داستان سرما زده

دقیقا چهار ماه است که هر روز عصر صندلیت را بر می دارم و و میگذارم توی پارک و می نشانمت روی صندلی که گذاشته ام روی صافیِ زیر درخت کاج. باغچه سبزیجات را هم پهن می کنم جلویت و دختر را هم می گذارم جایی وسط باغچه که آرام و نرم همانطور که دوست داری علفهای ریز باغچه را در بیاورد. دیگر خسته شده ام . حقیقتش را بخواهی امشب تکلیفم را باید با تو روشن کنم. یا این قضیه را جلو می بری یا رهایت می کنم. آقا اصلا این خودِ تو بودی که آمدی توی ذهن من و گیر دادی. اما نمی دانم چرا خودت را جمع کرده ای گوشه صندلی و فقط آبجو می خوری. هر بار هم که دستور آبجوی خاصی میدهی که من باید بروم برایت پیدا کنم. آبجو قوطی هم می خواهی که صدایش پقی در بیاید. منِ ساده هم خوشحال، که شاید یک روز وقتِ یکی از این پقها در صورتت چیزی پیدا کنم، اثری از احساسی. لبخندی . برق شیطنتی و ببافمش به دختر. در کمینم که وقتی به دختر نگاه می کنی برقی ببینم. لرزش کوچک گوشه لب. این دختر را که می بینی همانطور که خواستی، ساختم. خودت آمدی. خودت نیامدی پیشم که بیا داستان عاشقانه بنویس. گفتم ملاطش را ندارم. نمی دانم. گفتی تو عاشقی را زندگی کرده ای . من هم گفتم قهرمان داستان کارش را بلد است من کارم راحت است می نشینم اینجا و می شوم میرزا بنویس.
شرح دادی معشوقه را. روزها فکر کردم و ساختم برایت وگذاشتم جایی سر راهت . گفتی که اتفاقِ شروع مهم است. برایت شروعی اتفاقی ساختم، که بعدها داستان آشناییتان برای بقیه داستان جذابی بشود.

خودت هم گفتی شروعش عالی بود و من خوشحال شدم که بالاخره یک داستان عاشقانه می نویسم. اما همکاری نمی کنی. سنگ شده ای. داستانم را چهار ماه است متوقف کرده ای روی یک صحنه. هر روز صندلی و تو گوشه آن نشسته ای با صورت سنگی ات. همه کاری کردم. برای جلو رفتن . آقا یک داستان عاشقانه ملاطش احساسات است و من هر کاری می کنم که از تو احساسی بگیرم ،تعریفت کنم. خواننده ام بفهمد کی هستی . هیچی نمی دهی .آخر تو وقتی به دختر مورد علاقه ات نگاه میکنی چه جوری نگاه میکنی. همینطور زل زده و سنگی. باشد قبول اگر نگاهت این است پس چرا همیشه همین است. به صندلی ات هم نگاه میکنی همین است. به درخت هم نگاه می کنی همین است. یک روز دختر را از سمت نگاهت برداشتم. باز هم نگاهت تغییر نکرد. گفتم باشد. شاید من بلد نیستم از قهرمان داستان احساس بگیرم. این اول داستان عاشقانه است. ابراز ها خیلی ظریف است. باید از یک جای دیگر شروع کنم. ببینم جه جوری نرم می شوی. ملاطفت و رقت شدیدت جه جوری است. از سگم کمک خواستم. میگویند حیوانات اهلی خیلی سریع محبت ادمها را جلب میکنند. سگ من هم از متبحرترین سگها در جلب محبت است. فرستادمش وسط داستان طرفت و دورا دور نگاهت کردم. نه خیر. کمی آشفته شدی که به نظر می رسید ترسیده ای و دوباره بی اهمیت شدی. آخر من با کمی ترس و آشفتگی چی کار کنم. چه طور این داستان را بنویسم. امروز عصر تکلیف این داستان را روشن میکنیم. نگاه کن دارد برف می آید. ما این داستان را تابستان شروع کردیم و امشب دارد اولین برف زمستان می آید. باشد. نکاه کن زمین پوشیده ار برف است . تو توی این سرما چطور می توانی هنور آبجو بخوری. حتی از جایت هم تکان نخوردی .دخترهنوز دارد علفهای هرز جمع میکند. دیشب خیلی فکر کردم که چه کار کنم. این داستان را همینجا رها میکنم برای تو. بقیه اش را خودت ببر جلو. رها می کنم امشب تو را اینجا…

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s


%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: