یک گوشه باز

ژوئیه 11, 2014

نیم ساعت دیگر وقت دارم.. این را پرستاری که خرسها و بادکنکهای زرد و آبی روی تنش می چرخیدند گفت وقتی دید که من دست راستم هنوز روی سرت است. ۵۶ ساعت است که اینجایی و من ۴۰ ساعتی است که دیدمت و لمست کردم. دیدار کاملی نبوده.. هنوز چشمهایت را ندیده ام، جایش یک خط منحنی باد کرده است. لبهات هم زیر این لوله ای که توی دهانت گذاشته اند پنهان شده.  میخواهم لمست کنم اما این سیمها و لوله هایی که به تو وصل کرده اند  نمیگذارد. نمی دانند می مانی یا نه؟ بهت حق می دهم ، جای تو بودم تا می آمدم بیرون لوله به این بزرگی میگذاشتند توی دهانم و این همه سیم و سوزن بهم وصل میکردند ترجیح میدادم برگردم.  روی دیوار بالای سرت یک عکس کفشدوزک قرمز که گوشه بالهاش به اندازه یک نیم دایره بریده شده و یک جغد کوچک قهوه ای کشیده اند و اسمت را گذاشته اند بین دو تا رد پا و دست کوچکِ سبز. فکر نمیکردم بیمارستان اینطوری باشد .. راستش را بخواهی این دفعه دومی است که آمده ام بیمارستان.  دوست ندارمش. هه!  میدانم الان میگویی مامان غیب گفتی.. می ترسم از بیمارستان. تصور اینکه پوست را شکاف میدهند و میکشند بالا و زیرش را می بیینند تنم را می لرزاند. سوزش زیر شکمم که از دیروز شروع شده هی یادم میاندازد که پوست من را هم شکافته اند .. از همان جای شکافته شده، درد  توی شکمم مثل آکاردئون جمع میشود و می پیچد توی سینه هام، ملتهبشان میکند و من می فهمم وقت شیر دادن به توست.

 

 

پ.ن. برای معلمم که این روزها کنار تخت نوزادش زانو زده.

Advertisements

به طرف مهتاب روی تو

ژوئیه 7, 2014

دستم روی شانه ات است و دست تو پیچیده دور  گودی کمرم. داری حرف می زنی و من زیر نور چراغهای خیابان نیم رخت را می بینم و دلم میخواهد که تا ابد حرف بزنی و من چشم بدوزم به آن حلقه های تاب خورده روی پیشانیت و آرامش لبهایی که انگار به اندازه ابدیت وقت برای زندگی کردن دارد. گاهی فکر میکنم که تو یک بار زندگی کرده ای و برای همین است که  این بار که به دنیا آمده ای دیگر دغدغه جلو و عقب دنیا را نداری. این آرامش تو، آرامش وجود تو گهواره من است وقتی  که در اضطراب دنیا  آرام و بی دغدغه تاب میدهد مرا .

اما تو حرفت تمام می شود و من، نگاهم  که نشسته بود کنار خال کوچک سمت راست لبت، را جمع می کنم. می پرسی این ژلاتی  نارگیلی اش خوب نبود و من می گویم نه به اندازه پاتوقمان.. باید بگردیم در این شهر یک جایی که ژلاتی نارگیلی با طعم واقعی نارگیل داشته باشد پیدا کنیم و دوباره گم می شوم در تو … امشب مست شده ام از تو  و من  امشب می فهمم چرا من با تو مست نکرده ام هیچوقت شراب من. یک گروه نوجوان رد شدند و یکیشان که از پیاده روی کنار ما رد  می شد گفت : you  look beautiful together   و من وقتی together   را شنیدم تازه فهمیدم با ماست. خندیدم، خندیدیم، و من سرم را به آسمان چرخاندم و هلال ماه را دیدم و تو را دیدم و خودم را … من به پهلو خوابیده  بودم و پاهایم را جمع کرده بودم توی شکمم و تو از پشت سر بدنت هلالی شده بود و بدنم را در آغوش خود قاب گرفته بود….

 

ژوئیه 6, 2014

بهش مي گم من از سين هاي سوت دار تو سير نمي شم، بعد آرزو مي كنم كاش اين جمله رو روزي سه بار براي من تكرار كنه.

ژوئیه 2, 2014

وقتی همه رویاها یک جا به حقیقت می پیوندند و تو هی خودت را نیشگون میگیری مبادا که خواب باشی….

از مکان

مه 15, 2014

اول- یکی از پیرمردهای معمار/ نویسنده‎ای که توی استارباکس پای منقلش می‎نشستم می‎گفت: توی شهرسازی معمولا المانهایی می گذارن برای ساختن خاطره. مجسمه‎ای، فواره‎ای، سنگی، چیزی، گوشه و کنار شهر، توی هر محله . مردم که از کنارش هر روز رد می شن  به مرور زمان تعلق ایجاد میکنه و میشه خاطره. فکر که میکردم به حرفش، دیدم مانیومنت من هم از وینیپگ درختی بود توی آکادمی نزدیک چهارراه ولینگتون که شاخه‎هاش از پایین تنه دو تکه شده بود. مدتی که حالم اصلا خوب نبود تنها چیز با ثبات توی زندگیم این درخت کج بود که هر روز از کنارش رد می شدم و تکون نخورده بود. دیدن اینکه از سرجاش تکون نخورده دلم رو آروم می‎کرد.

The tree

 

این آهنگ هم تقدیم به درخت

Weak by Asaf Avidan (The tree soundtrack)

دوم – وقتی فکر میکنم به شهرهایی که زندگی کردم. میزان تعلقم بهشون رابطه مستقیمی به میزان پیاده‎روی توشون داشته. با اینکه مشهد به دنیا اومدم اما زیاد با این شهر رابطه عاطفی آب و خاکی ندارم. حتی تهران که بهترین و ماندگارترین دوستیهای زندگیم رو پیدا کردم هم هیچوقت دلتنگش نشدم. دوران راهنمایی و دبیرستان رو به خاطر کار پدرم گناباد زندگی کردیم. یکی از شهرهای جنوب خراسان. هر روز نیم ساعت پیاده می رفتم مدرسه. هنوز هم گاهی که دلم براش تنگ میشه توی ذهنم از خونه میرم مدرسه و تک تک مغازه های بین راه رو دید میزنم. گلهای زعفرونی که صبحهای پاییز زمینها رو بنفش میکردند تکه‎ای از خاطرات بهشتی من هستند.
وینیپگ هم که اومدم به برکت وجود لیبر خیابونهاش رو زیاد گز کردم. طلوع خورشید توی این دشتِ صافِ مثلِ کفِ دست،  نفس گیره از شدت زیبایی. تصویرهایی که حک شده اند توی روح من.

سوم- خونه ای که گناباد داشتیم یک ساختمون بود وسط یک حیاط بزرگ. دیوارهای خونه آجر سفالی بودند. من هر وقت درس میخوندم و دورساختمون راه می رفتم  گوشهء این آجرها ریز می نوشتم. مراسم خداحافظیِ من با این شهر این بود که می‎رفتم دوباره سروقت مشق‎نوشته‎هام و سعی می‎کردم یادم بیاد دقیقا کی اینها رو نوشته بودم، چه حالی داشتم، چه موقع روز بود. اینجوری با قضیه جدایی از شهر کنار می اومدم. این روزها پیاده‎روی‎های من با لیبر رنگ و بوی دیگه داره. سر می زنیم به کوچه پس کوچه‎ها  خداحافظی میکنیم ازشون و هی خاطره‎هامون رو یادآوری می‎کنیم. یادم می آید یک بار کلید اتاق کارم توی دانشگاه گم شده بود. یک هفته‎ای دنبالش می گشتم. یک روز که با لیبر پیاده‎روی می کردیم. دیدم یک کلید آویزون توری حیاط یک خونه است. دقیقا شبیه کلید من سر پلاستیکی سیاه داشت.یک غریبه پیاده کلیدم رو پیدا کرده بود.

چهارم- جدا شدن همیشه سخته. یکی از راههای آسونترکردنش اینِ که تف کنی رو چیزی که جا گذاشتی . این حالتِ «خودراحت کنِ برم‎، دیگه پشتِ سرم رو هم نگاه‎ نکنم» هی ازم میپرسه اگر اینقدر جدایی از این شهر برات غم داره چرا داری میری. تفالی زدم به Journey جوابم رو این داد:

Don’t stop believing by Journey

پنجم – یکی از مشکلات ژنتیکی من اینِ که وقتی یک منظره خیلی قشنگ می‎بینم، اشکم در میاد. یادمِ شکوفه های درختهای پشتیِ حیاط خوابگاه طرشت هم اشکم رو درمی‎آورد. این عکس هم نمونه ا‎‎ی از صبحهای وینیپگِ که اشک ریزان و نالان می رفتم سر کار.
sunrise

ششم- مالگم گلد ول( اینجا ازش گفتم) یک نظریه ضربه( tipping point )داره. درواقع نقطه ای که یک سری اتفاقات کوچک و در ظاهر غیر مرتبط می افته اما در یک نقطه همگرا میشن و یک جریان تغییر بزرگ رو در زندگی یا جامعه به وجود می آورند. وینیپگ برای من شهر tipping point بود . شیارهایی که روی  خودآگاه من گذاشت عمیق بود.ملال این شهر که باعث کندی اتفاقات می شه، فرصت زیادی برای ته نشین شدن  به آدم میده. فرصتی که معمولا  شهر بزرگ در اختیار آدم نمی گذاره.  جایی از ویریجینیا وولف خوندم که گفته بود من مهمترین کارهام  وقتی انجام می‎شه که هیچ کاری انجام نمی‎دم یا چیزی به این مضمون. برای من  دوره ته نشینی تموم شد و فصل جریان داره شروع می شه.

از اضطراب

آوریل 14, 2014

این بار که رفتم ایران فهمیدم. فهمیدن آنی و بدون واسطه. از فرودگاه که آمدیم . توی آسانسور گیر کردیم. بابا زنگ زد به آتش نشانی.بعد ازاینکه تلفن را قطع کردو من و فائزه داشتیم تمام سناریوهای بدی که ممکن است اتفاق بیافتد را مرور میکردیم و میخندیدیم، دیدم چشمش به صفحه موبایلش است . یعنی خیره شده بود به صفحه موبایلش . خنده ام گرفت گفتم بابا به موبایلت نگاه نکنی هم صداش رو می شنوی. اما در حین گفتن حرفم عمق اضطرابش را درک کردم.او آدم نگران و مضطربی بود. همه سخت گیریهایش در یک لحظه شیفت پیدا کردند برای من و رفتند پشت دیوار اضطرابش پنهان شدند. شوک شده بودم. هیچوقت او را اینجوری ندیده بودم.
بار دومش دوباره همان شب بود. وارد خانه که شدیم و من در حال رفتن به اتاق فایزه داشتم مانتو را از تنم در می آوردم. ناخودآگاه نفس عمیقی کشیدم.نفس عمیقم بدون هیچ پیش در آمد بود. نه دویده بودم و نه بار سنگینی بلند کرده بودم. بیشتر از نوع نفس عمیقی بود که لیبر میکشد وقتی خودرا روی زانویم جمع میکند، جا گیر میشود و خودش را ول میکند. نفسم همراه با آرامش و شل شدن بود. انگاری که یک دیوار دفاعی را برداری. رسیده ای خانه و دیگر نیازی نیست از خودت مراقبت کنی.
آرش می پرسد چرا روزانه نمی نویسی… و من به وبلاگم نگاه میکنم که پشت دیوار اضطراب قایم شده است و به خودم که مدتی است این نگرانی بیهوده خزیده توی تنم و رهایم نمی کند. نگرانی مراقبت از خود. شاید همه اش ذهنی باشد اما من در این شهر سالهاست که احساس امنیت نمیکنم تا با خیال راحت یک نفس عمیق بکشم و خودم را رها کنم توی زندگی ام.

از داستان

مارس 28, 2014

چند روز پیش با دوستی راجع به داستان صحبت میکردیم. از دیدگاه علاقه مندان به داستان. گاهی در حد سرگرمی و گاهی به عنوان ابزار موثر یادگیری. به طور جدی میتوانم بگویم که عمیق ترین مسئله اي که در زندگی درگیرش بوده ام داستان بوده است. توضیح اینکه چطور موقعیت تخیلی و ساختگی من را درگير مي كند، كمی سخت است. یادگیری برای من در آستانه میانسالگی از جنس یادگرفتن تاریخ و عدد و اتفاق و خبر نیست. مدل یادگیری من این روزها یادآوری کردن نکته ای است انسانی راجع به آدمها یا زندگی که من ندیده بودمش یا مدلی که نویسنده در داستانش پرورش داده بود ندیده بودم. دیدگاهی که کمی ذهنم را بازتر مي كند.
در انتهای حرفهایمان دوستم از داستان کوتاه نویسنده تازه ای که کشف کرده بود (سعید صیرافی زاده) گفت. داستان کوتاه شرح سربازی است که از سر بی حوصلگی آدم میکشد. سربازی که در جنگی است که دلیلش را نمیداند و تنها خوراک فکری اش این است که همه به او افتخار میکنند و او نیاز دارد که افتخار بیافریند و افتخار آفریدن بدون کشتن دشمن چگونه ممکن است؟ با این چهار جمله نمی شود حق مطلب را بیان کرد. من هم وقتی شنیدم به نظرم مسخره ترین نوع کشتن آمد اما وقتی داستان را خواندم و همراه راوی شدم تا به انتها وقتی او آدم می کشد خودم را جای سرباز ديدم. یعنی آدمی با مولفه های سرباز در محیط سرباز با اسلحه ای که تمیز و از راه دور میکشد که حتی نیازی نیست قیافه کسی که می کشد را ببيند همان کاری را میکردم که سرباز میکرد..
کاری که صیرافی زاده در کتاب مواجهه با دشمن کرده است بیرون آوردن روابط و احساسات و شرایط کوچک انسانی است که در عین حال سرنوشت سازترین وبا معنی ترین مولفه های یک جنگ هستند چرا که به زنده بودن یا نبودن آدمها ختم میشوند و نشان میدهد که این جنگ بدون اسم و بدون تاریخ با سربازان گمنام میتواند جنگ همه ما باشد. هرکدام از ما میتوانیم سربازش بشویم و این به خاطر طبيعت انسانی ما است. این بیرون آوردن هر گونه مواجهه خشونت بار انسانی ازبرج «خود حق پنداری» است. داستان بحث نمیکند جنگ کی با کی است. دلیلش حتی چیست. ذره بین بر میدارد و روی سربازهای این جنگ زوم میکند و می بینی که با این سربازهای انسانی بهتر است راجع به هیچ چیزی خیلی جدی نباشی که دست به اسلحه ببری. درک این موضوع برای من به این عمق غیرممکن است بدون خواندن چنین داستانی.
در همین راستا داستان کوتاه دیگری از دونالد بارثمه به اسم بازی میخواندم. داستان بسیار کوتاهی از شرح دو سرباز که در یک سنگر زیر زمینی مراقب یک بمب هسته ای هستند. دو سرباز ۱۳۳ روز تنها زیرزمین هستند و به بمب اتمی محصور در جعبه ای زل زده اند. فشار عصبی و از بین رفتن انرژی فکری و احساسی راوی داستان با تکرار کلمات داستان چنان ترسناک است که هر لحظه انتظار داری که یکی از اینها دیگری را بکشد یا بمب را منفجر کند. وقتی در برابر کلمات مسلسل وار راوي قرار میگیری و ذهنت تحلیل می رود. به درکی از فشار عصبی سربازها می رسی که با خواندن هزار تا عدد و رقم وآمار راجع به خودکشی سربازان نمی رسی..
داستان، برای من بیرون آوردن مکالمات از «من درست میگویم یا تو درست میگویی» به این است که «حواست به این هم باشد یا آن یکی را هم در نظر بگیر.. اینها هم میتواند اتفاق بیافتد.» اتفاقات ساختگی که نویسنده زحمت این را بخودش نمی دهد که حرفش را با تاریخ و اسم و سند مستند کند. استنادش خواننده ای است که میخواند و میداند که او هم اگر بود همین کار را میکرد.

زمستان خود را چگونه گذراندید؟

مارس 11, 2014

۱- دیدم این وبلاگ خیلی تریپ  افسرده  و عمیق زده، الانم که داره عید نزدیک می شه. گفتم کمی مجله زردی بیام  و چند تا روزانه بنویسم. روحیه وبلاگم خوب بشه.(برای خودم نوشابه باز کردم *)

۲-جدیدا زدم تو خط بفرمایید شام. نه اینکه من جو گیرم، برای تشویق  آشپزی، بفرمایید شام میذارم و در جو قرار می گیرم. خیلی خوبه! یکی از باهوشانه ترین روشهای امتیاز گرفتن رو در گروه سی وسه از سوئد دیدم. نفر چهارم منوش رو روز آخر طوری پیچوند که همه غذاهای بقیه رو تقلید کرده بود. با اینکه نمی تونست منوش رو بعد از شروع مسابقه عوض کنه با کمال پررویی اسمها رو پیچوند به جای قیمه بادمجون، قیمه نفر سوم رو گذاشت به جای دسر شکلاتی، کیک زهرا خانم شرکت کننده اول رو تقلید کرد. خلاصه اینجوری میخواست با  بهتر کردنِ همون غذایی که بقیه درست کرده بودند . امتیاز بگیره. دور زدن از نوع ایرانی تحت ویندوز۷… اصلا بالاتر در حد مک بوک.. اما خوب نمره نیاورد در آخر. از ایده اش  ولی خیلی خوشم اومد
.
٣-حذف شد!

۴- زمستون وینیپگ فهمید امسال آخرین زمستونمه اینجا، حسابم را تا ده سال دیگه تصفیه کرد.. زمستون رکورد شکن شدیدی داشتیم..

۵- در راستای زمستون شدید،من و آرش تمام زمستون رو موجودات آبزی(به جای غار زی) شدیم و هی رفتیم استخر. هی رفتیم استخر.. اینقدر رفتیم استخر که در رودروایسی با خانم نجات غریقه که فکر میکنه الان فلپس شدیم!می خواهیم تابستون ترای اتلن (ورزش سه گانه؟) شرکت کنیم.

۶- باور کنید اگر رب انار و گردو رو از شمالی ها بگیرید از گشنگی می میرند. یعنی آرش هرچی درست میکنه رب انار و گردو داره. یک بار در یک حرکت بی شرمانه به تن ماهی و  شوید پلو هم رب  انار زد!

۷- در راستای هک کردن سیستم شمالیها، من فهمیدم که رب انار و گردو و کمی سبزیجات (شامل گشنیز و شنبلیله (این یکی خیلی مهمه) و جعفری) اساس آشپزیشونه. به مرغ می زنن(مثل مرغ آلو)، به ماهی می زنن (مثل ماهی شکم پر)، و به گوشت قرمزمی زنن (مثل کباب ترش). بقیه غذاها هم زیر مجموعه یکی از این سه تا گروه اصلیه.

۸- یک فیلم هلندی دیدیم به اسم  برگمن . معرکه بود یعنی اوج خلاقیت یک ذهن آرام و بی دغدغه. از موضوع« هیچ» یک فیلم درست شده بود که تا تهش میخکوبت میکنه. بعد ته اش میگی خوب که چی؟ به قول مامانِ من، این هلندیها از آب، چراغ روشن میکنند.

۹ – این چه حرکت زشتیه ! که وقتی صدای اِ میذاری زیرِ کلمه، کلمه میپره بالای خط!!!

۱۰- هیچی مثل طبیعت نمیتونه آدم رو شارژکنه. یک کم هوا گرم شده. من همش در اوج خوشی ام در حد پوستر تبلیغاتی تابستون. همش میخوام به سوی غروب ، به سوی دریا، به سوی ساحل ماسه ای بدوم.

* این به روزترین اصطلاح کوچه و بازاری است که بلدم در باب «خود تعریف کنی.» مطمئنم الان توی ایران چیز خیلی باحالتر میگن .

یک پیش برنامه جامع

مارس 9, 2014

یاد گرفته بود که برای هر چیزی پیش برنامه ای داشته باشد. گاهی پیش برنامه هایش را می نوشت یا در ذهنش به خودش یادآوری میکرد.  پیش برنامه هایش در واقع او را نسبت به محرکهای محیطش  مقاوم میکرد و   به هدفش می رساند. پیش برنامهء اعتماد به نفس  در کار، توجه به دوستان، محبت کردن بی قید و شرط . به تناسب نیازش هر کدام از اینها را بر می داشت و وارد زندگی روزانه می شد. مقاوم شدنش نسبت به محرکهای محیطی مستقلش کرده بود . میتوانست بد رفتاریهای همکارش را به راحتی تحمل کند و خم به ابرو نیارود. میتوانست رابطه عاطفی را به راحتی پایان دهد و روز بعد رابطه دیگری را شروع کند. فقط کافی بود پیش بر نامه «من نمی توانم او را مجبور به دوست داشتنم بکنم» و «یک شروع دوباره» را بردارد.  در ظاهر همه اینها خوب کار میکرد. اما در روابط نزدیکش خلایی را حس میکرد که نمی توانست درک کند. با دوستش بحث که میکرد. هرچه بیشتر صبوری و محبت نشان میداد دوستش عصبانی تر می شد و او احساس میکرد که محبتش کم است و باید بیشتر محبت کند. گاهی احساس میکرد حالت پدری را دارد که بچه اش در حال مشت و لگد پرت کردن است و او محکم بغلش کرده و بوس و نازش میکند. درک نمی کرد مشکل کار  کجاست؟ اگر تصویر را برای خود چند باری تکرار میکرد شاید می فهمید مشکل در همین تصویر خنده داره بی توجهی به محرکهاست. درک نمیکرد که دوستش با خصومتی که در بحث نشان میداد میخواست او را وادار به شنیدن حرفهایش بکند  تا اهمیت خودش را در رابطه دو نفره درک کند . او با محبت بی قید شرط از پیش تعیین شده اش وجود دوستش را ندیده می گرفت.  او در واقع دوستش را نمی شنید. این نشنیدن به او ایمنی آسیب ندیدن را میداد.

در هرکارش یک زیر لایه  نیاز به استقلال از دیگران داشت.  نیاز به داشتن پیش برنامه برای مواجهه با زندگی. «مهم این نیست که چه اتفاقی می افتد مهم این است که من چه احساسی نسبت به آن دارم» شعار زندگی اش بود. انگار می ترسید خودش باشد. ترسی عمیق از خوب نبودن و کافی نبودن … آخرین باری که خود ول شده اش یادش می آمد وقتی بود که عمیقا دلشکسته شده بود و هر بار با یادآوری احساس بیچارگی که در آن زمان داشت ناخود آگاه گریه اش می گرفت. مصمم بود که دیگر هرگز در زندگی آن احساس را تجربه نکند. او به سوی آسیب پذیر نبودن، پیش می رفت. مشکل اینحا بود که این خوبِ مهربان برای زندگی با آدمهایی که آنقدر خود اگاه قوی نداشتند، ساخته نشده بود. خوب مهربانی که بدون دیدن قلب دیگران میخواست بهشان محبت بی قید و شرط بکند. اصولا در زندگی روزمره آدمها جایی نداشت و این احساس خلا او را به دنبال پیش برنامه جدیدی می فرستاد پیش برنامه ای که دلشکستگی نداشته باشد و همه اش خوشحالی عمیق باشد و همراه دوستان فراوان. مشکل اینجا بود که هنوز پیش برنامه جامعی برای  زندگی بدون دلشکستگی و عصبانیت و رنجش و  اشتباه و جلوگیری از خود گم کردگی  درست نشده بود.

صبرِ «بودن»

فوریه 25, 2014

تحمل ناشي گري  خود را داشتن، صبر  مي خواهد.
ضربآهنگ چرا زودتر نه ؟  یا چرا من نه ؟ ضربآهنگی است که میتواند راحت تو را مثل پاندولی  به عقب و جلو ببرد  و به جایی نبرد. تداوم  حس زبري كه جز زمان چيز دیگری صيقلش نمي دهد. اشتياق زياد پريدن به جلو به جاي راه رفتن،  که باعث شکستن پا میشود.

مهارت سمباده کشیدن با هر لحظه «بودن»، مهارتی است که جز با سمباده کشیدن با هر لحظه از «بودن»  به دست نمی آید. در فرآیند صبر مهم نیست چقدر می فهمی. یا چقدر عمیق می فهمی. هیچ راه میانبری جز «بودن»  وجود ندارد. بالا و پایین پریدنهای بین مغز و احساس  عقربه های ساعت را تندتر جلو نمی برد.  مهارتِ بودن با خود، جز با «خود بودن» به وجود نمی آید. هر چقدر کودکانه بالا و پایین بپری و همدم خودِ رویای ات بشوی،  تا عقربه های ساعت را به جلو ببری، به خانه که بازگردی خودِ واقعی ات نشسته  روبرویت .  بغرنج ترین مسئله که «بودن» است  را میتوان فقط با «بودن» به مسئله ساده ای تبدیل کرد. هر روز صبح  که از خانه بیرون میروی دست خودت را بگیر و با خودت ببر.