Archive for the ‘مهاجرت’ Category

ده سالگی

فوریه 13, 2015

احساس مي كنم مسيرم دايره ايه نه يك شيب صعودي يا نزولي. حالم خوبه الان، ولي خوب يادمه كه اين حال خوب رو قبلا هم تجربه كردم.. مي گم يادت باشه چيه كه خوبه؟ چيه كه تقّي صدا كرده و جا افتاده و با اينكه روزها شلوغ و پر درد سره اما دل آروم و بي توقع داره مسير رو نگاه مي كنه. خيلي درگير دفاع از خودش و إثبات حقانيت و حتي مظلوميتش نيست. گذاشته كه من زندگي ام رو بكنم. اما باز مي بينم من اينجاي أمن رو توي خودم دقيقا ده سال پيش، قبل از اومدن كانادا تجربه كردم. اين ششم فوريه شد ده سال كه داشتم دور خودم مي چرخيدم كه دوباره براي خودم أمن بشم.

Advertisements

از مکان

مه 15, 2014

اول- یکی از پیرمردهای معمار/ نویسنده‎ای که توی استارباکس پای منقلش می‎نشستم می‎گفت: توی شهرسازی معمولا المانهایی می گذارن برای ساختن خاطره. مجسمه‎ای، فواره‎ای، سنگی، چیزی، گوشه و کنار شهر، توی هر محله . مردم که از کنارش هر روز رد می شن  به مرور زمان تعلق ایجاد میکنه و میشه خاطره. فکر که میکردم به حرفش، دیدم مانیومنت من هم از وینیپگ درختی بود توی آکادمی نزدیک چهارراه ولینگتون که شاخه‎هاش از پایین تنه دو تکه شده بود. مدتی که حالم اصلا خوب نبود تنها چیز با ثبات توی زندگیم این درخت کج بود که هر روز از کنارش رد می شدم و تکون نخورده بود. دیدن اینکه از سرجاش تکون نخورده دلم رو آروم می‎کرد.

The tree

 

این آهنگ هم تقدیم به درخت

Weak by Asaf Avidan (The tree soundtrack)

دوم – وقتی فکر میکنم به شهرهایی که زندگی کردم. میزان تعلقم بهشون رابطه مستقیمی به میزان پیاده‎روی توشون داشته. با اینکه مشهد به دنیا اومدم اما زیاد با این شهر رابطه عاطفی آب و خاکی ندارم. حتی تهران که بهترین و ماندگارترین دوستیهای زندگیم رو پیدا کردم هم هیچوقت دلتنگش نشدم. دوران راهنمایی و دبیرستان رو به خاطر کار پدرم گناباد زندگی کردیم. یکی از شهرهای جنوب خراسان. هر روز نیم ساعت پیاده می رفتم مدرسه. هنوز هم گاهی که دلم براش تنگ میشه توی ذهنم از خونه میرم مدرسه و تک تک مغازه های بین راه رو دید میزنم. گلهای زعفرونی که صبحهای پاییز زمینها رو بنفش میکردند تکه‎ای از خاطرات بهشتی من هستند.
وینیپگ هم که اومدم به برکت وجود لیبر خیابونهاش رو زیاد گز کردم. طلوع خورشید توی این دشتِ صافِ مثلِ کفِ دست،  نفس گیره از شدت زیبایی. تصویرهایی که حک شده اند توی روح من.

سوم- خونه ای که گناباد داشتیم یک ساختمون بود وسط یک حیاط بزرگ. دیوارهای خونه آجر سفالی بودند. من هر وقت درس میخوندم و دورساختمون راه می رفتم  گوشهء این آجرها ریز می نوشتم. مراسم خداحافظیِ من با این شهر این بود که می‎رفتم دوباره سروقت مشق‎نوشته‎هام و سعی می‎کردم یادم بیاد دقیقا کی اینها رو نوشته بودم، چه حالی داشتم، چه موقع روز بود. اینجوری با قضیه جدایی از شهر کنار می اومدم. این روزها پیاده‎روی‎های من با لیبر رنگ و بوی دیگه داره. سر می زنیم به کوچه پس کوچه‎ها  خداحافظی میکنیم ازشون و هی خاطره‎هامون رو یادآوری می‎کنیم. یادم می آید یک بار کلید اتاق کارم توی دانشگاه گم شده بود. یک هفته‎ای دنبالش می گشتم. یک روز که با لیبر پیاده‎روی می کردیم. دیدم یک کلید آویزون توری حیاط یک خونه است. دقیقا شبیه کلید من سر پلاستیکی سیاه داشت.یک غریبه پیاده کلیدم رو پیدا کرده بود.

چهارم- جدا شدن همیشه سخته. یکی از راههای آسونترکردنش اینِ که تف کنی رو چیزی که جا گذاشتی . این حالتِ «خودراحت کنِ برم‎، دیگه پشتِ سرم رو هم نگاه‎ نکنم» هی ازم میپرسه اگر اینقدر جدایی از این شهر برات غم داره چرا داری میری. تفالی زدم به Journey جوابم رو این داد:

Don’t stop believing by Journey

پنجم – یکی از مشکلات ژنتیکی من اینِ که وقتی یک منظره خیلی قشنگ می‎بینم، اشکم در میاد. یادمِ شکوفه های درختهای پشتیِ حیاط خوابگاه طرشت هم اشکم رو درمی‎آورد. این عکس هم نمونه ا‎‎ی از صبحهای وینیپگِ که اشک ریزان و نالان می رفتم سر کار.
sunrise

ششم- مالگم گلد ول( اینجا ازش گفتم) یک نظریه ضربه( tipping point )داره. درواقع نقطه ای که یک سری اتفاقات کوچک و در ظاهر غیر مرتبط می افته اما در یک نقطه همگرا میشن و یک جریان تغییر بزرگ رو در زندگی یا جامعه به وجود می آورند. وینیپگ برای من شهر tipping point بود . شیارهایی که روی  خودآگاه من گذاشت عمیق بود.ملال این شهر که باعث کندی اتفاقات می شه، فرصت زیادی برای ته نشین شدن  به آدم میده. فرصتی که معمولا  شهر بزرگ در اختیار آدم نمی گذاره.  جایی از ویریجینیا وولف خوندم که گفته بود من مهمترین کارهام  وقتی انجام می‎شه که هیچ کاری انجام نمی‎دم یا چیزی به این مضمون. برای من  دوره ته نشینی تموم شد و فصل جریان داره شروع می شه.

اتوبوس

نوامبر 25, 2013

از وقتی که کتاب اتوبوس فهیمه رحیمی را خوانده بود حداقل  پانزده سالی می گذشت. الان حتی یادش نبود که داستان راجع به چه بود. مطمئن بود اما داستان عاشقانه ای بوده است. اخیرا خیلی راجع به اتوبوس فکر میکرد. تصحیح می کنم اخیرا به معنی از سه هفته پیش  و بهتر است بگویم  فکر نمی کرد بیشتر اتوبوس می آمد جلوی چشمش. هر از گاهی کاملا بی ربط به کاری که انجام میداد، در حال بوسیدن  یا رانندگی کردن یا زیر و رو کردن فلفل دلمه ای ها در سبزی فروشی. تصویرها همه آشنا بودند . خاطرات گذشته خودش از اتوبوس. انگار یکی، یک عکس از او در یک لحظه که منتظر اتوبوس  بوده، گرفته است و الان به اونشان میدهد. تصویرها خیلی سریع رد میشدند مثل اسنپ شات یک فیلم. با وجود اینکه تصویرها سریع رد می شدند اما ته مزه ای از بار احساس شان را میگذاشتند. تصویرها در واقع باعث شده بودند که او به اتوبوس فکر کند. یکی از تصویرها که مرتب تکرار میشد در یک ایستگاه بود که دقیقا به خاطر نمیآورد کجا بوده . می دانست جایی است که او دوازده سیزده سال قبل دوران دانشجویی اش زیاد به آن ایستگاه می رفته است. ایستگاه هر روزه اش نبود اما مطمئن بود که مرتب به آنجا می رفته. شاید هر هفته یا هر ماه. ایستگاه شبیه ترمینال بود. در تصاویر ذهنی اش گاهی منتظر مینی بوس بود و گاهی در حال پیاده شدن از اتوبوس. برایش عجیب بود که ایستگاه هم مینی بوس داشت هم اتوبوس. مینی بوس ها خیلی شلوغ نبودند. معمولا ظهرها بود. گرمای آفتاب داغی که از پشت پرده های چرک و کلفت آبی یا قرمز مینی بوس می زد توی صورتش را هنوز می توانست حس کند. حتی بوی ایستگاه را هم می توانست به خاطر بیاورد. اما اسمش را به خاطر نداشت. تصمیم گرفته بود یک بار برگردد به شهری که ۱۲  سال پیش زندگی میکرد و خودش را ول کند توی خیابانهایی که حدس می زد ایستگاه باید همان دور و بر باشد و پیدا کند ایستگاه را.

تصویر دیگری که مرتب تکرار میشد متعلق به اتوبوسی بود که در شهر محل سکونتش بود.  شاید مال هفت هشت سال پیش. در این تصویرها جایی وسط اتوبوس نشسته بود و آفتاب درحال جان گرفتن حدودا یازده صبح به صورتش میخورد. از جایی از مرکز شهر می آمد و به سمت دانشگاه می رفت. این تصویر هم متعلق به مسافرتهای هر رزوه اش با اتوبوس نبود. هشت سال پیش خانه اش در مرکز شهر نبود. احتمالا برای کاری  رفته بود. مسافرهای ساعت  یازده با مسافرهای ساعت هشت هر روزه اش تفاوت داشتند و این باعث شده بود که نسبت به هرکدامشان هوشیار باشد و در عوالم خودش نباشد. دوست و دختر و پسرهای دبیرستانی که احتمالا وسط روز جیم میشدند. زنهای بازنشسته که سبدهای کوچک خرید چرخ دارشان را توی اتوبوس می کشیدند و دانشجوهایی که دیر از خواب بیدار شده بودند. گاهی هم صندوقدارهای مغازه ها را که شیفت ظهرشان را شروع میکردند را میدید.

تصویرها باعث شده بود خاطراتش را در اتوبس مرور کند. تعداد زیادی از خاطراتش از خشونت هایی بود که در اتوبوس یا دیده بود یا تجربه کرده بود. یک بخش بزرگ را میتوانست به اسم انگولکهای اتوبوسی دسته بندی کند. در اولین خشونت اتوبوسی که شاهدش بود حدودا هیجده ساله بود اولین اتوبوس سواریهای دوران دانشجوی اش . با دوستش از خرید بر میگشتند.  اتوبوس شلوغ بود و درقسمت مردانه اتوبوس سر و صدایی بلند شد و چند نفر از مردها هل خوردند و افتادند در قسمت زنانه. ناگهان مردی با دماغ خونی از بین جمعیت جدا شد. وقتی سر و صدای جمعیتی که در حال جدا کردن مرد با دماغ خونی  بودند، کمتر شد. صدای مرد با دماغ خونی واضح تر شد و می شنید که فحش میداد و میگفت که مرد دیگر بهش دست زده. نفهمید دست زدن به کجا بوده اما در ذهنش منطقه ای بین کون و تخم را تصور کرد. جایی که آنقدر شخصی بوده که خون مرد را به جوش آورده بود. وقتی همراه دوستش از اتوبوس پیاده شده بودند و بالاخره  توانسته بودند  صحبت کنند چیز زیادی راجع به اتفاق نگفته بودند یک چند تا فحش احتمالا. دقیقا یادش نبود که چه مکالمه ای داشتند اما خوب به خاطر می آورد که همراه دوستش در سکوت گریه کرده بودند. کلمه انگولک هم از همین واقعه به دیکشنری شان اضافه شد. وقتی مرد دماغ خونی داد می زد و میگفت :مردک انگولکم میکرد .

از انگولکهای اتوبوسی که خودش تجربه کرده بود هنوز حس گرم چندشناکی را روی پوستش به خاطر میآورد. یک بار در می نی بوس در حال چرت زدن بود که ناگهان احساس کرد روی زانویش گرم شده. گرمای روی زانویش کاملا موضعی بود. چشمهای خوابالودش را باز کرد و دید پسری که کنارش نشسته دستش را گذاشته روی زانویش. چشمهایش گرد شده بود مرد سریع دستش را برداشته بود و او بلند شده بود  از جایش و خودش را رسانده بود جلوی مینی بوس.

یکی از تجربیاتش احتمالا با مشتاقترین و سمج ترین انگولک کنهای اتوبوسی بود. یادش میآمد نفس بد بوی مرد هر بار سرش را می آورد بین دو تا صندلی بین او دوستش  که در حال حرف زدن یا چرت زدن بودند. گاهی که برای ندیدن سر مرد سمج ، کیفشان را بین دو صندلی می گذاشتند مرد سرش را از فاصله بین پنجره و کنار صندلی می آورد.  از راننده خواستند که جای آنها را عوض کند و راننده جایشان را با دو تا دانشجوی پسر دیگر که راهی خانه بودند عوض کرد. اما مرد سمج اعتراض کنان خواست که جایش که پشت سر آنها بود را بهش برگردانند. گویا وقتی بلیط خریده بود به جای شماره صندلی موقعیت صندلی را خریده بود. یک جای دبش برای انگولک  بدون مسافر بغل دستی پشت سر دو تا دختر.

از تماشا کردن مردم در پوست خودشان در اتوبوس لذت می برد اما اتوبوس برای او مخلوطی  شده بود از گردن درد و احساس چرک روی پوست صورت و ترس از انگولکها. وقتی شهرش را عوض کرده بود و مسافرتهای اتوبوسی اش محدود شده بود به  خانه تا دانشگاه تنها نگرانی اش در اتوبوس، خوردن کوله پشتی های دانشجوهای ایستاده توی صورتش بود وقتی که پشت به او می ایستادند و او صندلی سر نشسته بود.  حالا دیگر مدتها بود که اتوبوس سواری در برنامه زندگی اش نبود. گاهی که دلش برای اتوبوس سواری تنگ میشد. سوار اتوبوسی از خانه اش تا خیابان مین میشد و مردم را نگاه  می کرد مسافرهای خیابان مین همه جورآدمی بودند دائم الخمرهای سرخپوست ، مادرهای تنهای با فرزند ، کارمندهای شرکت های مرکز شهر. بستگی به این داشت که کی سوار اتوبوس شود .اما در همه آنها هیچ وقت کسی آنقدر به او نزدیک نشده بود که گرمی چندشناک انگولک را حس کند.

.

واقعیت های نه چندان خوشایند

مارس 27, 2013

این آکادمی گوگوش امسال خوراک یک قل دو قل فکری زیادی برای من درست کرد. از جنبه های توطئه نگرانه و دست بردن در آرا و حرکت های سیاسی که بگذریم جذابیتش برای من به خاطر رای اوردن یک زن متفاوت با بقیه شرکت کننده ها بود. نگاه من یک نگاه کاملا شخصی و پراکنده است نگاه یک زن که به نظرش هنوز باید برنده شدن زنهارا چند برابر تشویق کرد.
1- رای اوردن ارمیا من را یاد انتخابات سال 76 انداخت . مشاهدات یک نوجوان سوم دبیرستان در یک شهرستان خیلی کوچک. خاتمی خیلی خواستنی بود چون تنها آخوندی بود که ما در تلویزیون دیدیم که حلقه ازدواجش دستش بود. در آن سال دیدن نشانه های کوچکترین انعطاف برای زندگی زمینی خیلی از بار اول رای دهنده های دبیرستان ما را کشاند که بهش رای بدهند. بخش فضایل و عقاید و خستگی مردم از بار هاشمی را سوم دبیرستانیهای مدرسه ما نمی فهمیدند.بارها و بارها به من یاد آوری شده که احساس نزدیکی یک آدم به آدم دیگر است، احساس این که من هم می توانم جای او باشم است که آدمها رااز جا حرکت میدهد. ما به کسی رای می دهیم، در کنار کسی خواهیم بود با کسی حشر و نشر میکنیم که احساس نزدیکی بیشتری با او بکنیم و این گاهی کاملا بی ربط به مهارت، دانش یا لیاقت طرف است. واقعیت این است که گویا آدمهای زیادی، حداقل داخل ایران، بااین دختر مضطرب احساس نزدیکی داشتند. دختری که تمرکزش روی برنده شدن بود و به نظر می رسید که همان یک ذره لذتی را هم که ازآواز خواندن می برد زیر فشار اضطراب از دست داده است. کسی که همیشه وارد میدان که میشد، فقط به خاطر خودش بودن انگار یک چیزی از بقیه کم داشت و باید هی خودش را توضیح میداد. انگار هر روز صبح شعار «تو هم می توانی» را به خودش یاد آوری میکرد.
دختر 18 ساله پر انرژی و ساده ای که هر چه به ذهنش می آمد را بدون واهمه سریع می گفت هر چند همه ژنهایش خالص ایرانی بود اما ایرانیهای زیادی نمی شناسند. ندا دست پرورده محیط آزاد است. هر چند دیدنش خیلی نشاط بخش است اما برای داشتنش باید از ایران خارج شد و در جایی آزاد به دنیا آوردش و حتی زحمت نکشید که لهجه اش را عوض کرد. سیاستمداری و خودداری زنانه، هنوز در ایران خواستنی است و به نظر من گاهی تنها راه زندگی بدون دردسراست برای خیلی از زنها.
2- دیدن ارمیا همیشه یک چیز آزار دهنده ای برای من داشت. اینکه انگار هر حرف را یک بار دور دهنش می چرخاند تا بگوید. اینکه دستهایش را اینقدر به هم فشار می داد اینکه اینقدر حرص شاگرد اولی میخورد. اینکه همش می گفت عالی بودم. دقت که می کردم می دیدم آزارش دقیقا مثل آزاری است که موقع دیدن خیلی از زنهای موفق ایرانی دور و برم، می برم. زنهایی که با وحود موفقیت زیاد، قدرت زیاد، اما هنوز کوچکترین رنجشی آنها را در پوسته دفاعی می برد. انگار همیشه در حال جنگ هستند در حال ثابت کردن خودشان به خودشان و به دیگران. دیدم آزاری است که گاهی از دیدن خودم میبرم. آزار از دیدن یک بازمانده. بازمانده محیط خشن. محیطی که خشونت های کلامی و جسمی روزانه توی کوچه و خیابانش برای آدمهایش مخصوصا زنهایش چیز اصلا غیر عادی نیست. بازمانده اگر چه زنده میماند، گاهی قوی تر می شود شخصیتش دیگر گل نیست، حرفش را میزند یا حتی نمیزند اما راهش را می رود.اما جای زخم همچنان روی روحش هست در رفتارش پیدا است و آزار من از دیدن جای زخم است.
زندگی کردن همیشه همراه با زخم است اما در ایران احتمال زخم خوردن خیلی بیشتر است. و من هر جا برای هر انسانی که یک قدم می رود جلو و زخم میخورد و با کارش جایی، دریچه ای کوچک برای یک نفر دیگری باز میکند احترام عمیقی قائلم. حتی اگر انگیزه اش شاگرداول شدن باشد. حتی اگر از دیدن رفتارش چهره درهم بکشم.

به صبر کوش تو ای دل که حق رها نکند / چنین عزیز نگینی به دست اهرمنی

سپتامبر 22, 2012

می نویسم که تمرینش کنم.

شاید یک خوش بینی بچه گانه باشه  وقتی که من چند ساله دیگه  به موقعیت الانم نگاه میکنم  اما عمیقا اعتقاد دارم که این همه غر و ناله و بدبینی که ما ایرانیها از هم داریم  توی همین جامعه های کوچکی که گوشه  کنار دنیا  برای خودمون درست کردیم چاره اش  این نیست که در بریم از همدیگه یا عطای بودن در کنار آدمهایی که تجربیات  و زبان مشترکی با ما دارند رو به لقاش ببخشیم یا  بدبینانه هم رو هر روز از زیر خط کش قضاوتهای از بالا به پایین رد کنیم.

چاره اش اینه که عمیقا برسیم به این درک که زشتی،  ناراستی و تناقض  در رفتار و کردار فقط به  خاطر این هست که  توی یک محیط عقب مونده رشد کردیم.  همه مون . زن و مرد.  مسئله رو از مسائل کوچک شخصی بزرگتر ببینیم و یک مسئله اجتماعی نگاهش کنیم.همه مون بدون استثنا  مریضیم.  به جای اینکه اخم کنیم به آدمها به زشتیها اخم کنیم.  با صراحت همراه با محبت  اینها رو به چالش بکشیم. باور کنیم که در رفتن از اینها معنی اش این نیست که ما این زشتیها رو در خودمون از بین بردیم. معنی اش اینه که دوباره قایمش کردیم کسی نبینه.  خیلی نا امید می شوم وقتی می بینم آدمهای زیبایی که می تونند موثر باشند نا امید می شوند و خودشون رو جدا می کنند از جامعه ایرانیها.

زندگی داینامیک و استاتیک من

ژانویه 3, 2012

زندگی داینامیک من با CTV Morning به جای صبح به خیر ایران شروع می شود  از قهقهه های  سرخوشانه النور خوشم میاد ناخود آگاه لبخند به لبم می آورد. کریستین  لبهایش را موقع لبخند زیادی به هم فشار می دهد. انگار به لبهایش کش وصل شده است.  امروز فهمیدم دلیلش رژ قهوه ای است که حتی سال نویی هم عوضش نکرده. لطفا رژ قهوه ای پر رنگ نزنید لبهایتان سفت می شود.

صبحها  تا می نشینم سر میز برایان با قد بلند و صدای بلند ترش می آید سر میزم How is Mahi today?

اگر چیزی کمتر از Great  هم بشنود می نشیند گوشه میز و به غرهای من راجع به  پروژه و استاد گوش میدهد. کریس هم که قبل از اینکه برسد سر میزش وضعیتش را در فیس بوک اعلام کرده و سلام نکرده می دانم حالش خوب است یا بد .

شارلوت  غرغر و سلام علیک صبحش  قاطی است و قتی که تند از کنارم رد می شود که برود قهوه صبحش را بریزد. ودسانا می گوید یا ئسگی  اخلاقش را عوض کرده است. زندگی داینامیک من چیزی کم ندارد .  آدمهای مهربان، آدمهای بد اخلاق ،آدمهای صبور، نژادپرست . فقط اسم آدمهایش عوض شده است.

زندگی استاتیک من  مثل اورنمنت های درخت کریسمس است که زندگی داینامیک را تزیین می کند. رومیزی  دست دوزی است  که زیر سفره هفت سین می اندازم. یا میکس  سهیل نفیسی با  فلورانس توی لیست آهنگهای ماشینم است.    گاهی اوقات روزهای شنبه سر و کله اش پیدا میشود وقتی به ودسانا نشان می دهم  چه جوری کوفته درست کند  یا کتاب باغ بهشت را ورق می زنم و عکسهای باغهای ایران رانگاه می کنم.

گاهی خنده ام می گیرد از  ترکیبهای عجیب زندگی داینامیک و استاتیکم.  وقتی ودسانا روی میزم پیغام می گذارد که دیشب کوفته ایرانی پختم . برای ناهارت کوفته توی یخچال است.

من دلم برای واحدی  تنگ  نمیشود جایش را النور گرفته است. تعطیلات  مثل دخترهای «مولو» به دیدن پدر و مادرم می روم . اگر شده که مجبور باشم چندین برابر دخترهای «مولو» پول و وقت بگذارم . زمانی وسطهای راه زندگی قبول کردم از ایران که آمدم بیرون، دیگر آنجا نیستم. از ایران برایم خانواده و دوستانم مانده ، بقیه اصالت ایرانیم هم در ژنهایم و عینکی که با آن دنیا را می بینم  تاثیر گذاشته  است.

شما بگید من چی کار کنم؟

آوریل 24, 2009

یکشنبه ها می رم کلاس زبان فارسی که برای بچه های ایرانی اینجا تشکیل شده. دستیار معلمم. هفته پیش معلم مریض شده بود و مسئوولیت کلاس 6-7 نفره ی بچه های 10-12 ساله را من باید به عهده می گرفتم . یک قسمت کلاس از دو تا از بچه ها که خوندن بلد بودند خواستم که درس رو بلند بخونند و بقیه گوش بدن. 10-15 دقیقه ای خوندند. بقیه هم اصلا روی صندلی بند نبودند. بعد ازشون پرسیدم حالا قصه چی بود؟ هیچ کی جواب نداد. حالا داستان درس چی بود. یک صفحه توصیفات اینکه قهرمانهای داستان ( فکر کنم امین و آزاده بودند) در پارک با خانواده نشسته اند و دارند از هوای خوب لذت می برند. این داستان مال کتاب کلاس سومه(داستان لبخند). انصافا کی می تونه بچه 10-12 ساله رو بنشونه و باهاش راجع به هوا و لبخند و اینا حرف بزنه. دیدم که فایده نداره.از بچه های کلاس بالاتر خواستم درس رو بخونن و به سوالاش جواب بدن. یکیشون بعد از چند دقیقه اومده می پرسه به این سوال چی جواب بدم. سوال چی بود. خاطره یک لبخندتون رو بنویسید؟ من چی بگم ؟ باور کنید من هم هیچ جوابی نداشتم بدم. گفتم دو تا جمله بنویس توش کلمه لبخند داشته باشه.

حالا شدیدا دنبال فعالیتهایی هستم که برای بچه های این سن و سال جذاب باشه و تشویق کنه که فارسی حرف بزنند.نظری دارید؟

کلمه ای که بچه های یاد گرفتند «ای ول» بود که بنده برای تشویقشون به کار می بردم و اینها هم سریع گرفتند کلمه رو . امیدوارم هفته دیگه مامان باباها شاکی نشند این چه زبان فارسی که یاد بچه هامون دادی.

دلچسب

اکتبر 17, 2008

خیلی با این نوشته وبلاگی  حال کردم .  یعنی از اونهایی که دقیقا حرف دل آدمه اما هی هم باید به خودت یاد آوریش کنی.خواستم تو دلیشس پست کنم . فکر کردم اینجا بهتره.  می ذارمش اینجا که هر چند وقت یک بار خودم هم بخونمش و حض ببرم.

«فکر می کنم از زمان ناصرالدین شاه به این طرف این ملت شریف مهاجر یک بند دارند در وصف این دیار و آن دیار و وطن جای دیگری است و اخ و تخ و شناوری روی اقیانوس ها و دریاها و رودهای سرگشتگی و آشفتگی و بی زمینی و بی وطنی و زیستن در اتاق هایی که چهار باغ نیستند و وای ننم نیست که قرص سرماخوردگی بدهد دستم فیلم می سازند و ترانه می خوانند و داستان سر هم می کنند و میرینند به اعصاب من.همه این ها درست،همه این ها متین،اما یک وقتی آدم باید چس نالیدن و نق زدن و این ها را بگذارد کنار،یا مثلن به خودش و بقیه قول بدهد که شش ماهی یه بار این از وطن دور افتادگی اش قلمبه شود،بقیه روزها مثلن بیشتر کتاب بخواند،بیشتر راه برود،فیلم ببیند،غذای جدید اختراع کند،رویا ببافد،کون گشادی کند،عشق بازی کند.»

جزایر گویان کجاست؟

اوت 11, 2007

اگر جواب سوال بالا رو میدونید که میتونید یکی بزنید پس گردنتون و به خودتون بابت جغرافیای خوبتون تبریک بگید. اما اگر فکر می کنید که این سوال هم جوابی شبیه محل جزایر «لانگرهانس» داره مثل من باید یک مقدار روی جغرافیا وقت بیشتری بذارید البته اگر می خواهید کنکور انسانی بدید. خیلی پرت نشم از موضوع اصلی. پروژه جغرافیای تابستان امسال برای ما رفتن به فولکورامای کشورهای مختلفه. 40 کشور و دو هفته وقت و هر شب حدا کثر 3 تا ، مارتنی ه که هر کسی از پسش بر نمیاد، البته ما قصد رفتن به برنامه همه کشورها رو نداریم و طبق یک سیستم تصادفی و سفارشی دوست و آشنا و خوش اومدن از اسم کشورها و … به دیدن بعضی ها می ریم. دیشب قرعه به نام کشورهای کارائیبی خورد. خوب اگر مثل من باز هم نمیدونید که کشورهای کارائیب کجاست . به کشورهای آمریکای مرکزی میگن. چرا و چگونگی رو از من نپرسید که هیچ ندانم.

اما این دوستان کشورهای جامائیکا،گویان، السالوادور، ترینیداد و توباگو و … با هم یک پاویلیون رو راه انداخته بودند که گویا نسبت به بقیه حرفه ای تر هم کار می کنند.

صف خیلی طولانی مشتاقان کارائیبینها نشون میداد که آدم خواری هم انگار شایعه بوده راجع به این دوستان خونگرم آمریکای مرکزی، یا اینکه کنجکاوی بر ترس غلبه کرده و همه دوست دارند ببیند دیگ و پایه آدم خوارها رو با یک دختر کوچیک سیاه پوست که به جای گل سر استخوون گذاشته رو سرش.

شباهت زیادی بین آمریکای مرکزی و آفریقاییها بود، موسیقی دامبال و دامبال، رقصهای پر تحرک و بپر بپرو قیافه آدمها(البته برای یک آدم غیر متخصص مثل من). شاید چیزی که بیشتر از همه باعث تعجب شد تاثیر فرهنگ هندی بر فرهنگ آمریکای مرکزی بود. ما که قضیه را جدی گرفتیم ، چرا که یک گروه دخترکان هندی با دامنهای بلند زرد و نیم تنه های هندی ، رقص بسیار زیبایی از نوع «نانی نانی ها ها هه» برای مان اجرا کردند. راست و دروغش پای خود دوستان کارائیبینی. ما که هر چی فکر کریدیم نفهمیدیم که اینها ربطشون از کجا مربوط شده، شاید هم هند یک قرارداد برنامه کنترل جمعیتی با قبایل آمریکای مرکزی بسته باشه (از نوع شایعات ایرانی).

خلاصه این شما و این امریکای مرکزی در یک نگاه.


و

پ.ن.

1- با تشکر از آق مجید برای ویدئو ها .

2- برنامه جغرافیای ملل من حا حالا ها ادامه داره. به توصیه علی و تشویق دوستان من رفتم رو منبر و فعلا هستم. حالا یک خاطره بگم برم چند وقته دلم لک زده برای شخصی نویسی. من بچه بودم، شعر و اینا زیاد بلد بودم(از نوع خدای خوب و مهربان، داده به ما گوش و زبان)، مثل همه مامان باباها که هی شیرین کاری بچه شون رو به همه نشون میدادن هر بار مهمون میومده از من می خواستن براشون سرود بخونم من هم دستمو میزدم پشتم کاملا رسمی اول خودمو معرفی می کردم و هی شعر میخوندم هی می خوندم تا مهمونه دیوانه میشده. ول کن هم نبودم . گفتم که بدونید تشویق چه اثر مخربی روی من داره. حالا بماند که والدین محترم چقدر ازاین شیرین کاریها ی بنده برای انتقام گرفتن از مهمونهای ناخواسته استفاده می کردن .

اوپا وینیپگ

اوت 9, 2007

شهر وینیپگ برای خیلی از علاقه مندان فرهنگ ملل در ماه اگوست شهر ایده آلی است برای دیدن مظاهر فرهنگی بیش از چهل ملیت دنیا که در جشنواره 14 روزه فولکوراما زندگی در کنار همدیگر را جشن می گیرند. غذا ، رقص و موسیقی میشوند سفیران فرهنگی و چه زیبا و عمیق و بی غل و غش به دل بینندگان می نشیند چرا که همه مظهر خوشی و جشن و دوستی هستند.

امشب به دیدن برنامه های کشور یونان رفتیم. کشوری که موسیقی سرشار از زندگیش ، قلبم را همیشه لبریز می کند. دم درب ورودی تعدادی از برگزارکنندگان ایستاده اند به شوخی می گویم انگار صاحبان مجلس منتظر ما هستند. با دادن ورودی اندکی وارد میشویم . تابلوهای نقاشی و مغازه کوچک سوغاتیهای یونان اولین خوش آمدگویان مهمانان هستند. سالن بزگ غذاخوری با مهمانداران که پشت میزهای سمت چپ سالن غذاهایی را معرفی می کنند و تو می توانی از هرکدام مقداری برداری، سولواکی مرغ (چیزی شبیه جوجه کباب خودمان) سیب زمینی کبابی ترش مزه بسیار لذیذ، موساکای معروف ، پای اسفناج ، سالاد یونانی ، و چندین نوع شیرینی برای دسر. باقلوا را برمیدارم. بله، همین باقلوای خودمان .

با زحمت چند صندلی نزدیک سن پیدا می کنیم. سالن پر از جمعیت مشتاق دیدن هنرنماییهای یونانیهاست. صدای موسیقی پر شور یونانی که مرا به یاد موسیقی کردی می اندازد با رقص نوری روی سن ، در سالن طنین می افکند. شاخه های نیلوفری که سقف مشبک سن را تزیین کرده است ، گلدان های گوشه سن و عکس پنجره چوبی آبی کوچک با دیوار گچی سفید، خیلی حس آشنایی دارد.

greece2_wideweb__430x312.jpg

دختران و پسران یونانی دست در دست هم با رقص پای زیبایی وارد سالن می شوند دخترکان مو خرمایی با بلوزهای آبی و شلوارهای مشکی کوتاه و شال سفید دور کمر الهه های یونانی هستند که پیغام دوستی وجشن یونانیها را می رسانند. اینبار خدایان یونان به جای فلسفه ارسطویی و افلاطونی ، پسران جوان یونانی الاصل وینیپگی را برگزیده اند و از رقص پای محکم و مردانه شان لذت می برند. پسران با اشتیاق هر کدام، به جلو سن هدایت می شوند و ، هنرنماییهای تک نفره شان را اجرا می کنند. لباس مشکی پسران و حرکات پایشان باز هم مرا به یاد رقص کردی می اندازد.

جماعت بر سر شوق آمده و با فریاد های اوپا و دست زدن ، رقصنده ها را تشویق می کنند . یک صدا می گوییم:

اوپا* یونان ، اوپا وینیپگ.

* اوپا: کلمه یونانی برای تشویق .

پ.ن. با تشکر از امیر که اجازه داد از عکسها و فیلمهایی که گرفته بود استفاده کنم.

ویدئو هایی از رقص یونانی.

و