از اضطراب

این بار که رفتم ایران فهمیدم. فهمیدن آنی و بدون واسطه. از فرودگاه که آمدیم . توی آسانسور گیر کردیم. بابا زنگ زد به آتش نشانی.بعد ازاینکه تلفن را قطع کردو من و فائزه داشتیم تمام سناریوهای بدی که ممکن است اتفاق بیافتد را مرور میکردیم و میخندیدیم، دیدم چشمش به صفحه موبایلش است . یعنی خیره شده بود به صفحه موبایلش . خنده ام گرفت گفتم بابا به موبایلت نگاه نکنی هم صداش رو می شنوی. اما در حین گفتن حرفم عمق اضطرابش را درک کردم.او آدم نگران و مضطربی بود. همه سخت گیریهایش در یک لحظه شیفت پیدا کردند برای من و رفتند پشت دیوار اضطرابش پنهان شدند. شوک شده بودم. هیچوقت او را اینجوری ندیده بودم.
بار دومش دوباره همان شب بود. وارد خانه که شدیم و من در حال رفتن به اتاق فایزه داشتم مانتو را از تنم در می آوردم. ناخودآگاه نفس عمیقی کشیدم.نفس عمیقم بدون هیچ پیش در آمد بود. نه دویده بودم و نه بار سنگینی بلند کرده بودم. بیشتر از نوع نفس عمیقی بود که لیبر میکشد وقتی خودرا روی زانویم جمع میکند، جا گیر میشود و خودش را ول میکند. نفسم همراه با آرامش و شل شدن بود. انگاری که یک دیوار دفاعی را برداری. رسیده ای خانه و دیگر نیازی نیست از خودت مراقبت کنی.
آرش می پرسد چرا روزانه نمی نویسی… و من به وبلاگم نگاه میکنم که پشت دیوار اضطراب قایم شده است و به خودم که مدتی است این نگرانی بیهوده خزیده توی تنم و رهایم نمی کند. نگرانی مراقبت از خود. شاید همه اش ذهنی باشد اما من در این شهر سالهاست که احساس امنیت نمیکنم تا با خیال راحت یک نفس عمیق بکشم و خودم را رها کنم توی زندگی ام.

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s


%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: