Archive for the ‘عاشقانه’ Category

از عشق يا از ندانستن

ژوئیه 27, 2015

گفته بود كه فقط ده روز است.

و مرد جواب داده بود مشكل ده روز نيست، اگر مي دانستم  تو بعد از آن، هيچ تغييري نكرده اي. اما من از كجا بدانم؟ خودت هم نمي داني چه مي شود! جواب نداده بود و حالا سيصد روز بعد، لرزش تن ِ مرد را در حصار آغوشش، در آن ديدارِ بعد از ده روز، مزه مزه مي كرد. لرزش ريشه هاي خودش را تنيده در تنِ مرد. انگار مرد هم از وجودشان خبر نداشت. آن روز، آن آغوش،  آن ديدار و آن لرزش كه از سينه مرد به استخوانهاي زن مي رسيد و چيزي كه  آنقدر غريزي بود كه به كلام ترجمه نشد.
و زن، حالا، سيصد روز بعد، لرزش ريشه هاي خودش را در تن مرد مزه مزه مي كرد. و نمي دانست چه چيزي آنها را لرزاند، ندانستن يا عشق…  

از او

اکتبر 2, 2014

دو سال پيش برايش نوشته بودم جايي كلمه رنگ مي بازد و زندگي با تمام سادگي، آرامش و صداقت حضورش آغاز مي شود.
چيز بيشتري ندارم اضافه كنم جز خوشبختي من از ادامه آرام و عاشقانه بودنش.

یک گوشه باز

ژوئیه 11, 2014

نیم ساعت دیگر وقت دارم.. این را پرستاری که خرسها و بادکنکهای زرد و آبی روی تنش می چرخیدند گفت وقتی دید که من دست راستم هنوز روی سرت است. ۵۶ ساعت است که اینجایی و من ۴۰ ساعتی است که دیدمت و لمست کردم. دیدار کاملی نبوده.. هنوز چشمهایت را ندیده ام، جایش یک خط منحنی باد کرده است. لبهات هم زیر این لوله ای که توی دهانت گذاشته اند پنهان شده.  میخواهم لمست کنم اما این سیمها و لوله هایی که به تو وصل کرده اند  نمیگذارد. نمی دانند می مانی یا نه؟ بهت حق می دهم ، جای تو بودم تا می آمدم بیرون لوله به این بزرگی میگذاشتند توی دهانم و این همه سیم و سوزن بهم وصل میکردند ترجیح میدادم برگردم.  روی دیوار بالای سرت یک عکس کفشدوزک قرمز که گوشه بالهاش به اندازه یک نیم دایره بریده شده و یک جغد کوچک قهوه ای کشیده اند و اسمت را گذاشته اند بین دو تا رد پا و دست کوچکِ سبز. فکر نمیکردم بیمارستان اینطوری باشد .. راستش را بخواهی این دفعه دومی است که آمده ام بیمارستان.  دوست ندارمش. هه!  میدانم الان میگویی مامان غیب گفتی.. می ترسم از بیمارستان. تصور اینکه پوست را شکاف میدهند و میکشند بالا و زیرش را می بیینند تنم را می لرزاند. سوزش زیر شکمم که از دیروز شروع شده هی یادم میاندازد که پوست من را هم شکافته اند .. از همان جای شکافته شده، درد  توی شکمم مثل آکاردئون جمع میشود و می پیچد توی سینه هام، ملتهبشان میکند و من می فهمم وقت شیر دادن به توست.

 

 

پ.ن. برای معلمم که این روزها کنار تخت نوزادش زانو زده.

به طرف مهتاب روی تو

ژوئیه 7, 2014

دستم روی شانه ات است و دست تو پیچیده دور  گودی کمرم. داری حرف می زنی و من زیر نور چراغهای خیابان نیم رخت را می بینم و دلم میخواهد که تا ابد حرف بزنی و من چشم بدوزم به آن حلقه های تاب خورده روی پیشانیت و آرامش لبهایی که انگار به اندازه ابدیت وقت برای زندگی کردن دارد. گاهی فکر میکنم که تو یک بار زندگی کرده ای و برای همین است که  این بار که به دنیا آمده ای دیگر دغدغه جلو و عقب دنیا را نداری. این آرامش تو، آرامش وجود تو گهواره من است وقتی  که در اضطراب دنیا  آرام و بی دغدغه تاب میدهد مرا .

اما تو حرفت تمام می شود و من، نگاهم  که نشسته بود کنار خال کوچک سمت راست لبت، را جمع می کنم. می پرسی این ژلاتی  نارگیلی اش خوب نبود و من می گویم نه به اندازه پاتوقمان.. باید بگردیم در این شهر یک جایی که ژلاتی نارگیلی با طعم واقعی نارگیل داشته باشد پیدا کنیم و دوباره گم می شوم در تو … امشب مست شده ام از تو  و من  امشب می فهمم چرا من با تو مست نکرده ام هیچوقت شراب من. یک گروه نوجوان رد شدند و یکیشان که از پیاده روی کنار ما رد  می شد گفت : you  look beautiful together   و من وقتی together   را شنیدم تازه فهمیدم با ماست. خندیدم، خندیدیم، و من سرم را به آسمان چرخاندم و هلال ماه را دیدم و تو را دیدم و خودم را … من به پهلو خوابیده  بودم و پاهایم را جمع کرده بودم توی شکمم و تو از پشت سر بدنت هلالی شده بود و بدنم را در آغوش خود قاب گرفته بود….

 

ژوئیه 6, 2014

بهش مي گم من از سين هاي سوت دار تو سير نمي شم، بعد آرزو مي كنم كاش اين جمله رو روزي سه بار براي من تكرار كنه.

عشق زیر ذره بین

ژانویه 1, 2014

فیلم عشق سالهای وبا را می دیدم. راستش را بخواهید عشقش من یکی را که نگرفت. یکی عاشق است به عشقش نمی رسد و به صورت سریالی با هرکسی می خوابد  و هیج ارتباط احساسی و عاطفی با طرفش ندارد تا به عشق بی همتایش خیانت نکند. آخرش هم به عشقش می رسد و به درک انتهایی عشق نایل می شود. این آقای مارکز هم یک فتیش خوابیدن با زنهای مختلف و آمار  نگه داشتن دارد. کتاب روسپیان سودازده اش هم همینطوریها بود.

مدل خوابیدن های سریالی بدون احساس و حتی بدون مسوولیت احساسی مثلا  عاشق با یک زن شوهر دار رابطه داشت و روی شکمش نوشت که تو مال منی و همین باعث شد که شوهرش او را بکشد .همچین بی مسوولیتی احساسی را می گویم.  این مدل عشقهای مارکزی  که  دیده ام  آرمان فکری  آدمهایی است  که  به دنبال زندگی بر اساس عشق هستند وعشق را به عنوان درحه بالایی از بودن می بینند. بعضی حتی زندگیشان را وفق عشق بی همتا میکنند. یعنی یک عشق ذهنی نرسیده و سریالی از همخوابگیها…  ته مایه ذهنی این آدمها را که دقیق می شوم می بینم همه شان یک جوری به عشق بدون تن اعتقاد دارند. یعنی عشق به عنوان یک غایت یک چیزی بی همتا یک چیزی که دوتاش را نمی شود تجربه کرد. اگر به عایت نرسیدی باید خودت را وقفش کنی و دیگر کون لق بقیه زندگی و بقیه مردم.

من مشکلی که با این عشق دارم حتی اگر راجع به بی همتاییش هم بحث نکنم. این است که اگر فرض کینم عشق یک غایت است . بالاترین درحه احساس انسانی.. فکر نمی کنیم قبل از رسیدن به غایت باید درحات پایینتر احساسی را بتوانیم درک کنیم. مثلا ترحم  مثلا دلسوزی یا همدردی یا صداقت و اعتماد .. یعنی درک یک حس بالای انسانی بدون درک این پله های  پایینی جطوری ممکن است؟

اگر فکر کنیم مثلا در داستان عشق سالهای وبا قرار است به درکی از عشق برسیم من که نرسیدم.. چیزی که من از فیلم دیدم این بود که وسواسهای ذهنی چقدر می توانند آدم را خالی و ناتوان از درک احساس کنند.

عقل را بیگانه کردی عاقبت؟

اکتبر 10, 2012

چه ساده میگویی «اسمش مهم نیست خودت از این همه اسم یکی را انتخاب کن. من هستم .» بی نیازی تو به اسم، همهء مرا پر کرده است. تو خراب می کنی دفتر و دستك طبقه بنديها را، خانه های عروسکی اسمهايي را که من بهشان پناه می برم .

از ديدن

سپتامبر 23, 2012

امروز كمي زودتر برو خانه. زودتر از او. نمیخواهد گل بخري. ولي سعي كن زودتر از او برسي. بنشين روي مبل. لازم نيست خانه را مرتب کنی یا ظرفها را بشویی. فقط منتظرش باش. به صداي پاهايش گوش كن. تند راه مي رود يا آهسته؟ ضربات كفشش تق تق هاي منقطع هستند يا لخهاي كشدار. یا شاید یکی از قدمهایش را از آن یکی محکم تر روی زمین می گذارد. وقتي كليد انداخت توي قفل. آیا سريع قفل در را باز مي كند يا با قفل در ور می رود تا کلید جا بیافتد. وقتی وارد خانه شد. سلام كن. كوتاه. به استقبالش نرو. بگذار ورودش پر باشد از حضور خودش. فقط نگاهش كن. آرام و نرم . انگار که نيستي و همه اوست. ببین اولين كاري كه بعد از كفش در آوردن مي كند چيست؟ كيفش را كجا مي گذارد؟ آیا سريع مي رود توي اتاق خواب و لباس عوض كرده بر مي گردد يا راه مي رود دور خانه با تو حرف مي زند و در فواصل نامنظم بعضي لباسها را توي اتاق خواب در مي آورد و بعضي را توي راهرو؟ بعد چه كار مي كند؟ مي آيد كنارت مي نشيند و حرف مي زند و سوال می پرسد يا مي رود توي آشپزخانه و از آنجا با صداي بلند شروع به حرف زدن مي كند یا صدايت مي كند كه بروي پيشش توي آشپزخانه تا حوصله اش سر نرود. شاید هم كنترل تلويزيون به دست می گیرد و لم می دهد روی مبل کنار تو. ببين خوش خلق است يا عصباني شاید هم خسته يا سودازده یا ساکت و آرام. بعضي روزها همين طور سرزده و ناگهاني به او نگاه كن و ببين آدمي را كه در كنارت زندگي ميكند. دقت كن به جزييات بودنش . فقط همين، لازم نيست حتي در نگاهت حس دوست داشتن باشد فقط نگاهي باشد سرشار از كنجكاوي ديدن.