتش می بری . چشمهایت را برای دردهایش هم باز کن. نه چشمهایت را  که همه وجودت را . همانها که لذت را ذره ذره میبلعیدند . حس ها ی تقویت شده رامی گویم.

وقتی که کلمات جلوی چشمانت رژه می روند و تو سرگیجه میگیری از ضرباتی که فرود می آیند . به «ستا»فکر میکنی و درد زایمانش در قایق*. وقتی که از مزرعه اش به امید آزادی فرار میکرد و کیسه آبش پاره شد. به دنوار کوچک می اندیشی که باریکه راه فرج را به زندگی می پیمود و هیچگاه یادش نیامد که چه دردی کشیده برای به دنیا آمدن. به درد ستا می اندیشی که تنها دلخوشی اش امی بود که پوست سفیدش مانع مردهایی میشد که به دنبالش می گشتند. پناه گرفتن پوست قهوه ای ستا در سایه پوست سفید امی .سرگیجه می گیری از رژه کلماتی که فقط میتواند از رنج قربانی بودن بر زبان کسی جاری شود. رنج قربانیهایی که زجر خردشان کرده و خرد شده اند و چگونه دنیا را از دید خُردشان میبینند. درد می آید قلبت و به ستا فکر میکنی. و درد سینه ها یش وقتی دو پسر بزرگش از آنها آویزان بودند.  وقتی که دندانهای پسرها نوک سینه های ستا را می درید و معلم در دفترچه اش چیزی  می نوشت که ستا نمی دانست چیست .

دردها یی هست که در تار و پود زندگی تنیده شده است. حیف که نمی شود مثل بافتنی شکافتشان و درشان آورد حسشان میکنی وقتی که تنت کردی این ژاکت را و نخهای باریک درد خراش می دهد پوستت را و تو می کشی لباس را تا از پوستت جدا شود تا شاید خراشهایش کم شود اما هوای سردی که از فاصله ژاکت میخزد زیر پوستت. مجبورت می کند که ژاکت را محکم بچسبانی به خودت تا گرم شوی و زجر خراش نخهای زمخت را با لذت گرما یک جا می چشی. فکر می کنی به ستا که لباسش همه از تار و پود درد بوده و تو باید خوشحال باشی که تارهای دردت نازکتر و نازکتر شده .

درد میکشی اما نمی خواهی قربانی باشی. فرق است بین این دو. قربانیها انسانهای کوچکی هستند که زیر بار سختی خرد می شوند و با خرد شدن خودشان ، ذره ای از انسانیت را خرد می کنند.

تو این ژاکت را با تار و پود دردش به تن می کشی  و تکرار می کنی «من قربانی نیستم» حتی اگر مجبور باشی برای فرار از درد کیلومترها بدوی تا باد لحظه ای تار های زمخت ژاکت را از پوستت بکند و پوستت هنوز گرم بماند و تو فریاد بزنی زندگی خواهم کرد با همه دردهایش .

* beloved نوشته تونی موریسون

4 پاسخ to “Agony”

  1. ميو Says:

    اين شخصيت ها رو ميشه بيشتر معرفي كني؟ خيلي عالي مينويسي. هي من حسوديم ميشه!! من ولي بيشتر احساس حماقت ميكنم تا درد!!!

  2. باران Says:

    خیلی خفن می نویسی منم کمی حسودیم میشه. این شخصیتها مال یه فیلمه ؟ میشه شفاف سازی بنمایی؟

  3. تمرینِِ بودن « سرما Says:

    […] خوان  همه چیز رو تجربه کنند میخوان زندگی کنند با همه دردش  […]

  4. Bono Says:

    Your posting is abulslteoy on the point!

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s


%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: