به طرف مهتاب روی تو

دستم روی شانه ات است و دست تو پیچیده دور  گودی کمرم. داری حرف می زنی و من زیر نور چراغهای خیابان نیم رخت را می بینم و دلم میخواهد که تا ابد حرف بزنی و من چشم بدوزم به آن حلقه های تاب خورده روی پیشانیت و آرامش لبهایی که انگار به اندازه ابدیت وقت برای زندگی کردن دارد. گاهی فکر میکنم که تو یک بار زندگی کرده ای و برای همین است که  این بار که به دنیا آمده ای دیگر دغدغه جلو و عقب دنیا را نداری. این آرامش تو، آرامش وجود تو گهواره من است وقتی  که در اضطراب دنیا  آرام و بی دغدغه تاب میدهد مرا .

اما تو حرفت تمام می شود و من، نگاهم  که نشسته بود کنار خال کوچک سمت راست لبت، را جمع می کنم. می پرسی این ژلاتی  نارگیلی اش خوب نبود و من می گویم نه به اندازه پاتوقمان.. باید بگردیم در این شهر یک جایی که ژلاتی نارگیلی با طعم واقعی نارگیل داشته باشد پیدا کنیم و دوباره گم می شوم در تو … امشب مست شده ام از تو  و من  امشب می فهمم چرا من با تو مست نکرده ام هیچوقت شراب من. یک گروه نوجوان رد شدند و یکیشان که از پیاده روی کنار ما رد  می شد گفت : you  look beautiful together   و من وقتی together   را شنیدم تازه فهمیدم با ماست. خندیدم، خندیدیم، و من سرم را به آسمان چرخاندم و هلال ماه را دیدم و تو را دیدم و خودم را … من به پهلو خوابیده  بودم و پاهایم را جمع کرده بودم توی شکمم و تو از پشت سر بدنت هلالی شده بود و بدنم را در آغوش خود قاب گرفته بود….

 

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s


%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: