از داستان

چند روز پیش با دوستی راجع به داستان صحبت میکردیم. از دیدگاه علاقه مندان به داستان. گاهی در حد سرگرمی و گاهی به عنوان ابزار موثر یادگیری. به طور جدی میتوانم بگویم که عمیق ترین مسئله اي که در زندگی درگیرش بوده ام داستان بوده است. توضیح اینکه چطور موقعیت تخیلی و ساختگی من را درگير مي كند، كمی سخت است. یادگیری برای من در آستانه میانسالگی از جنس یادگرفتن تاریخ و عدد و اتفاق و خبر نیست. مدل یادگیری من این روزها یادآوری کردن نکته ای است انسانی راجع به آدمها یا زندگی که من ندیده بودمش یا مدلی که نویسنده در داستانش پرورش داده بود ندیده بودم. دیدگاهی که کمی ذهنم را بازتر مي كند.
در انتهای حرفهایمان دوستم از داستان کوتاه نویسنده تازه ای که کشف کرده بود (سعید صیرافی زاده) گفت. داستان کوتاه شرح سربازی است که از سر بی حوصلگی آدم میکشد. سربازی که در جنگی است که دلیلش را نمیداند و تنها خوراک فکری اش این است که همه به او افتخار میکنند و او نیاز دارد که افتخار بیافریند و افتخار آفریدن بدون کشتن دشمن چگونه ممکن است؟ با این چهار جمله نمی شود حق مطلب را بیان کرد. من هم وقتی شنیدم به نظرم مسخره ترین نوع کشتن آمد اما وقتی داستان را خواندم و همراه راوی شدم تا به انتها وقتی او آدم می کشد خودم را جای سرباز ديدم. یعنی آدمی با مولفه های سرباز در محیط سرباز با اسلحه ای که تمیز و از راه دور میکشد که حتی نیازی نیست قیافه کسی که می کشد را ببيند همان کاری را میکردم که سرباز میکرد..
کاری که صیرافی زاده در کتاب مواجهه با دشمن کرده است بیرون آوردن روابط و احساسات و شرایط کوچک انسانی است که در عین حال سرنوشت سازترین وبا معنی ترین مولفه های یک جنگ هستند چرا که به زنده بودن یا نبودن آدمها ختم میشوند و نشان میدهد که این جنگ بدون اسم و بدون تاریخ با سربازان گمنام میتواند جنگ همه ما باشد. هرکدام از ما میتوانیم سربازش بشویم و این به خاطر طبيعت انسانی ما است. این بیرون آوردن هر گونه مواجهه خشونت بار انسانی ازبرج «خود حق پنداری» است. داستان بحث نمیکند جنگ کی با کی است. دلیلش حتی چیست. ذره بین بر میدارد و روی سربازهای این جنگ زوم میکند و می بینی که با این سربازهای انسانی بهتر است راجع به هیچ چیزی خیلی جدی نباشی که دست به اسلحه ببری. درک این موضوع برای من به این عمق غیرممکن است بدون خواندن چنین داستانی.
در همین راستا داستان کوتاه دیگری از دونالد بارثمه به اسم بازی میخواندم. داستان بسیار کوتاهی از شرح دو سرباز که در یک سنگر زیر زمینی مراقب یک بمب هسته ای هستند. دو سرباز ۱۳۳ روز تنها زیرزمین هستند و به بمب اتمی محصور در جعبه ای زل زده اند. فشار عصبی و از بین رفتن انرژی فکری و احساسی راوی داستان با تکرار کلمات داستان چنان ترسناک است که هر لحظه انتظار داری که یکی از اینها دیگری را بکشد یا بمب را منفجر کند. وقتی در برابر کلمات مسلسل وار راوي قرار میگیری و ذهنت تحلیل می رود. به درکی از فشار عصبی سربازها می رسی که با خواندن هزار تا عدد و رقم وآمار راجع به خودکشی سربازان نمی رسی..
داستان، برای من بیرون آوردن مکالمات از «من درست میگویم یا تو درست میگویی» به این است که «حواست به این هم باشد یا آن یکی را هم در نظر بگیر.. اینها هم میتواند اتفاق بیافتد.» اتفاقات ساختگی که نویسنده زحمت این را بخودش نمی دهد که حرفش را با تاریخ و اسم و سند مستند کند. استنادش خواننده ای است که میخواند و میداند که او هم اگر بود همین کار را میکرد.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s


%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: