Archive for the ‘چرکنویس’ Category

دوستی

اوت 6, 2015

بعد از یازده سال آمده پیش من. بودنش آرام و عمیقا لذت بخش است. انگار با نیمه دیگرم، زندگی میکنم. نیمه ای که جای دیگری زندگی کرده و انتخابهای دیگری کرده است. میگوید: «تو میتوانستی من باشی و من تو.» و من میدانم که او هم مرا شناخته.

وقتی از تعریف کردن داستان زندگی ام برای خودم خسته می شوم . نیمه هایم را می بینم که در خیابان راه میروند و انتخابهایشان را زندگی میکنند.

Advertisements

از عشق يا از ندانستن

ژوئیه 27, 2015

گفته بود كه فقط ده روز است.

و مرد جواب داده بود مشكل ده روز نيست، اگر مي دانستم  تو بعد از آن، هيچ تغييري نكرده اي. اما من از كجا بدانم؟ خودت هم نمي داني چه مي شود! جواب نداده بود و حالا سيصد روز بعد، لرزش تن ِ مرد را در حصار آغوشش، در آن ديدارِ بعد از ده روز، مزه مزه مي كرد. لرزش ريشه هاي خودش را تنيده در تنِ مرد. انگار مرد هم از وجودشان خبر نداشت. آن روز، آن آغوش،  آن ديدار و آن لرزش كه از سينه مرد به استخوانهاي زن مي رسيد و چيزي كه  آنقدر غريزي بود كه به كلام ترجمه نشد.
و زن، حالا، سيصد روز بعد، لرزش ريشه هاي خودش را در تن مرد مزه مزه مي كرد. و نمي دانست چه چيزي آنها را لرزاند، ندانستن يا عشق…  

حافظه

نوامبر 18, 2014

گاهی نشسته روی مبل، بین زنجیرهء سفید نخ به دور قلاب و حلقه یک پایه ای، طرح خاطره ای رنگ میگیرد. خاطره ای کوتاه، فراموش شده و تازه. نکته ای که ذهن به کارش نیامده و انداخته اش دور. مثل بوسه آخر لحظه خداحافظی وقتی که پروازت دیر شده و عجله رفتن، لمس نازک لبها روی گونه ها را حس نکرده، به فراموشی می سپارد. خاطره ای نه از جنس چیزهایی که میخواهی به یاد بیاوری. از جنس دوستی ای که سالها راهش جدا شده یا عصبانیت خفته، محکم گره خورده در بقچه ای، افتاده گوشه ذهن .نه از جنس اثبات و نه از جنس نفی، خاطره ای بافته شده در زنجیره های حضور. این وقتهاست که لبخندی می زنی و به گوشه خالی که در قلبت باز شده است، نگاه میکنی.

پس از آن

اوت 2, 2014

آنگاه كه تو سوگوار و نالان كودكاني هستي كه زندگي را نديدند… يا شايد همه زندگي را نديدند اگر هيچ كدام از ما بدانيم كه همه زندگي را ديدن يعني چه؟.. من هر روز خاك بر سر بازمانده هاي ترسم كه جز با سرد كردن قلبشان و گرماي خشمشان راه ديگري براي نفس كشيدن در هواي خفه بي عدالتي و خشونت ندارند.. و تباهي بزرگ، كند و بي سر و صدا پيش مي رود.

در آستانه

ژوئیه 27, 2014

*سوزش پشت گردنش را با دستش مالید و  رطوبت گوشتی پشت گردن  را با انگشتانش قل داد تا آمد توی دست. به کف دستش نگاه کرد هجم خون روی دست،  حالش را به هم زد برگی از روی زمین برداشت و مالید کف دست چسبناکش. رطوبت هوا خفه اش میکرد. انگار حرم آتشی دور و برش را گرفته باشد، همراه او می آمد و راه نفسش را میگرفت. عرق نمی کرد اما رطوبت داغ  هوا تمام بدنش را خیس کرده بود. کف پای زخمی اش تیر عمیقی کشید و مجبور به نشستنش کرد. لغزید روی تخته سنگ پر از جلبک  و گوشه پای سالمش خورد به تیزی پاره سنگ روی زمین. از تیزی سنگ فریادی کشید و سرش را به سوی آسمانی برد که زیر برگ درختان دفن شده بود. پارچه پیچیده شده روی پای زخمی اش را که لچ خون و خاک بود، تکان داد. تکه ای از گوشت کف پایش به دستمال چسبیده بود و با تکان دادنش درد تا استخوان شقیقه اش پیچید.  بدنش را پشه های استوایی تکه پاره کرده بودند و هر گوشه از بدنش گوشت قرمز ورم کرده بود. خون زیادی ازش رفته بود و رخوت تشنه ای توی رگهاش می لغزید. نای جلو رفتن نداشت. حتی نمی دانست آیا واقعا پیشروی کرده است یا فقط دور خودش  می چرخد. این جنگل فشرده از درخت  حتی یک خالی نداشت که او بتواند نشانه ای بگذارد. دو روز بود که دور خودش می چرخید. دستش را روی سنگ گذاشت و خواست خودش را بالا بکشد، دستش روی خزه ها لغزید و با چانه پهن شد روی سنگ. مزه شور زبانٍ بین دندانهاش، چسبید به بزاق غلیظ دهانش.  دیگر نمی توانست بلند شود، بدنش پیچیده شده بود در رطوبت  چسبنده درد و سوزش  و نفسش از این خفگی خیس بالا نمی آمد. با صدای هقی خودش را از سنگ کشید بالا و پای سالمش را گذاشت روی زمین پوسیده شده از برگهای مرده.  پای زخمی اش را میکشید به دنبالش، زمین زیر پایش نرمتر و نرمتر می شد و راه رفتن را سخت تر می کرد صدای تقی زیر پاش او را کشید بالای درخت. کف پای زخمی اش توی تور گیر کرده بود و تیر می کشید اما صدای مردی که میخندید به طعمه ای که گرفته بود همه چیز را از یادش برد.

* از تمرینهای داستان نویسی کلاس عباس معروفی

….

ژوئیه 14, 2014

نوشت: يادتان هست گفته بودم وقتي  گل های ليليوم باز شوند پسرم اينجا خواهد بود، امروز صبح همه لیلیوم ها باز شده اند…

یک گوشه باز

ژوئیه 11, 2014

نیم ساعت دیگر وقت دارم.. این را پرستاری که خرسها و بادکنکهای زرد و آبی روی تنش می چرخیدند گفت وقتی دید که من دست راستم هنوز روی سرت است. ۵۶ ساعت است که اینجایی و من ۴۰ ساعتی است که دیدمت و لمست کردم. دیدار کاملی نبوده.. هنوز چشمهایت را ندیده ام، جایش یک خط منحنی باد کرده است. لبهات هم زیر این لوله ای که توی دهانت گذاشته اند پنهان شده.  میخواهم لمست کنم اما این سیمها و لوله هایی که به تو وصل کرده اند  نمیگذارد. نمی دانند می مانی یا نه؟ بهت حق می دهم ، جای تو بودم تا می آمدم بیرون لوله به این بزرگی میگذاشتند توی دهانم و این همه سیم و سوزن بهم وصل میکردند ترجیح میدادم برگردم.  روی دیوار بالای سرت یک عکس کفشدوزک قرمز که گوشه بالهاش به اندازه یک نیم دایره بریده شده و یک جغد کوچک قهوه ای کشیده اند و اسمت را گذاشته اند بین دو تا رد پا و دست کوچکِ سبز. فکر نمیکردم بیمارستان اینطوری باشد .. راستش را بخواهی این دفعه دومی است که آمده ام بیمارستان.  دوست ندارمش. هه!  میدانم الان میگویی مامان غیب گفتی.. می ترسم از بیمارستان. تصور اینکه پوست را شکاف میدهند و میکشند بالا و زیرش را می بیینند تنم را می لرزاند. سوزش زیر شکمم که از دیروز شروع شده هی یادم میاندازد که پوست من را هم شکافته اند .. از همان جای شکافته شده، درد  توی شکمم مثل آکاردئون جمع میشود و می پیچد توی سینه هام، ملتهبشان میکند و من می فهمم وقت شیر دادن به توست.

 

 

پ.ن. برای معلمم که این روزها کنار تخت نوزادش زانو زده.

از مکان

مه 15, 2014

اول- یکی از پیرمردهای معمار/ نویسنده‎ای که توی استارباکس پای منقلش می‎نشستم می‎گفت: توی شهرسازی معمولا المانهایی می گذارن برای ساختن خاطره. مجسمه‎ای، فواره‎ای، سنگی، چیزی، گوشه و کنار شهر، توی هر محله . مردم که از کنارش هر روز رد می شن  به مرور زمان تعلق ایجاد میکنه و میشه خاطره. فکر که میکردم به حرفش، دیدم مانیومنت من هم از وینیپگ درختی بود توی آکادمی نزدیک چهارراه ولینگتون که شاخه‎هاش از پایین تنه دو تکه شده بود. مدتی که حالم اصلا خوب نبود تنها چیز با ثبات توی زندگیم این درخت کج بود که هر روز از کنارش رد می شدم و تکون نخورده بود. دیدن اینکه از سرجاش تکون نخورده دلم رو آروم می‎کرد.

The tree

 

این آهنگ هم تقدیم به درخت

Weak by Asaf Avidan (The tree soundtrack)

دوم – وقتی فکر میکنم به شهرهایی که زندگی کردم. میزان تعلقم بهشون رابطه مستقیمی به میزان پیاده‎روی توشون داشته. با اینکه مشهد به دنیا اومدم اما زیاد با این شهر رابطه عاطفی آب و خاکی ندارم. حتی تهران که بهترین و ماندگارترین دوستیهای زندگیم رو پیدا کردم هم هیچوقت دلتنگش نشدم. دوران راهنمایی و دبیرستان رو به خاطر کار پدرم گناباد زندگی کردیم. یکی از شهرهای جنوب خراسان. هر روز نیم ساعت پیاده می رفتم مدرسه. هنوز هم گاهی که دلم براش تنگ میشه توی ذهنم از خونه میرم مدرسه و تک تک مغازه های بین راه رو دید میزنم. گلهای زعفرونی که صبحهای پاییز زمینها رو بنفش میکردند تکه‎ای از خاطرات بهشتی من هستند.
وینیپگ هم که اومدم به برکت وجود لیبر خیابونهاش رو زیاد گز کردم. طلوع خورشید توی این دشتِ صافِ مثلِ کفِ دست،  نفس گیره از شدت زیبایی. تصویرهایی که حک شده اند توی روح من.

سوم- خونه ای که گناباد داشتیم یک ساختمون بود وسط یک حیاط بزرگ. دیوارهای خونه آجر سفالی بودند. من هر وقت درس میخوندم و دورساختمون راه می رفتم  گوشهء این آجرها ریز می نوشتم. مراسم خداحافظیِ من با این شهر این بود که می‎رفتم دوباره سروقت مشق‎نوشته‎هام و سعی می‎کردم یادم بیاد دقیقا کی اینها رو نوشته بودم، چه حالی داشتم، چه موقع روز بود. اینجوری با قضیه جدایی از شهر کنار می اومدم. این روزها پیاده‎روی‎های من با لیبر رنگ و بوی دیگه داره. سر می زنیم به کوچه پس کوچه‎ها  خداحافظی میکنیم ازشون و هی خاطره‎هامون رو یادآوری می‎کنیم. یادم می آید یک بار کلید اتاق کارم توی دانشگاه گم شده بود. یک هفته‎ای دنبالش می گشتم. یک روز که با لیبر پیاده‎روی می کردیم. دیدم یک کلید آویزون توری حیاط یک خونه است. دقیقا شبیه کلید من سر پلاستیکی سیاه داشت.یک غریبه پیاده کلیدم رو پیدا کرده بود.

چهارم- جدا شدن همیشه سخته. یکی از راههای آسونترکردنش اینِ که تف کنی رو چیزی که جا گذاشتی . این حالتِ «خودراحت کنِ برم‎، دیگه پشتِ سرم رو هم نگاه‎ نکنم» هی ازم میپرسه اگر اینقدر جدایی از این شهر برات غم داره چرا داری میری. تفالی زدم به Journey جوابم رو این داد:

Don’t stop believing by Journey

پنجم – یکی از مشکلات ژنتیکی من اینِ که وقتی یک منظره خیلی قشنگ می‎بینم، اشکم در میاد. یادمِ شکوفه های درختهای پشتیِ حیاط خوابگاه طرشت هم اشکم رو درمی‎آورد. این عکس هم نمونه ا‎‎ی از صبحهای وینیپگِ که اشک ریزان و نالان می رفتم سر کار.
sunrise

ششم- مالگم گلد ول( اینجا ازش گفتم) یک نظریه ضربه( tipping point )داره. درواقع نقطه ای که یک سری اتفاقات کوچک و در ظاهر غیر مرتبط می افته اما در یک نقطه همگرا میشن و یک جریان تغییر بزرگ رو در زندگی یا جامعه به وجود می آورند. وینیپگ برای من شهر tipping point بود . شیارهایی که روی  خودآگاه من گذاشت عمیق بود.ملال این شهر که باعث کندی اتفاقات می شه، فرصت زیادی برای ته نشین شدن  به آدم میده. فرصتی که معمولا  شهر بزرگ در اختیار آدم نمی گذاره.  جایی از ویریجینیا وولف خوندم که گفته بود من مهمترین کارهام  وقتی انجام می‎شه که هیچ کاری انجام نمی‎دم یا چیزی به این مضمون. برای من  دوره ته نشینی تموم شد و فصل جریان داره شروع می شه.

از داستان

مارس 28, 2014

چند روز پیش با دوستی راجع به داستان صحبت میکردیم. از دیدگاه علاقه مندان به داستان. گاهی در حد سرگرمی و گاهی به عنوان ابزار موثر یادگیری. به طور جدی میتوانم بگویم که عمیق ترین مسئله اي که در زندگی درگیرش بوده ام داستان بوده است. توضیح اینکه چطور موقعیت تخیلی و ساختگی من را درگير مي كند، كمی سخت است. یادگیری برای من در آستانه میانسالگی از جنس یادگرفتن تاریخ و عدد و اتفاق و خبر نیست. مدل یادگیری من این روزها یادآوری کردن نکته ای است انسانی راجع به آدمها یا زندگی که من ندیده بودمش یا مدلی که نویسنده در داستانش پرورش داده بود ندیده بودم. دیدگاهی که کمی ذهنم را بازتر مي كند.
در انتهای حرفهایمان دوستم از داستان کوتاه نویسنده تازه ای که کشف کرده بود (سعید صیرافی زاده) گفت. داستان کوتاه شرح سربازی است که از سر بی حوصلگی آدم میکشد. سربازی که در جنگی است که دلیلش را نمیداند و تنها خوراک فکری اش این است که همه به او افتخار میکنند و او نیاز دارد که افتخار بیافریند و افتخار آفریدن بدون کشتن دشمن چگونه ممکن است؟ با این چهار جمله نمی شود حق مطلب را بیان کرد. من هم وقتی شنیدم به نظرم مسخره ترین نوع کشتن آمد اما وقتی داستان را خواندم و همراه راوی شدم تا به انتها وقتی او آدم می کشد خودم را جای سرباز ديدم. یعنی آدمی با مولفه های سرباز در محیط سرباز با اسلحه ای که تمیز و از راه دور میکشد که حتی نیازی نیست قیافه کسی که می کشد را ببيند همان کاری را میکردم که سرباز میکرد..
کاری که صیرافی زاده در کتاب مواجهه با دشمن کرده است بیرون آوردن روابط و احساسات و شرایط کوچک انسانی است که در عین حال سرنوشت سازترین وبا معنی ترین مولفه های یک جنگ هستند چرا که به زنده بودن یا نبودن آدمها ختم میشوند و نشان میدهد که این جنگ بدون اسم و بدون تاریخ با سربازان گمنام میتواند جنگ همه ما باشد. هرکدام از ما میتوانیم سربازش بشویم و این به خاطر طبيعت انسانی ما است. این بیرون آوردن هر گونه مواجهه خشونت بار انسانی ازبرج «خود حق پنداری» است. داستان بحث نمیکند جنگ کی با کی است. دلیلش حتی چیست. ذره بین بر میدارد و روی سربازهای این جنگ زوم میکند و می بینی که با این سربازهای انسانی بهتر است راجع به هیچ چیزی خیلی جدی نباشی که دست به اسلحه ببری. درک این موضوع برای من به این عمق غیرممکن است بدون خواندن چنین داستانی.
در همین راستا داستان کوتاه دیگری از دونالد بارثمه به اسم بازی میخواندم. داستان بسیار کوتاهی از شرح دو سرباز که در یک سنگر زیر زمینی مراقب یک بمب هسته ای هستند. دو سرباز ۱۳۳ روز تنها زیرزمین هستند و به بمب اتمی محصور در جعبه ای زل زده اند. فشار عصبی و از بین رفتن انرژی فکری و احساسی راوی داستان با تکرار کلمات داستان چنان ترسناک است که هر لحظه انتظار داری که یکی از اینها دیگری را بکشد یا بمب را منفجر کند. وقتی در برابر کلمات مسلسل وار راوي قرار میگیری و ذهنت تحلیل می رود. به درکی از فشار عصبی سربازها می رسی که با خواندن هزار تا عدد و رقم وآمار راجع به خودکشی سربازان نمی رسی..
داستان، برای من بیرون آوردن مکالمات از «من درست میگویم یا تو درست میگویی» به این است که «حواست به این هم باشد یا آن یکی را هم در نظر بگیر.. اینها هم میتواند اتفاق بیافتد.» اتفاقات ساختگی که نویسنده زحمت این را بخودش نمی دهد که حرفش را با تاریخ و اسم و سند مستند کند. استنادش خواننده ای است که میخواند و میداند که او هم اگر بود همین کار را میکرد.

یک پیش برنامه جامع

مارس 9, 2014

یاد گرفته بود که برای هر چیزی پیش برنامه ای داشته باشد. گاهی پیش برنامه هایش را می نوشت یا در ذهنش به خودش یادآوری میکرد.  پیش برنامه هایش در واقع او را نسبت به محرکهای محیطش  مقاوم میکرد و   به هدفش می رساند. پیش برنامهء اعتماد به نفس  در کار، توجه به دوستان، محبت کردن بی قید و شرط . به تناسب نیازش هر کدام از اینها را بر می داشت و وارد زندگی روزانه می شد. مقاوم شدنش نسبت به محرکهای محیطی مستقلش کرده بود . میتوانست بد رفتاریهای همکارش را به راحتی تحمل کند و خم به ابرو نیارود. میتوانست رابطه عاطفی را به راحتی پایان دهد و روز بعد رابطه دیگری را شروع کند. فقط کافی بود پیش بر نامه «من نمی توانم او را مجبور به دوست داشتنم بکنم» و «یک شروع دوباره» را بردارد.  در ظاهر همه اینها خوب کار میکرد. اما در روابط نزدیکش خلایی را حس میکرد که نمی توانست درک کند. با دوستش بحث که میکرد. هرچه بیشتر صبوری و محبت نشان میداد دوستش عصبانی تر می شد و او احساس میکرد که محبتش کم است و باید بیشتر محبت کند. گاهی احساس میکرد حالت پدری را دارد که بچه اش در حال مشت و لگد پرت کردن است و او محکم بغلش کرده و بوس و نازش میکند. درک نمی کرد مشکل کار  کجاست؟ اگر تصویر را برای خود چند باری تکرار میکرد شاید می فهمید مشکل در همین تصویر خنده داره بی توجهی به محرکهاست. درک نمیکرد که دوستش با خصومتی که در بحث نشان میداد میخواست او را وادار به شنیدن حرفهایش بکند  تا اهمیت خودش را در رابطه دو نفره درک کند . او با محبت بی قید شرط از پیش تعیین شده اش وجود دوستش را ندیده می گرفت.  او در واقع دوستش را نمی شنید. این نشنیدن به او ایمنی آسیب ندیدن را میداد.

در هرکارش یک زیر لایه  نیاز به استقلال از دیگران داشت.  نیاز به داشتن پیش برنامه برای مواجهه با زندگی. «مهم این نیست که چه اتفاقی می افتد مهم این است که من چه احساسی نسبت به آن دارم» شعار زندگی اش بود. انگار می ترسید خودش باشد. ترسی عمیق از خوب نبودن و کافی نبودن … آخرین باری که خود ول شده اش یادش می آمد وقتی بود که عمیقا دلشکسته شده بود و هر بار با یادآوری احساس بیچارگی که در آن زمان داشت ناخود آگاه گریه اش می گرفت. مصمم بود که دیگر هرگز در زندگی آن احساس را تجربه نکند. او به سوی آسیب پذیر نبودن، پیش می رفت. مشکل اینحا بود که این خوبِ مهربان برای زندگی با آدمهایی که آنقدر خود اگاه قوی نداشتند، ساخته نشده بود. خوب مهربانی که بدون دیدن قلب دیگران میخواست بهشان محبت بی قید و شرط بکند. اصولا در زندگی روزمره آدمها جایی نداشت و این احساس خلا او را به دنبال پیش برنامه جدیدی می فرستاد پیش برنامه ای که دلشکستگی نداشته باشد و همه اش خوشحالی عمیق باشد و همراه دوستان فراوان. مشکل اینجا بود که هنوز پیش برنامه جامعی برای  زندگی بدون دلشکستگی و عصبانیت و رنجش و  اشتباه و جلوگیری از خود گم کردگی  درست نشده بود.