از عشق يا از ندانستن

گفته بود كه فقط ده روز است.

و مرد جواب داده بود مشكل ده روز نيست، اگر مي دانستم  تو بعد از آن، هيچ تغييري نكرده اي. اما من از كجا بدانم؟ خودت هم نمي داني چه مي شود! جواب نداده بود و حالا سيصد روز بعد، لرزش تن ِ مرد را در حصار آغوشش، در آن ديدارِ بعد از ده روز، مزه مزه مي كرد. لرزش ريشه هاي خودش را تنيده در تنِ مرد. انگار مرد هم از وجودشان خبر نداشت. آن روز، آن آغوش،  آن ديدار و آن لرزش كه از سينه مرد به استخوانهاي زن مي رسيد و چيزي كه  آنقدر غريزي بود كه به كلام ترجمه نشد.
و زن، حالا، سيصد روز بعد، لرزش ريشه هاي خودش را در تن مرد مزه مزه مي كرد. و نمي دانست چه چيزي آنها را لرزاند، ندانستن يا عشق…  

Advertisements

یک پاسخ to “از عشق يا از ندانستن”

  1. Lawanda Says:

    The days are long, but the years are short. I doân€™t want to miss them! For more short and sweet ideas on how to stop and smell the roses, to enjoy the little things in life, check out my 31 Days to Smell the Roses series.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s


%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: