از مکان

اول- یکی از پیرمردهای معمار/ نویسنده‎ای که توی استارباکس پای منقلش می‎نشستم می‎گفت: توی شهرسازی معمولا المانهایی می گذارن برای ساختن خاطره. مجسمه‎ای، فواره‎ای، سنگی، چیزی، گوشه و کنار شهر، توی هر محله . مردم که از کنارش هر روز رد می شن  به مرور زمان تعلق ایجاد میکنه و میشه خاطره. فکر که میکردم به حرفش، دیدم مانیومنت من هم از وینیپگ درختی بود توی آکادمی نزدیک چهارراه ولینگتون که شاخه‎هاش از پایین تنه دو تکه شده بود. مدتی که حالم اصلا خوب نبود تنها چیز با ثبات توی زندگیم این درخت کج بود که هر روز از کنارش رد می شدم و تکون نخورده بود. دیدن اینکه از سرجاش تکون نخورده دلم رو آروم می‎کرد.

The tree

 

این آهنگ هم تقدیم به درخت

Weak by Asaf Avidan (The tree soundtrack)

دوم – وقتی فکر میکنم به شهرهایی که زندگی کردم. میزان تعلقم بهشون رابطه مستقیمی به میزان پیاده‎روی توشون داشته. با اینکه مشهد به دنیا اومدم اما زیاد با این شهر رابطه عاطفی آب و خاکی ندارم. حتی تهران که بهترین و ماندگارترین دوستیهای زندگیم رو پیدا کردم هم هیچوقت دلتنگش نشدم. دوران راهنمایی و دبیرستان رو به خاطر کار پدرم گناباد زندگی کردیم. یکی از شهرهای جنوب خراسان. هر روز نیم ساعت پیاده می رفتم مدرسه. هنوز هم گاهی که دلم براش تنگ میشه توی ذهنم از خونه میرم مدرسه و تک تک مغازه های بین راه رو دید میزنم. گلهای زعفرونی که صبحهای پاییز زمینها رو بنفش میکردند تکه‎ای از خاطرات بهشتی من هستند.
وینیپگ هم که اومدم به برکت وجود لیبر خیابونهاش رو زیاد گز کردم. طلوع خورشید توی این دشتِ صافِ مثلِ کفِ دست،  نفس گیره از شدت زیبایی. تصویرهایی که حک شده اند توی روح من.

سوم- خونه ای که گناباد داشتیم یک ساختمون بود وسط یک حیاط بزرگ. دیوارهای خونه آجر سفالی بودند. من هر وقت درس میخوندم و دورساختمون راه می رفتم  گوشهء این آجرها ریز می نوشتم. مراسم خداحافظیِ من با این شهر این بود که می‎رفتم دوباره سروقت مشق‎نوشته‎هام و سعی می‎کردم یادم بیاد دقیقا کی اینها رو نوشته بودم، چه حالی داشتم، چه موقع روز بود. اینجوری با قضیه جدایی از شهر کنار می اومدم. این روزها پیاده‎روی‎های من با لیبر رنگ و بوی دیگه داره. سر می زنیم به کوچه پس کوچه‎ها  خداحافظی میکنیم ازشون و هی خاطره‎هامون رو یادآوری می‎کنیم. یادم می آید یک بار کلید اتاق کارم توی دانشگاه گم شده بود. یک هفته‎ای دنبالش می گشتم. یک روز که با لیبر پیاده‎روی می کردیم. دیدم یک کلید آویزون توری حیاط یک خونه است. دقیقا شبیه کلید من سر پلاستیکی سیاه داشت.یک غریبه پیاده کلیدم رو پیدا کرده بود.

چهارم- جدا شدن همیشه سخته. یکی از راههای آسونترکردنش اینِ که تف کنی رو چیزی که جا گذاشتی . این حالتِ «خودراحت کنِ برم‎، دیگه پشتِ سرم رو هم نگاه‎ نکنم» هی ازم میپرسه اگر اینقدر جدایی از این شهر برات غم داره چرا داری میری. تفالی زدم به Journey جوابم رو این داد:

Don’t stop believing by Journey

پنجم – یکی از مشکلات ژنتیکی من اینِ که وقتی یک منظره خیلی قشنگ می‎بینم، اشکم در میاد. یادمِ شکوفه های درختهای پشتیِ حیاط خوابگاه طرشت هم اشکم رو درمی‎آورد. این عکس هم نمونه ا‎‎ی از صبحهای وینیپگِ که اشک ریزان و نالان می رفتم سر کار.
sunrise

ششم- مالگم گلد ول( اینجا ازش گفتم) یک نظریه ضربه( tipping point )داره. درواقع نقطه ای که یک سری اتفاقات کوچک و در ظاهر غیر مرتبط می افته اما در یک نقطه همگرا میشن و یک جریان تغییر بزرگ رو در زندگی یا جامعه به وجود می آورند. وینیپگ برای من شهر tipping point بود . شیارهایی که روی  خودآگاه من گذاشت عمیق بود.ملال این شهر که باعث کندی اتفاقات می شه، فرصت زیادی برای ته نشین شدن  به آدم میده. فرصتی که معمولا  شهر بزرگ در اختیار آدم نمی گذاره.  جایی از ویریجینیا وولف خوندم که گفته بود من مهمترین کارهام  وقتی انجام می‎شه که هیچ کاری انجام نمی‎دم یا چیزی به این مضمون. برای من  دوره ته نشینی تموم شد و فصل جریان داره شروع می شه.

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s


%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: