حافظه

گاهی نشسته روی مبل، بین زنجیرهء سفید نخ به دور قلاب و حلقه یک پایه ای، طرح خاطره ای رنگ میگیرد. خاطره ای کوتاه، فراموش شده و تازه. نکته ای که ذهن به کارش نیامده و انداخته اش دور. مثل بوسه آخر لحظه خداحافظی وقتی که پروازت دیر شده و عجله رفتن، لمس نازک لبها روی گونه ها را حس نکرده، به فراموشی می سپارد. خاطره ای نه از جنس چیزهایی که میخواهی به یاد بیاوری. از جنس دوستی ای که سالها راهش جدا شده یا عصبانیت خفته، محکم گره خورده در بقچه ای، افتاده گوشه ذهن .نه از جنس اثبات و نه از جنس نفی، خاطره ای بافته شده در زنجیره های حضور. این وقتهاست که لبخندی می زنی و به گوشه خالی که در قلبت باز شده است، نگاه میکنی.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s


%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: