یک گوشه باز

نیم ساعت دیگر وقت دارم.. این را پرستاری که خرسها و بادکنکهای زرد و آبی روی تنش می چرخیدند گفت وقتی دید که من دست راستم هنوز روی سرت است. ۵۶ ساعت است که اینجایی و من ۴۰ ساعتی است که دیدمت و لمست کردم. دیدار کاملی نبوده.. هنوز چشمهایت را ندیده ام، جایش یک خط منحنی باد کرده است. لبهات هم زیر این لوله ای که توی دهانت گذاشته اند پنهان شده.  میخواهم لمست کنم اما این سیمها و لوله هایی که به تو وصل کرده اند  نمیگذارد. نمی دانند می مانی یا نه؟ بهت حق می دهم ، جای تو بودم تا می آمدم بیرون لوله به این بزرگی میگذاشتند توی دهانم و این همه سیم و سوزن بهم وصل میکردند ترجیح میدادم برگردم.  روی دیوار بالای سرت یک عکس کفشدوزک قرمز که گوشه بالهاش به اندازه یک نیم دایره بریده شده و یک جغد کوچک قهوه ای کشیده اند و اسمت را گذاشته اند بین دو تا رد پا و دست کوچکِ سبز. فکر نمیکردم بیمارستان اینطوری باشد .. راستش را بخواهی این دفعه دومی است که آمده ام بیمارستان.  دوست ندارمش. هه!  میدانم الان میگویی مامان غیب گفتی.. می ترسم از بیمارستان. تصور اینکه پوست را شکاف میدهند و میکشند بالا و زیرش را می بیینند تنم را می لرزاند. سوزش زیر شکمم که از دیروز شروع شده هی یادم میاندازد که پوست من را هم شکافته اند .. از همان جای شکافته شده، درد  توی شکمم مثل آکاردئون جمع میشود و می پیچد توی سینه هام، ملتهبشان میکند و من می فهمم وقت شیر دادن به توست.

 

 

پ.ن. برای معلمم که این روزها کنار تخت نوزادش زانو زده.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s


%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: