یک پیش برنامه جامع

یاد گرفته بود که برای هر چیزی پیش برنامه ای داشته باشد. گاهی پیش برنامه هایش را می نوشت یا در ذهنش به خودش یادآوری میکرد.  پیش برنامه هایش در واقع او را نسبت به محرکهای محیطش  مقاوم میکرد و   به هدفش می رساند. پیش برنامهء اعتماد به نفس  در کار، توجه به دوستان، محبت کردن بی قید و شرط . به تناسب نیازش هر کدام از اینها را بر می داشت و وارد زندگی روزانه می شد. مقاوم شدنش نسبت به محرکهای محیطی مستقلش کرده بود . میتوانست بد رفتاریهای همکارش را به راحتی تحمل کند و خم به ابرو نیارود. میتوانست رابطه عاطفی را به راحتی پایان دهد و روز بعد رابطه دیگری را شروع کند. فقط کافی بود پیش بر نامه «من نمی توانم او را مجبور به دوست داشتنم بکنم» و «یک شروع دوباره» را بردارد.  در ظاهر همه اینها خوب کار میکرد. اما در روابط نزدیکش خلایی را حس میکرد که نمی توانست درک کند. با دوستش بحث که میکرد. هرچه بیشتر صبوری و محبت نشان میداد دوستش عصبانی تر می شد و او احساس میکرد که محبتش کم است و باید بیشتر محبت کند. گاهی احساس میکرد حالت پدری را دارد که بچه اش در حال مشت و لگد پرت کردن است و او محکم بغلش کرده و بوس و نازش میکند. درک نمی کرد مشکل کار  کجاست؟ اگر تصویر را برای خود چند باری تکرار میکرد شاید می فهمید مشکل در همین تصویر خنده داره بی توجهی به محرکهاست. درک نمیکرد که دوستش با خصومتی که در بحث نشان میداد میخواست او را وادار به شنیدن حرفهایش بکند  تا اهمیت خودش را در رابطه دو نفره درک کند . او با محبت بی قید شرط از پیش تعیین شده اش وجود دوستش را ندیده می گرفت.  او در واقع دوستش را نمی شنید. این نشنیدن به او ایمنی آسیب ندیدن را میداد.

در هرکارش یک زیر لایه  نیاز به استقلال از دیگران داشت.  نیاز به داشتن پیش برنامه برای مواجهه با زندگی. «مهم این نیست که چه اتفاقی می افتد مهم این است که من چه احساسی نسبت به آن دارم» شعار زندگی اش بود. انگار می ترسید خودش باشد. ترسی عمیق از خوب نبودن و کافی نبودن … آخرین باری که خود ول شده اش یادش می آمد وقتی بود که عمیقا دلشکسته شده بود و هر بار با یادآوری احساس بیچارگی که در آن زمان داشت ناخود آگاه گریه اش می گرفت. مصمم بود که دیگر هرگز در زندگی آن احساس را تجربه نکند. او به سوی آسیب پذیر نبودن، پیش می رفت. مشکل اینحا بود که این خوبِ مهربان برای زندگی با آدمهایی که آنقدر خود اگاه قوی نداشتند، ساخته نشده بود. خوب مهربانی که بدون دیدن قلب دیگران میخواست بهشان محبت بی قید و شرط بکند. اصولا در زندگی روزمره آدمها جایی نداشت و این احساس خلا او را به دنبال پیش برنامه جدیدی می فرستاد پیش برنامه ای که دلشکستگی نداشته باشد و همه اش خوشحالی عمیق باشد و همراه دوستان فراوان. مشکل اینجا بود که هنوز پیش برنامه جامعی برای  زندگی بدون دلشکستگی و عصبانیت و رنجش و  اشتباه و جلوگیری از خود گم کردگی  درست نشده بود.

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s


%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: