اتوبوس

از وقتی که کتاب اتوبوس فهیمه رحیمی را خوانده بود حداقل  پانزده سالی می گذشت. الان حتی یادش نبود که داستان راجع به چه بود. مطمئن بود اما داستان عاشقانه ای بوده است. اخیرا خیلی راجع به اتوبوس فکر میکرد. تصحیح می کنم اخیرا به معنی از سه هفته پیش  و بهتر است بگویم  فکر نمی کرد بیشتر اتوبوس می آمد جلوی چشمش. هر از گاهی کاملا بی ربط به کاری که انجام میداد، در حال بوسیدن  یا رانندگی کردن یا زیر و رو کردن فلفل دلمه ای ها در سبزی فروشی. تصویرها همه آشنا بودند . خاطرات گذشته خودش از اتوبوس. انگار یکی، یک عکس از او در یک لحظه که منتظر اتوبوس  بوده، گرفته است و الان به اونشان میدهد. تصویرها خیلی سریع رد میشدند مثل اسنپ شات یک فیلم. با وجود اینکه تصویرها سریع رد می شدند اما ته مزه ای از بار احساس شان را میگذاشتند. تصویرها در واقع باعث شده بودند که او به اتوبوس فکر کند. یکی از تصویرها که مرتب تکرار میشد در یک ایستگاه بود که دقیقا به خاطر نمیآورد کجا بوده . می دانست جایی است که او دوازده سیزده سال قبل دوران دانشجویی اش زیاد به آن ایستگاه می رفته است. ایستگاه هر روزه اش نبود اما مطمئن بود که مرتب به آنجا می رفته. شاید هر هفته یا هر ماه. ایستگاه شبیه ترمینال بود. در تصاویر ذهنی اش گاهی منتظر مینی بوس بود و گاهی در حال پیاده شدن از اتوبوس. برایش عجیب بود که ایستگاه هم مینی بوس داشت هم اتوبوس. مینی بوس ها خیلی شلوغ نبودند. معمولا ظهرها بود. گرمای آفتاب داغی که از پشت پرده های چرک و کلفت آبی یا قرمز مینی بوس می زد توی صورتش را هنوز می توانست حس کند. حتی بوی ایستگاه را هم می توانست به خاطر بیاورد. اما اسمش را به خاطر نداشت. تصمیم گرفته بود یک بار برگردد به شهری که ۱۲  سال پیش زندگی میکرد و خودش را ول کند توی خیابانهایی که حدس می زد ایستگاه باید همان دور و بر باشد و پیدا کند ایستگاه را.

تصویر دیگری که مرتب تکرار میشد متعلق به اتوبوسی بود که در شهر محل سکونتش بود.  شاید مال هفت هشت سال پیش. در این تصویرها جایی وسط اتوبوس نشسته بود و آفتاب درحال جان گرفتن حدودا یازده صبح به صورتش میخورد. از جایی از مرکز شهر می آمد و به سمت دانشگاه می رفت. این تصویر هم متعلق به مسافرتهای هر رزوه اش با اتوبوس نبود. هشت سال پیش خانه اش در مرکز شهر نبود. احتمالا برای کاری  رفته بود. مسافرهای ساعت  یازده با مسافرهای ساعت هشت هر روزه اش تفاوت داشتند و این باعث شده بود که نسبت به هرکدامشان هوشیار باشد و در عوالم خودش نباشد. دوست و دختر و پسرهای دبیرستانی که احتمالا وسط روز جیم میشدند. زنهای بازنشسته که سبدهای کوچک خرید چرخ دارشان را توی اتوبوس می کشیدند و دانشجوهایی که دیر از خواب بیدار شده بودند. گاهی هم صندوقدارهای مغازه ها را که شیفت ظهرشان را شروع میکردند را میدید.

تصویرها باعث شده بود خاطراتش را در اتوبس مرور کند. تعداد زیادی از خاطراتش از خشونت هایی بود که در اتوبوس یا دیده بود یا تجربه کرده بود. یک بخش بزرگ را میتوانست به اسم انگولکهای اتوبوسی دسته بندی کند. در اولین خشونت اتوبوسی که شاهدش بود حدودا هیجده ساله بود اولین اتوبوس سواریهای دوران دانشجوی اش . با دوستش از خرید بر میگشتند.  اتوبوس شلوغ بود و درقسمت مردانه اتوبوس سر و صدایی بلند شد و چند نفر از مردها هل خوردند و افتادند در قسمت زنانه. ناگهان مردی با دماغ خونی از بین جمعیت جدا شد. وقتی سر و صدای جمعیتی که در حال جدا کردن مرد با دماغ خونی  بودند، کمتر شد. صدای مرد با دماغ خونی واضح تر شد و می شنید که فحش میداد و میگفت که مرد دیگر بهش دست زده. نفهمید دست زدن به کجا بوده اما در ذهنش منطقه ای بین کون و تخم را تصور کرد. جایی که آنقدر شخصی بوده که خون مرد را به جوش آورده بود. وقتی همراه دوستش از اتوبوس پیاده شده بودند و بالاخره  توانسته بودند  صحبت کنند چیز زیادی راجع به اتفاق نگفته بودند یک چند تا فحش احتمالا. دقیقا یادش نبود که چه مکالمه ای داشتند اما خوب به خاطر می آورد که همراه دوستش در سکوت گریه کرده بودند. کلمه انگولک هم از همین واقعه به دیکشنری شان اضافه شد. وقتی مرد دماغ خونی داد می زد و میگفت :مردک انگولکم میکرد .

از انگولکهای اتوبوسی که خودش تجربه کرده بود هنوز حس گرم چندشناکی را روی پوستش به خاطر میآورد. یک بار در می نی بوس در حال چرت زدن بود که ناگهان احساس کرد روی زانویش گرم شده. گرمای روی زانویش کاملا موضعی بود. چشمهای خوابالودش را باز کرد و دید پسری که کنارش نشسته دستش را گذاشته روی زانویش. چشمهایش گرد شده بود مرد سریع دستش را برداشته بود و او بلند شده بود  از جایش و خودش را رسانده بود جلوی مینی بوس.

یکی از تجربیاتش احتمالا با مشتاقترین و سمج ترین انگولک کنهای اتوبوسی بود. یادش میآمد نفس بد بوی مرد هر بار سرش را می آورد بین دو تا صندلی بین او دوستش  که در حال حرف زدن یا چرت زدن بودند. گاهی که برای ندیدن سر مرد سمج ، کیفشان را بین دو صندلی می گذاشتند مرد سرش را از فاصله بین پنجره و کنار صندلی می آورد.  از راننده خواستند که جای آنها را عوض کند و راننده جایشان را با دو تا دانشجوی پسر دیگر که راهی خانه بودند عوض کرد. اما مرد سمج اعتراض کنان خواست که جایش که پشت سر آنها بود را بهش برگردانند. گویا وقتی بلیط خریده بود به جای شماره صندلی موقعیت صندلی را خریده بود. یک جای دبش برای انگولک  بدون مسافر بغل دستی پشت سر دو تا دختر.

از تماشا کردن مردم در پوست خودشان در اتوبوس لذت می برد اما اتوبوس برای او مخلوطی  شده بود از گردن درد و احساس چرک روی پوست صورت و ترس از انگولکها. وقتی شهرش را عوض کرده بود و مسافرتهای اتوبوسی اش محدود شده بود به  خانه تا دانشگاه تنها نگرانی اش در اتوبوس، خوردن کوله پشتی های دانشجوهای ایستاده توی صورتش بود وقتی که پشت به او می ایستادند و او صندلی سر نشسته بود.  حالا دیگر مدتها بود که اتوبوس سواری در برنامه زندگی اش نبود. گاهی که دلش برای اتوبوس سواری تنگ میشد. سوار اتوبوسی از خانه اش تا خیابان مین میشد و مردم را نگاه  می کرد مسافرهای خیابان مین همه جورآدمی بودند دائم الخمرهای سرخپوست ، مادرهای تنهای با فرزند ، کارمندهای شرکت های مرکز شهر. بستگی به این داشت که کی سوار اتوبوس شود .اما در همه آنها هیچ وقت کسی آنقدر به او نزدیک نشده بود که گرمی چندشناک انگولک را حس کند.

.

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s


%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: