یک جای تازه برای منتشر کردن نوشته ها

سپتامبر 8, 2015

برای انتشار داستانهای کوتاهی که می نویسم یک صفحه فیس بوک باز کرده ام . این هم آدرسش.

داستانها را میخوانم و نسخه صوتی اش را هم روی صفحه منتشر میکنم.  قرار گذاشته ام هر  هفته شنبه ها صفحه را با داستانی جدید به روز کنم. چند و چون ضفحه هم در قسمت «درباره» (about) توضیح داده شده است.

صفحه را نگاه کنید واگر دوست داشتید داستانها را بخوانید یا بشنوید.

دوستی

اوت 6, 2015

بعد از یازده سال آمده پیش من. بودنش آرام و عمیقا لذت بخش است. انگار با نیمه دیگرم، زندگی میکنم. نیمه ای که جای دیگری زندگی کرده و انتخابهای دیگری کرده است. میگوید: «تو میتوانستی من باشی و من تو.» و من میدانم که او هم مرا شناخته.

وقتی از تعریف کردن داستان زندگی ام برای خودم خسته می شوم . نیمه هایم را می بینم که در خیابان راه میروند و انتخابهایشان را زندگی میکنند.

از عشق يا از ندانستن

ژوئیه 27, 2015

گفته بود كه فقط ده روز است.

و مرد جواب داده بود مشكل ده روز نيست، اگر مي دانستم  تو بعد از آن، هيچ تغييري نكرده اي. اما من از كجا بدانم؟ خودت هم نمي داني چه مي شود! جواب نداده بود و حالا سيصد روز بعد، لرزش تن ِ مرد را در حصار آغوشش، در آن ديدارِ بعد از ده روز، مزه مزه مي كرد. لرزش ريشه هاي خودش را تنيده در تنِ مرد. انگار مرد هم از وجودشان خبر نداشت. آن روز، آن آغوش،  آن ديدار و آن لرزش كه از سينه مرد به استخوانهاي زن مي رسيد و چيزي كه  آنقدر غريزي بود كه به كلام ترجمه نشد.
و زن، حالا، سيصد روز بعد، لرزش ريشه هاي خودش را در تن مرد مزه مزه مي كرد. و نمي دانست چه چيزي آنها را لرزاند، ندانستن يا عشق…  

ده سالگی

فوریه 13, 2015

احساس مي كنم مسيرم دايره ايه نه يك شيب صعودي يا نزولي. حالم خوبه الان، ولي خوب يادمه كه اين حال خوب رو قبلا هم تجربه كردم.. مي گم يادت باشه چيه كه خوبه؟ چيه كه تقّي صدا كرده و جا افتاده و با اينكه روزها شلوغ و پر درد سره اما دل آروم و بي توقع داره مسير رو نگاه مي كنه. خيلي درگير دفاع از خودش و إثبات حقانيت و حتي مظلوميتش نيست. گذاشته كه من زندگي ام رو بكنم. اما باز مي بينم من اينجاي أمن رو توي خودم دقيقا ده سال پيش، قبل از اومدن كانادا تجربه كردم. اين ششم فوريه شد ده سال كه داشتم دور خودم مي چرخيدم كه دوباره براي خودم أمن بشم.

حافظه

نوامبر 18, 2014

گاهی نشسته روی مبل، بین زنجیرهء سفید نخ به دور قلاب و حلقه یک پایه ای، طرح خاطره ای رنگ میگیرد. خاطره ای کوتاه، فراموش شده و تازه. نکته ای که ذهن به کارش نیامده و انداخته اش دور. مثل بوسه آخر لحظه خداحافظی وقتی که پروازت دیر شده و عجله رفتن، لمس نازک لبها روی گونه ها را حس نکرده، به فراموشی می سپارد. خاطره ای نه از جنس چیزهایی که میخواهی به یاد بیاوری. از جنس دوستی ای که سالها راهش جدا شده یا عصبانیت خفته، محکم گره خورده در بقچه ای، افتاده گوشه ذهن .نه از جنس اثبات و نه از جنس نفی، خاطره ای بافته شده در زنجیره های حضور. این وقتهاست که لبخندی می زنی و به گوشه خالی که در قلبت باز شده است، نگاه میکنی.

از او

اکتبر 2, 2014

دو سال پيش برايش نوشته بودم جايي كلمه رنگ مي بازد و زندگي با تمام سادگي، آرامش و صداقت حضورش آغاز مي شود.
چيز بيشتري ندارم اضافه كنم جز خوشبختي من از ادامه آرام و عاشقانه بودنش.

از تورنتو

سپتامبر 8, 2014

عکسی که گرفته ام  در این فستیوال انتخاب شده و در Queen’s Quay Terminal نمایش داده میشود.

 http://www.waterfrontbia.com/events.asp

pe2014h

پس از آن

اوت 2, 2014

آنگاه كه تو سوگوار و نالان كودكاني هستي كه زندگي را نديدند… يا شايد همه زندگي را نديدند اگر هيچ كدام از ما بدانيم كه همه زندگي را ديدن يعني چه؟.. من هر روز خاك بر سر بازمانده هاي ترسم كه جز با سرد كردن قلبشان و گرماي خشمشان راه ديگري براي نفس كشيدن در هواي خفه بي عدالتي و خشونت ندارند.. و تباهي بزرگ، كند و بي سر و صدا پيش مي رود.

در آستانه

ژوئیه 27, 2014

*سوزش پشت گردنش را با دستش مالید و  رطوبت گوشتی پشت گردن  را با انگشتانش قل داد تا آمد توی دست. به کف دستش نگاه کرد هجم خون روی دست،  حالش را به هم زد برگی از روی زمین برداشت و مالید کف دست چسبناکش. رطوبت هوا خفه اش میکرد. انگار حرم آتشی دور و برش را گرفته باشد، همراه او می آمد و راه نفسش را میگرفت. عرق نمی کرد اما رطوبت داغ  هوا تمام بدنش را خیس کرده بود. کف پای زخمی اش تیر عمیقی کشید و مجبور به نشستنش کرد. لغزید روی تخته سنگ پر از جلبک  و گوشه پای سالمش خورد به تیزی پاره سنگ روی زمین. از تیزی سنگ فریادی کشید و سرش را به سوی آسمانی برد که زیر برگ درختان دفن شده بود. پارچه پیچیده شده روی پای زخمی اش را که لچ خون و خاک بود، تکان داد. تکه ای از گوشت کف پایش به دستمال چسبیده بود و با تکان دادنش درد تا استخوان شقیقه اش پیچید.  بدنش را پشه های استوایی تکه پاره کرده بودند و هر گوشه از بدنش گوشت قرمز ورم کرده بود. خون زیادی ازش رفته بود و رخوت تشنه ای توی رگهاش می لغزید. نای جلو رفتن نداشت. حتی نمی دانست آیا واقعا پیشروی کرده است یا فقط دور خودش  می چرخد. این جنگل فشرده از درخت  حتی یک خالی نداشت که او بتواند نشانه ای بگذارد. دو روز بود که دور خودش می چرخید. دستش را روی سنگ گذاشت و خواست خودش را بالا بکشد، دستش روی خزه ها لغزید و با چانه پهن شد روی سنگ. مزه شور زبانٍ بین دندانهاش، چسبید به بزاق غلیظ دهانش.  دیگر نمی توانست بلند شود، بدنش پیچیده شده بود در رطوبت  چسبنده درد و سوزش  و نفسش از این خفگی خیس بالا نمی آمد. با صدای هقی خودش را از سنگ کشید بالا و پای سالمش را گذاشت روی زمین پوسیده شده از برگهای مرده.  پای زخمی اش را میکشید به دنبالش، زمین زیر پایش نرمتر و نرمتر می شد و راه رفتن را سخت تر می کرد صدای تقی زیر پاش او را کشید بالای درخت. کف پای زخمی اش توی تور گیر کرده بود و تیر می کشید اما صدای مردی که میخندید به طعمه ای که گرفته بود همه چیز را از یادش برد.

* از تمرینهای داستان نویسی کلاس عباس معروفی

….

ژوئیه 14, 2014

نوشت: يادتان هست گفته بودم وقتي  گل های ليليوم باز شوند پسرم اينجا خواهد بود، امروز صبح همه لیلیوم ها باز شده اند…


دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.

به 26 مشترک دیگر بپیوندید